امروز با مامانم رفتیم شیرینی فروشی زولبیا بامیه خریدیم.

امروز با مامانم رفتیم شیرینی فروشی زولبیا بامیه خریدیم.
اومدنی یه پیرمرده چشمش افتاد به دست مامانم
بهش گفتم مامان تعارف کن گنا داره
بهم گفت :ببین شاید من الان برم تعارف کنم بهش بربخوره یه چیزی بگه شخصیت منم خورد کنه
تا خودش نخواد نمیشه برم بهش بدم ..
باخودم فکر کردم چقدر این اتفاق شبیه قانون زندگیه؛
اگه کسی ازت چیزی بخواد،درخواست میکنه توعم بهش میدی
اما اگه خودت بری بهش بدی شاید یه کاری کنه شخصیت،غرور و قلبت خورد و نابودشه.
#ATena
دیدگاه ها (۳)

p2(بعد از اینکه همه دور میز نشستن و جیهوپ با هیجان داشت غذا ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 16رینا تا صبح درست نخوابیدهر بار چشم هاشو می‌...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖 🎧🩷𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس قرار نبود؟» 𓂃 ࣪˖...

dark life = 38

سناریو ریندو برف کوچولوی من)) به نرده نزدیک شد. حواسش بود خو...

شاهکاری به نام دروغ

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

Part 8

TEN YEARS OLD LOVE ⁴عاقلانه بود؟ باید بهش اعتماد میکردم؟ چطو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط