୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖 🎧🩷
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس قرار نبود؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی همین که وارد شرکت شد، صدای آشنایی رو شنید.
— صبح بخیر.
برگشت.
جنگکوک بود.
— صبح بخیر.
جنگکوک لبخند زد.
— دیشب خوب خوابیدی؟
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا میپرسی؟
— چون خیلی خسته به نظر میای.
— تقصیر یه نفره.
— کی؟
لیلی ابروش رو بالا انداخت.
— کسی که گفت «هنوز».
جنگکوک خندید.
— هنوز یادته؟
— مگه میشه یادم بره؟!
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— پس قبول داری که شبیه قرار بود؟
لیلی سریع گفت:
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک لبخند زد.
— باشه.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شد.
لیلی چند قدم همونجا موند.
— این چرا اینقدر راحت میخنده؟!
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی برای تحویل دادن چند فایل وارد اتاق تمرین شد.
جنگکوک مشغول تمرین بود.
همین که چشمش به لیلی افتاد، موسیقی رو قطع کرد.
— اومدی.
— آره.
— خوب شد.
لیلی پوشه رو بهش داد.
— اینا رو باید امضا کنی.
جنگکوک پوشه رو گرفت.
اما بهجای اینکه بازش کنه، گفت:
— امشب وقت داری؟
لیلی مکث کرد.
— برای چی؟
— یه جایی میخوام برم.
— کجا؟
— فعلاً نمیگم.
لیلی خندید.
— این خیلی مشکوکه!
جنگکوک سریع گفت:
— نه نه! هیچ چیز مشکوکی نیست. 😂
— پس کجا؟
— اگه بگم، میای؟
لیلی چند لحظه فکر کرد.
— شاید.
جنگکوک لبخند زد.
— پس منم شاید منتظرت بمونم.
لیلی پوشه رو برداشت.
— تو خیلی روی اعصابی.
— میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی از اتاق بیرون رفت.
اما این بار...
لبخندش تا آخر راهرو از روی صورتش نرفت.
و جنگکوک؟
برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که...
شاید امشب، واقعاً دلش میخواست لیلی رو بیرون از شرکت ببیند.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖 🎧🩷
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس قرار نبود؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی همین که وارد شرکت شد، صدای آشنایی رو شنید.
— صبح بخیر.
برگشت.
جنگکوک بود.
— صبح بخیر.
جنگکوک لبخند زد.
— دیشب خوب خوابیدی؟
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا میپرسی؟
— چون خیلی خسته به نظر میای.
— تقصیر یه نفره.
— کی؟
لیلی ابروش رو بالا انداخت.
— کسی که گفت «هنوز».
جنگکوک خندید.
— هنوز یادته؟
— مگه میشه یادم بره؟!
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— پس قبول داری که شبیه قرار بود؟
لیلی سریع گفت:
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک لبخند زد.
— باشه.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شد.
لیلی چند قدم همونجا موند.
— این چرا اینقدر راحت میخنده؟!
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی برای تحویل دادن چند فایل وارد اتاق تمرین شد.
جنگکوک مشغول تمرین بود.
همین که چشمش به لیلی افتاد، موسیقی رو قطع کرد.
— اومدی.
— آره.
— خوب شد.
لیلی پوشه رو بهش داد.
— اینا رو باید امضا کنی.
جنگکوک پوشه رو گرفت.
اما بهجای اینکه بازش کنه، گفت:
— امشب وقت داری؟
لیلی مکث کرد.
— برای چی؟
— یه جایی میخوام برم.
— کجا؟
— فعلاً نمیگم.
لیلی خندید.
— این خیلی مشکوکه!
جنگکوک سریع گفت:
— نه نه! هیچ چیز مشکوکی نیست. 😂
— پس کجا؟
— اگه بگم، میای؟
لیلی چند لحظه فکر کرد.
— شاید.
جنگکوک لبخند زد.
— پس منم شاید منتظرت بمونم.
لیلی پوشه رو برداشت.
— تو خیلی روی اعصابی.
— میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی از اتاق بیرون رفت.
اما این بار...
لبخندش تا آخر راهرو از روی صورتش نرفت.
و جنگکوک؟
برای اولین بار داشت به این فکر میکرد که...
شاید امشب، واقعاً دلش میخواست لیلی رو بیرون از شرکت ببیند.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۹۹۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط