{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 8

+ راستی... یه سؤال آخر !

همزمان گفتن:
_ × چی؟

چند ثانیه نگاهشون کرد...
بعد زد زیر خنده
+ هیچی... فقط میخواستم هماهنگ بودنتون رو ببینم🤣

و قبل از اینکه چیزی سمتش پرت بشه در رو باز کرد و فرار کرد..
در بسته شد.. چند ثانیه سکوت...
کوک آروم خندید.

× همیشه همینقدر شیطونه؟

تهیونگ چند ثانیه به در بسته نگاه کرد..
_ ...آره..و نمیدونم چرا... شرکت از وقتی این اومده ساکت موندن توش سخت تر شده..

و کوک بدون اینکه چیزی بگه فقط لبخند زد...

꧁روز بعد꧂

+ خیلی خب... دیگه من برم!

کیفش رو برداشت و مستقیم رفت جلوی اتاق مدیرش..

تق تق...

+ آقای بستنیییی... اجازه؟😁

چند ثانیه سکوت...

_ اهم...بیا تو🗿

در رو باز کرد و همین که وارد شد...
تهیونگ حتی سرش رو هم بلند نکرد..

_ هنوز یاد نگرفتی اسممو درست بگی؟
+ حیحی... 👈👉
_ خنده هم داره؟
+ یه کوچولو😌

خودکارشو روی میز گذاشت..
_ خب... کاری داشتی؟
+ نه... اگه شما با من کاری ندارین برم
_ کجا اونوقت؟

دختر چند ثانیه خیره موند.
+🗿
سر پروژه فیلمبرداری دیگه!😐
_ میدونم
+ پس چرا میپرسین؟😳
_ که دیگه منو بستنی صدا نکنی😂
+ آفرین! انتقام گرفتی👏 ولی ضعیف بود🤪
_ اگه ضعیفه... دو ماه شصت درصد حقوقتو کم کنم بشه یه انتقام مشتی؟

همون لحظه صاف ایستاد..
+ نه نه نه! اشتباه لفظی بود!
غلط کردم!😭
_ آفرین دختر خوب!.. میتونی بری!

خوشحال برگشت سمت در که یهو..
_ هی... یه لحظه وایسا !

برگشت سمتش..
+ بله؟

_ اونم با خودت ببر!
+ چیو؟😐

همین که برگشت سمت در...
یه سر آروم از پشت چهارچوب در اومد بیرون..
جونگ‌ کوک..فقط سرش..
هیچی دیگه معلوم نبود(گوجی گوجی🤏😚)

دختر چند ثانیه خشکش زد.
+ این دیگه چر.. چیز ببخشید.. ایشون دیگه چرا؟🗿

ته یه نفس کشید..
_ کاریت نباشه! آقای کانگ منتظره! باهم برین.
+ امم... چشم..

---

چند دقیقه بعد...داخل ماشین.
چند ثانیه سکوت بود.
که یوکی طاقت نیاورد..
+ یه سؤال...
× هوم؟
+ هوم نه بله! شما اصلاً چرا دارین میاین؟
× گفتن روی کانسپت پروژه نظارت کنم..
اگه ایرادی بود همونجا اصلاحش کنیم.
+ آها...

بعد چند ثانیه...
+ یعنی اومدین مراقب باشین من شنل چهار متری طراحی نکنم؟🗿

خندید..
× دقیقاً
+ عه.. اعتماد به نفسم نابود شد..

نیم ساعت بعد...

ماشین جلوی لوکیشن فیلمبرداری وایستاد..

کانگ : رسیدیم..

یوکی از ماشین پیاده شد..
+ واااو... چه شلوغه!

جونگ‌ کوک هم پیاده شد..
× نه پس... برای فیلم سینمایی سه نفر و یه گربه جمع میشن..
+ هه هه بامزه🗿
× ببین همون پوشه رو میکنم تو دهنتااا
+ به عنوان مثلــــــاً مدیر زیادی حرف میزنید!
× با بزرگترت مؤدب باش کوچولو! بیا بریم منتظرن🤦‍♂
+ بله شاید اگه شما نبودین الان نصف کارارو بررسی کرده بودم...

که یهو یه پس گردنی خورد بهش که یه متر رفت جلو..

+ هیییی! کتک زدن کارمندا قانونی شده؟!😭
× نه.. فقط تو شامل قانون نمیشی
+ به رئیس میگمم
× بیا برو عمو من خودم رئیسم😂
+ اه..
این مرحله رو یادم رفته بود🗿

همون موقع یکی از عوامل تولید اومد.
✓ اوه رسیدین؟!
خیلی منتظرتون بودیم!

+ حتماً... اگه آقای مدیر اجازه بدن
× اگه ندم؟
✓ ببخشید... میشه بریم؟😅

که یوکی دستشو دراز کرد و با یه حالت تمسخر آمیز رو به کوک گفت:

+ بفرمایید..اول شما آقای مدیر!

کوک هم بدون هیچ حرفی رد شد..
یوکی با چشمای گرد شده نگاهش کرد..

+ هی! شما هم یه تعارف الکی میزدین بد نمیشدااا

اونم بدون اینکه برگرده گفت:
× کلاسم میاد پایین.

+ ایشششش.

از حرص پشت سرش شکلک درآورد.. مشت و لگد هوایی زد.. ادای راه رفتنش رو درآورد..
همون لحظه...
جئون یهو برگشت.
یوکی هم مثل برق‌ گرفته ها صاف ایستاد..

+ 😶

قیافش انقد خنده دار شده بود که جئون یه لبخند دندون نما زد (الهییی😭)

که یوکی خودشم همونجا ترکید از خنده..

꧁چند ساعت بعد꧂

یوکی روی یکی از میز های لباس‌ ها خم شده بود..
یکی‌ یکی طرح‌ ها رو با لباس‌ های دوخته‌ شده مقایسه میکرد..
هر چند دقیقه یه چیزی یادداشت میکرد..
انقدر غرق کار شده بود که صدای اطرافش رو هم نمیشنید..
اون طرف تر...
جئون کنار مانیتورهای کنترل صحنه ایستاده بود و تصویر دوربین‌ ها رو بررسی میکرد..
وسط حرف یکی از عوامل...
بی‌ اختیار نگاهش افتاد به یوکی..

موهای قهوه ایش که با باد آروم تکون میخوردن...
اخم ریزی که موقع تمرکز روی صورتش نشسته بود...
چشماش.. که با اون خط چشم کمی غلیظ دل هرکسی رو میبرد..
و دقتی که موقع کار داشت...
جوری به چشمش اومد که انگار براش سخت شد نگاهشو بگیره یا پلک بزنه..

? جناب جئون؟

...

? جناب جئوون؟!

که به خودش اومد و نگاهشو گرفت..

× ب..ب.. بله؟

? حواستون کجاست حدود یه دقیقه‌س دارم صداتون میکنم..

× ببخشید...
حواسم پرت شد..

? لطفاً این کادر دوربین رو هم یه نگاه بندازین..

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #فیکشن
دیدگاه ها (۰)

فالو؟🧸☀@nili_1391

Part 7

Part 6

ᴘᴀʀᴛ ۲ | دختر دردسرسازجونگ‌کوک همراه مدیر پرورشگاه داشت راهر...

پارت ۴ | تصمیم غیرمنتظرهجونگ‌کوک و مدیر پرورشگاه توی دفتر نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط