TEN YEARS OLD LOVE ⁴
TEN YEARS OLD LOVE ⁴
عاقلانه بود؟ باید بهش اعتماد میکردم؟ چطوری پیدام کرده؟ چرا من؟
با مامانم چه مشکلی داره؟ چهیون...
سریع از پشت میز بلند شدم ...کارت...گذاشتمش توی جیب پیشبندم و رفتم طرف تلفن.
: همه چی رو به راهه؟
بدون نگاه کردن به شخصی که این حرفو زد گفتم...
ات : بله رئیس...
شماره ی سوپرمارکت رو گرفتم . بعد از سه تا بوق صدای لطیفشو از پشت تلفن شنیدم.
: سلام بفرمایید با سوپر مارکت دونگ تماس گرفتید.
ات: چهیون...منم
چهیون: ات...خوبی؟ چیزی شده؟ نمیتونم زیاد حرف بزنم
ات: نه نه چیزی نشده خوبم فقط خواستم صداتو بشنوم.
چهیون: میدونم یه چیزی هست
ات: شب برات توضیح میدم فعلا برو به کارت برس
چهیون: باشه...مراقب خودت باش
ات: قطع میکنم
تلفنو گذاشتم سر جاش و نفس عمیقی کشیدم.
-پرونده ی 19 :
اطلاعات زیادی ازم داره و این خطرناکه. بین قبول کردن و نکردن پیشنهاد فقط یه راه جلوم گذاشته اونم قبول کردنه ولی من قبلش باید حتما به اندازه ی کافی ازش سردربیارم شاید بتونم بهونه های خوبی پیدا کنم.
تا الان فهمیدم که نام و محل زندگیم و محل کارمو میدونه . میدونه قبل از اینکه مامانم بمیره باهم ژاپن زندگی میکردیم. پس باید از چهیون و محل کارشم باخبر باشه . واسه همین نگرانم. نگران به اینکه اگه قبول نکنم برامون کار درست کنه...
___
به ساعت مچیم...یعنی تنها داراییم نگاه کردم.
احساس کردم سرم گیج رفت چون عقربه ها خیلی سریع داشتن به عقب برمیگشتن. اطرافمو نگاه کردم...دیدم یجای دیگم. توی یه ساعت فروشی...درکنار یه دختر بچه و پسر بچه
: ات اینجارو ببین این خیلی قشنگه
به دختر بچه ای نگاه کردم که بجای من صدا شد. یعنی ات قدیم.
: وایی اون وو از ماه هم قشنگ تره
قیافه ی پسر یه لحضه جدی شد.
اون وو : مگه یادت رفته تنها کسی که از ماه قشنگ تره تویی؟ چطور میتونی به این ساعت از خودت قشنگ تر بگی؟
حس کردم یه چیزی دستمو لمس کرد. اشک...داشتم گریه میکردم یعنی دارم گریه میکنم. دو قدم نزدیک تر رفتم تا بتونم عطر تن هردوشونو حس کنم...ولی چیزی نمیشنیدم...چیزی حس نمیکردم .
اشکام شدیدتر شدن...منو برگردونین...به گذشته...لطفا! اون وو....برگرد...دلم برات تنگ شده.
چشمامو بستم...احساس کردم زمین زیر پاهام شکست.
: ات. ات چشاتو باز کن.
ات: رئیس
به خودم اومدم دیدم وسط آشپزخونه دراز کشیدم. چند نفر از همکارام دورم جمع شده بودن و داشتن نگام میکردن...دستمو زیر چشمام کشیدم و دیدم خیسن...واقعیت داشت؟ خواب بود یا خیال؟
سریع نشستم.
ات: من اینجا چیکار میکنم؟
ادامه در کامنت....
----
#fake #jungkook
عاقلانه بود؟ باید بهش اعتماد میکردم؟ چطوری پیدام کرده؟ چرا من؟
با مامانم چه مشکلی داره؟ چهیون...
سریع از پشت میز بلند شدم ...کارت...گذاشتمش توی جیب پیشبندم و رفتم طرف تلفن.
: همه چی رو به راهه؟
بدون نگاه کردن به شخصی که این حرفو زد گفتم...
ات : بله رئیس...
شماره ی سوپرمارکت رو گرفتم . بعد از سه تا بوق صدای لطیفشو از پشت تلفن شنیدم.
: سلام بفرمایید با سوپر مارکت دونگ تماس گرفتید.
ات: چهیون...منم
چهیون: ات...خوبی؟ چیزی شده؟ نمیتونم زیاد حرف بزنم
ات: نه نه چیزی نشده خوبم فقط خواستم صداتو بشنوم.
چهیون: میدونم یه چیزی هست
ات: شب برات توضیح میدم فعلا برو به کارت برس
چهیون: باشه...مراقب خودت باش
ات: قطع میکنم
تلفنو گذاشتم سر جاش و نفس عمیقی کشیدم.
-پرونده ی 19 :
اطلاعات زیادی ازم داره و این خطرناکه. بین قبول کردن و نکردن پیشنهاد فقط یه راه جلوم گذاشته اونم قبول کردنه ولی من قبلش باید حتما به اندازه ی کافی ازش سردربیارم شاید بتونم بهونه های خوبی پیدا کنم.
تا الان فهمیدم که نام و محل زندگیم و محل کارمو میدونه . میدونه قبل از اینکه مامانم بمیره باهم ژاپن زندگی میکردیم. پس باید از چهیون و محل کارشم باخبر باشه . واسه همین نگرانم. نگران به اینکه اگه قبول نکنم برامون کار درست کنه...
___
به ساعت مچیم...یعنی تنها داراییم نگاه کردم.
احساس کردم سرم گیج رفت چون عقربه ها خیلی سریع داشتن به عقب برمیگشتن. اطرافمو نگاه کردم...دیدم یجای دیگم. توی یه ساعت فروشی...درکنار یه دختر بچه و پسر بچه
: ات اینجارو ببین این خیلی قشنگه
به دختر بچه ای نگاه کردم که بجای من صدا شد. یعنی ات قدیم.
: وایی اون وو از ماه هم قشنگ تره
قیافه ی پسر یه لحضه جدی شد.
اون وو : مگه یادت رفته تنها کسی که از ماه قشنگ تره تویی؟ چطور میتونی به این ساعت از خودت قشنگ تر بگی؟
حس کردم یه چیزی دستمو لمس کرد. اشک...داشتم گریه میکردم یعنی دارم گریه میکنم. دو قدم نزدیک تر رفتم تا بتونم عطر تن هردوشونو حس کنم...ولی چیزی نمیشنیدم...چیزی حس نمیکردم .
اشکام شدیدتر شدن...منو برگردونین...به گذشته...لطفا! اون وو....برگرد...دلم برات تنگ شده.
چشمامو بستم...احساس کردم زمین زیر پاهام شکست.
: ات. ات چشاتو باز کن.
ات: رئیس
به خودم اومدم دیدم وسط آشپزخونه دراز کشیدم. چند نفر از همکارام دورم جمع شده بودن و داشتن نگام میکردن...دستمو زیر چشمام کشیدم و دیدم خیسن...واقعیت داشت؟ خواب بود یا خیال؟
سریع نشستم.
ات: من اینجا چیکار میکنم؟
ادامه در کامنت....
----
#fake #jungkook
- ۲۹۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط