Rofile of the wolf...۴

(نیمرخ گرگ) ۴
صورت گردش رنگ پریده بود و آن لب‌های قرمز کوچک کمی کبود شده بود و به لرزه افتاده بود.
سئونگ‌مین با دست دیگرش زیر لباس دختر را گرفت و بلوزش را پاره کرد.
صدای پارچهٔ نازک که از هم گسست، مثل فریادی خاموش در اتاق پیچید.
-نکن... تر..تروخدا بس کن...تروخدا
هایون توانست در میان نفس‌های بریده بریده اش التماس کند.
با دستانش جلوی دید بدن سفید و ظریفش را گرفت ، اما ثانیه ای طول نکشید تا اینکه سئونگ دوباره دستان دختر را گرفت و به بالا قفل کرد.
بالاخره بغض و سد اشکانش شکست و دختر با هق هق های مظلومی گریه میکرد.
اما این چیز ها زره ای دل سئونگ‌مین را آب نمی‌کرد...اصلا برایش مهم نبود، پوزخندی کش دار زد.
-قرار نیست که بکشمت...داریم یه بازی میکنیم، یه بازی باحال...
بدن هایون که به دیوار خشک و سرد فشرده شده بود اینک زیر وزن برادرش خرد می‌شد.
دستان بزرگ سئونگ‌مین روی پوست برفی، سینه ، گردن، ترقوه و شکم تخت اش حرکت می‌کرد.
هر لمس مثل تیغ می‌سوخت.
-چطور آنقدر پوستت صافه؟؟ هیچ لک یا مویی نداره.
همان لحظه سرش را پایین آورد و پایین گردنش یعنی جایی که با پوشیدن لباس دیده نباشد، را به دندون گرفت
-آخ..و..ولم کن...در..درد داره...میگم.. ولم..کن
بعد از مارک کردن چند جای دیگر در آن ناحیه ، دخترک را گرفت و روی تخت انداخت.
هایون ترسیده خواست از جا بلند شود و از تخت بیرون بیاید که همان لحظه پسر از مچ پای دختر میگیره و اون رو به حالت داگی استایل بر روی تخت میندازه.
رابطه از پشت بهترین راه برای رابطه داشتن بود.
چرا که نه دختر پرده بکارتش آسیب میدید و نه پسر بازخواست میشد.
هی میخواست برگردد و یا به صورت نیم خیز فرار کند، اما سئونگ عوضی او را محکم گرفته بود و ول نمی‌کرد.
سعی کرد خودش را آرام کند.
نفس عمیق می‌کشید و با خودش زمزمه میکرد که الان تموم میشه...
الان تموم میشه...
الان تموم میشه...
اما این حواس پرتی ثانیه ای ، آنقدری طول نکشید و صداهای اطراف او را به واقعیت بازمی‌گرداندند.
صدای زیپ شلوار که باز می‌شد...
صدای نفس‌های سنگین و تحریک شده سئونگ‌مین...
صدای تیک تاک ساعت که بی‌رحمانه ادامه داشت...
...
کار کثیفش را تمام کرده بود.
خشن از هایون فاصله گرفت و شروع به پوشیدن لباس‌هایش کرد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده.
هایون روی تخت جمع شده بود.
بدن کوچکش میلرزید، لباس‌های پاره پاره اش کنارش ریخته بود.
سئونگ‌مین به او نگاهی کرد.
-اگر به کسی راجب امشب بگی...
کتش را آرام پوشید.
-باعث میشه رابطه ی بعدی مون خشن تر و دردناک تر بشه...
رابطه ی بعدی؟؟
منظورش چی بود؟؟
بدون حرفی به سختی پتو را روی خودش کشید و به زیر پتو پناه برد.
اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری شدند.
سئونگ‌مین به سمت در اتاق رفت.
-فردا صبح مثل یک دختر خوب به مدرسه می‌ری و هیچ چی نمی‌گی...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه
در را باز کرد و بیرون رفت.
هایون همان‌جا روی تخت زیر پتو ماند.
طراحی ناتمام سئونگ‌مین روی میز، اکنون به یادگاری شوم از آنچه اتفاق افتاده بود تبدیل شده بود.
بدنش درد می‌کرد، اما درد روحش عمیق‌تر بود. او دیگر آن هایون سابق نشد.
چیزی درونش مرده بود، و هرگز بازنمی‌گشت.


فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگ‌کوک
#رمان
دیدگاه ها (۲)

{محکوم به لمس } part ۲۶ 杂交种آرو وقتی سکوتش را دید لجباز و یه...

P⁷نیمه‌شب، یونگی با صدای سرفه‌های جیمین بیدار شد.ـ هی، جوجه....

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

قسمت هفده

رمان : یک قدم تا توپارت۴:ا.ت نتونست حرفش رو ادامه بده چون......

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

.....پارت ششم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط