P⁷
P⁷
نیمهشب، یونگی با صدای سرفههای جیمین بیدار شد.
ـ هی، جوجه... باز چته؟
جیمین زیر پتو جمع شده بود.
ـ سـ... سرم درد میکنه...
یونگی دستش رو روی پیشونی جیمین گذاشت.
داغ بود!
ـ لعنتی! تب داری؟
جیمین آروم سر تکون داد.
یونگی سریع از تخت بلند شد و با دکتر خونه تماس گرفت.
چند دقیقه بعد، درحالیکه منتظر دکتر بود، لیوان آب رو به لبهای جیمین نزدیک کرد.
ـ بخور.
جیمین با صدای ضعیفی گفت:
ـ یـ... یونگی؟
ـ چیه؟
ـ تـ... تو از من بدت میاد؟
یونگی برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد پتو رو تا زیر چونهی جیمین بالا کشید.
ـ الان وقت این سؤالای مسخره نیست.
جیمین چشمهاش رو بست.
ـ پس... دوستم نداری؟
یونگی نگاهش کرد و زیر لب گفت:
ـ بخواب، جوجه... هنوز خودمم نمیدونم با تو چه غلطی کنم.
نیمهشب، یونگی با صدای سرفههای جیمین بیدار شد.
ـ هی، جوجه... باز چته؟
جیمین زیر پتو جمع شده بود.
ـ سـ... سرم درد میکنه...
یونگی دستش رو روی پیشونی جیمین گذاشت.
داغ بود!
ـ لعنتی! تب داری؟
جیمین آروم سر تکون داد.
یونگی سریع از تخت بلند شد و با دکتر خونه تماس گرفت.
چند دقیقه بعد، درحالیکه منتظر دکتر بود، لیوان آب رو به لبهای جیمین نزدیک کرد.
ـ بخور.
جیمین با صدای ضعیفی گفت:
ـ یـ... یونگی؟
ـ چیه؟
ـ تـ... تو از من بدت میاد؟
یونگی برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد پتو رو تا زیر چونهی جیمین بالا کشید.
ـ الان وقت این سؤالای مسخره نیست.
جیمین چشمهاش رو بست.
ـ پس... دوستم نداری؟
یونگی نگاهش کرد و زیر لب گفت:
ـ بخواب، جوجه... هنوز خودمم نمیدونم با تو چه غلطی کنم.
- ۱۰۹
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط