#آخرین_دیدار

#آخرین_دیدار

(پارت ۱)

{ویو تهیونگ}
همه چی از اون روز شروع شد...به خاطر کار بابام از بوسان اسباب کشی کردیم به سئول، دانشگاهمو باید عوض میکردم، وسط سال بود که انتقالی گرفتم به این دانشگاه، من هنوز سال اولی بودم هنوز چیز زیادی درباره دانشگاه نمیدونستم، ولی خب میتونم باهاش کنار بیام چون همیشه نمره کامل رو میگیرم میتونم بهش عادت کنم
.......................................
امروز اولین روزی بود که به این دانشگاه میرفتم، براش ذوق داشتم از چیزای جدید خوشم میاد میخوام ببینم چجور دانشگاهیه، ادماش چجورین و اینکه میتونم دوست پیدا کنم یا نه چون من تو این موضوع یکم مشکل دارم و نمیتونم به خوبی با دیگران ارتباط بگیرم و خب این موضوع برام آزار دهنده س
اماده شدم و از اتاقم اومدم بیرون

مامان ته: داری میری؟ بیا صبحانه تو با خودت ببر تو راه بخور
ته: باشه ممنون
بابای ته: خوب حواستو جمع کن، نمره هات باید مثل همیشه بیست باشه ها
ته: بله چشم
ب.ته: تلاش نکن دوست پیدا کنی، دوست ها فقط مانع پیشرفت میشن
ته: اما بابا، من تا حالا هیچ دوستی نداشتم
م.ته: خیلی خب اگه تونستی پیدا کنی که چه بهتر، بابات خیلی داره غر میزنه دیگه، زود باش برو تا دیرت نشده
ته: چشم(لبخند)

{ویو کوک}
بازم یه روز لعنتیه دیگه، عحح چرا باید برم دانشگاه و درس بخونم وقتی بابام اینقدر پولداره،ولی خب با لجبازی زیادمم نمیتونم راضیشون کنم حتما باید برم، خیلی هم نمره هام خوبه که بهم میگین برم دانشگاه؟ آیششش خدایااا، با غر غر اماده شدم و از اتاقم اومدم بیرون

کوک: سلام(سرد)
مامان کوک: سلام پسرم خوب خوابیدی؟
کوک: هوم
بابای کوک:چخبر از دانشگاه؟
کوک: هیچی میخواستی چه خبر باشه، همش نمره های بد میگیرم، بقیه ازم میترسن معلوم نیست چه مرگشون شده
ب.کوک: مطمئنی تقصیر خودت نیست؟ مدیرتون زنگ زده میگه بچه تون تو دانشگاه شر به پا کرده
کوک: تقصیر من نیست، اونا باهام مشکل دارن
م.کوک: خب دلیل نمیشه اذیتشون کنی یکم مهربون باشی بد نیست ها
کوک: هه مامان انقدر خوش خیال نباش من و مهربونی؟
م.کوک: خب دیگه انقدر حرف نزن صبحانه تو خوردی پاشو برو که دیرت میشه، رانندت منتظرته
کوک: هوففف، باشه
....................................................................
این از پارت یک اگه دوست داشتین تا ادامه بدم🥲
دیدگاه ها (۳)

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

شاگرد لوس من

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

پری کوچولوی من پارت ۷کوک: اروم رفتم و از پشت بغلش کردم. ته ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط