وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
P4
با ترس به دو ردیف پله ای مارپیچی خونه نگاه کردی..ترس از ارتفاعی که داشتی از بعد بارداری شدت بیشتری گرفته بود..همین که خواستی مینهو رو صدا کنی با شنیدن صدایی سرت و چرخوندی..
×مراقب باش..من کمکت میکنم.
با تعجب سرت و کج کردی و دستت رو به دست های صاف مادرمینهو سپردی..
+ممنون..مادرجون.
برای اولین بار داشت با ملایمت باهات تا میکرد..یواش یواش و با آرامش به سمت پایین میبردت..
درست توی ۶ پله ی آخر بود که اتفاق افتاد..خیلی یهویی با فشار دست مادر مینهو تعادلت رو از دست دادی..جیغی کشیدی و برای گرفتن جایی تقلا کردی..به سرعت از روی پله ها غلت خوردی و محکم روی زمین افتادی.
+آ...آ..آی..
مینهو و سونگمین با استرس و وحشت به سمتت دویدن..
_ا/ت!!!
خونریزی زیادی داشتی..بغضت ترکید و شروع کردی به گریه کردن..
+مینهو..مینهو آآاخ..بچم..آه...بچم..آخ!
_سونگمین عجله کن زود باش زنگ بزن اورژانس..
_مامان برای چی زل زدی داری نگاه میکنییییی!؟
+بچم..
از شدت گریه و درد به نفس نفس زدن افتاده بودی..
چشمات سیاهی میرفتن..جیغ زدنات کم کم تبدیل شدن به زمزمه های آروم و قبل از رسیدن اورژانس توی بغل مینهو بیهوش شدی..
.....................
با حس درد شدیدی پلک هات رو از هم فاصله دادی..با صدای ضعیفی مینهو رو صدا زدی..
+مینهو..
+مینهووو..
_سونگ زود باش دکتر رو خبر کن..
مینهو با ترس به سمتت اومد و موهات رو کنار زد..
_ا/ت حالت خوبه؟!..
+مینهو بچم..بچممم!
+بچه م زنده ست!؟
با شنیدن کلمه ی "بچه" به وضوع تو هم رفتن چهره ی مینهو رو دیدی..
با بغضی فرو خورده و چهره ی قرمز رو بهت لب زد..
_عزیزم..
یقه ی مینهویی که به زور جلوی گریه ش رو گرفته بود چسبیدی و دادی زدی..
+مینهو بگو!!!
P4
با ترس به دو ردیف پله ای مارپیچی خونه نگاه کردی..ترس از ارتفاعی که داشتی از بعد بارداری شدت بیشتری گرفته بود..همین که خواستی مینهو رو صدا کنی با شنیدن صدایی سرت و چرخوندی..
×مراقب باش..من کمکت میکنم.
با تعجب سرت و کج کردی و دستت رو به دست های صاف مادرمینهو سپردی..
+ممنون..مادرجون.
برای اولین بار داشت با ملایمت باهات تا میکرد..یواش یواش و با آرامش به سمت پایین میبردت..
درست توی ۶ پله ی آخر بود که اتفاق افتاد..خیلی یهویی با فشار دست مادر مینهو تعادلت رو از دست دادی..جیغی کشیدی و برای گرفتن جایی تقلا کردی..به سرعت از روی پله ها غلت خوردی و محکم روی زمین افتادی.
+آ...آ..آی..
مینهو و سونگمین با استرس و وحشت به سمتت دویدن..
_ا/ت!!!
خونریزی زیادی داشتی..بغضت ترکید و شروع کردی به گریه کردن..
+مینهو..مینهو آآاخ..بچم..آه...بچم..آخ!
_سونگمین عجله کن زود باش زنگ بزن اورژانس..
_مامان برای چی زل زدی داری نگاه میکنییییی!؟
+بچم..
از شدت گریه و درد به نفس نفس زدن افتاده بودی..
چشمات سیاهی میرفتن..جیغ زدنات کم کم تبدیل شدن به زمزمه های آروم و قبل از رسیدن اورژانس توی بغل مینهو بیهوش شدی..
.....................
با حس درد شدیدی پلک هات رو از هم فاصله دادی..با صدای ضعیفی مینهو رو صدا زدی..
+مینهو..
+مینهووو..
_سونگ زود باش دکتر رو خبر کن..
مینهو با ترس به سمتت اومد و موهات رو کنار زد..
_ا/ت حالت خوبه؟!..
+مینهو بچم..بچممم!
+بچه م زنده ست!؟
با شنیدن کلمه ی "بچه" به وضوع تو هم رفتن چهره ی مینهو رو دیدی..
با بغضی فرو خورده و چهره ی قرمز رو بهت لب زد..
_عزیزم..
یقه ی مینهویی که به زور جلوی گریه ش رو گرفته بود چسبیدی و دادی زدی..
+مینهو بگو!!!
- ۱۲.۰k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط