No hart..

No hart..
دیروز سعی کردم تو مدرسه خودکشی کنم ولی خواهرم فهمید و جلومو گرفت خیلی نزدیک بود فقط چند ثانیه تا مرگ فاصله داشتم ولی بعد خواهرم و دوستام فهمیدن...
بعد به پدر و مادرم زنگ زدن و رفتم خونه
دیگه واقعا نمیتونم ..
دیگه نمیتونم زندگی کنم..
خسته شدم..
فقط خواستم شما هم بدونید خستم.
دیدگاه ها (۲۹)

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

🐥: ممنونم بابت تبریک‌هاتون. 💗چون مدام در سفر و رفت‌وآمدیم، ر...

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

جدایی

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

پدر خوانده فصل دو

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

╭─────────────── 🏐 ───────────────╮✦ پارت ۵۷ | چیزی که آت دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط