تناسخ به دنیایی دیگ پارت ۲
ذهن مامان ایزوکا( میزوکی): دختر بیچارم...هیچوقت لبخند نمیزنه...کلا ناراحته....شاید فکر خوبی نباشه اما بهتره به پدرش بگم بیاد ببینتش
ایزوکا از پشت میپره بقل مامانش
ایزوکا: مامانی من دارم میرم! چیزی نمیخوای برات بگیرم؟
میزوکی: ها؟! (با شک) دخترم...چیزی شده؟... واااااای حالت بده؟
ایزوکا: نه مامان به خدا من حالم خوبه!
میزوکی ایزوکا رو کشون کشون برد دکتر ( لباس هاش رو عوض کرده بود)
دکتر^
میزوکی: دکتر حال دخترم خوبه؟
ایزوکا: مامان میگم من خوبم!
دکتر: نمیدونم چطوری اما...دخترتون دیگه بیماری قلبی نداره
میزوکی: چی؟...وای خدای من!ایزوکا شنیدی؟ خیلی خوشحالم!
ایزوکا: آره مامان جون شنیدم...حالا بهتره برم،مدرسه ام دیر میشه
ویو مدرسه^
فلان: شنیدی؟ اون دختره امروز مدرسه نیومده
بیصال: آره شنیدم
باکوگو: شاید سر عقل اومده و مونده خونشون
یهو صدای هم همه بچه ها اومد
این ایزوکائه؟
چرا اینجوریه؟
چشماش خیلی براقن برعکس قبلا که بی روح بودن
چرا آستین بلند پوشیده؟
ایزوکا: سلام به همه از دیدنتون خوشحالم! ببخشید دیر کردم...رفته بودم جایی
معلم: خیلی خب همه بشینن سر جاهاشون...خوبه...حالا کی میتونه این مسئله رو حل کنه؟
ایزوکا: آقا ما بیایم؟
معلم: باشه...(شکه از رفتار تازه ایزوکا)
ایزوکا به ثانیه نکشیده مسئله رو حل کرد( خو چه توقعی داری؟ چند سال بزرگتر بوده ها!)
کل کلاس:🤯
ایزوکا: چتونه؟
ذهن باکوگو: ایننفله چش شده؟ خیلی عجیب رفتار میکنه...
ایزوکا از پشت میپره بقل مامانش
ایزوکا: مامانی من دارم میرم! چیزی نمیخوای برات بگیرم؟
میزوکی: ها؟! (با شک) دخترم...چیزی شده؟... واااااای حالت بده؟
ایزوکا: نه مامان به خدا من حالم خوبه!
میزوکی ایزوکا رو کشون کشون برد دکتر ( لباس هاش رو عوض کرده بود)
دکتر^
میزوکی: دکتر حال دخترم خوبه؟
ایزوکا: مامان میگم من خوبم!
دکتر: نمیدونم چطوری اما...دخترتون دیگه بیماری قلبی نداره
میزوکی: چی؟...وای خدای من!ایزوکا شنیدی؟ خیلی خوشحالم!
ایزوکا: آره مامان جون شنیدم...حالا بهتره برم،مدرسه ام دیر میشه
ویو مدرسه^
فلان: شنیدی؟ اون دختره امروز مدرسه نیومده
بیصال: آره شنیدم
باکوگو: شاید سر عقل اومده و مونده خونشون
یهو صدای هم همه بچه ها اومد
این ایزوکائه؟
چرا اینجوریه؟
چشماش خیلی براقن برعکس قبلا که بی روح بودن
چرا آستین بلند پوشیده؟
ایزوکا: سلام به همه از دیدنتون خوشحالم! ببخشید دیر کردم...رفته بودم جایی
معلم: خیلی خب همه بشینن سر جاهاشون...خوبه...حالا کی میتونه این مسئله رو حل کنه؟
ایزوکا: آقا ما بیایم؟
معلم: باشه...(شکه از رفتار تازه ایزوکا)
ایزوکا به ثانیه نکشیده مسئله رو حل کرد( خو چه توقعی داری؟ چند سال بزرگتر بوده ها!)
کل کلاس:🤯
ایزوکا: چتونه؟
ذهن باکوگو: ایننفله چش شده؟ خیلی عجیب رفتار میکنه...
- ۷.۱k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط