جیمین:
جیمین:
— «و تو اولین کسی هستی که تو این بازی کنار من میایسته یا میمیره.»
صدای انفجار هنوز تو دیوارهای عمارت میپیچید. گرد و خاک، مثل مه جنگ، لایهای خاکستری روی لوسترهای طلایی انداخته بود.
لونا سریع خم شد، پشت ستون پناه گرفت. جیمین اسلحهاشو از زیر کت بیرون کشید و آروم گفت:
— «برات وقت نذاشتن، فکر کنم کسی نمیخواست معاملهای شکل بگیره.»
لونا پوزخند زد:
— «تو این دنیا هیچوقت معاملهای بیدردسر نیست.»
صدای فریاد محافظها، تیراندازی، و قدمهایی که نزدیکتر میشدن.
جیمین به سمتش برگشت. برای لحظهای، نگاهش از اون خونسردی مرگبار فاصله گرفت.
— «میتونی فرار کنی. هنوز وقت هست.»
ولی لونا ثابت ایستاد. دستش روی اسلحه کمریاش بود.
با صدایی آروم ولی مصمم گفت:
— «من هیچوقت وسط بازی، صفحه رو ترک نمیکنم.»
نفس جیمین سنگین شد. برای لحظهای چیزی شبیه غرور و اضطراب تو چهرهاش نشست.
با هم از پشت در بیرون پریدن. دو مهاجم، با لباسهایی از مافیای رقیب، به سمتشون تیر انداختن.
گلولهها کنار پای لونا خورد به زمین. یکی از تیرها، سطحی از بازوی جیمین رو برید.
اون آخ نگفت. فقط سریعتر شلیک کرد.
چشمبهچشم، پشتبهپشت، دوتایی جلو رفتن.
این اولین باره که لونا و جیمین، بدون کلمات، مثل دو سایهی هماهنگ حرکت میکردن.
بالاخره بعد از چند دقیقه درگیری، مهاجمها عقبنشینی کردن.
هوا سرد شده بود. سکوت بعد از طوفان، همهجا رو گرفته بود.
لونا به جیمین نگاه کرد. خون از بازوش میچکید.
آروم گفت:
— «بشین. باید پانسمانش کنم.»
جیمین، برخلاف غرورش، اطاعت کرد.
نشست روی مبل که گوشهی سالن نصفهسوخته افتاده بود. لونا کیفش رو باز کرد، بانداج درآورد و شروع کرد.
برای اولین بار، سکوتشون صمیمی بود. بدون نیاز به جمله.
جیمین آروم گفت:
— «کم آدم ندیدم که قوی باشه، لونا. ولی تو... فرق داری.»
لونا دست از بستن زخم برداشت. بهش نگاه کرد.
تو چشماش درد گذشتهای بود که فریاد نمیزد، فقط عمیق بود.
— «من تو سکوت بزرگ شدم. یاد گرفتم صدا، همیشه قدرت نیست. گاهی فقط پُره از التماس.»
جیمین نفسش رو حبس کرد. بعد آروم پرسید:
— «اگه بهت بگم... میخوام این معامله فقط یه شروع باشه... چی میگی؟»
لونا، برای اولین بار، لبخند کوچیکی زد.
نه از خوشی. از درک.
— «بستگی داره این معامله تو قلبته... یا تو مغزت.»
جیمین لبخند زد. لبخندی تلخ، اما واقعی.
— «تو اولین کسی هستی که قلبمو خونده.»
صدای آژیر پلیس از دور بلند شد.
جیمین گفت:
— «باید بری. اینجا برای تو امن نیست. من جلوشونو میگیرم.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جا نمیشهههههه پست بعدی آخریه
لایکککککک
— «و تو اولین کسی هستی که تو این بازی کنار من میایسته یا میمیره.»
صدای انفجار هنوز تو دیوارهای عمارت میپیچید. گرد و خاک، مثل مه جنگ، لایهای خاکستری روی لوسترهای طلایی انداخته بود.
لونا سریع خم شد، پشت ستون پناه گرفت. جیمین اسلحهاشو از زیر کت بیرون کشید و آروم گفت:
— «برات وقت نذاشتن، فکر کنم کسی نمیخواست معاملهای شکل بگیره.»
لونا پوزخند زد:
— «تو این دنیا هیچوقت معاملهای بیدردسر نیست.»
صدای فریاد محافظها، تیراندازی، و قدمهایی که نزدیکتر میشدن.
جیمین به سمتش برگشت. برای لحظهای، نگاهش از اون خونسردی مرگبار فاصله گرفت.
— «میتونی فرار کنی. هنوز وقت هست.»
ولی لونا ثابت ایستاد. دستش روی اسلحه کمریاش بود.
با صدایی آروم ولی مصمم گفت:
— «من هیچوقت وسط بازی، صفحه رو ترک نمیکنم.»
نفس جیمین سنگین شد. برای لحظهای چیزی شبیه غرور و اضطراب تو چهرهاش نشست.
با هم از پشت در بیرون پریدن. دو مهاجم، با لباسهایی از مافیای رقیب، به سمتشون تیر انداختن.
گلولهها کنار پای لونا خورد به زمین. یکی از تیرها، سطحی از بازوی جیمین رو برید.
اون آخ نگفت. فقط سریعتر شلیک کرد.
چشمبهچشم، پشتبهپشت، دوتایی جلو رفتن.
این اولین باره که لونا و جیمین، بدون کلمات، مثل دو سایهی هماهنگ حرکت میکردن.
بالاخره بعد از چند دقیقه درگیری، مهاجمها عقبنشینی کردن.
هوا سرد شده بود. سکوت بعد از طوفان، همهجا رو گرفته بود.
لونا به جیمین نگاه کرد. خون از بازوش میچکید.
آروم گفت:
— «بشین. باید پانسمانش کنم.»
جیمین، برخلاف غرورش، اطاعت کرد.
نشست روی مبل که گوشهی سالن نصفهسوخته افتاده بود. لونا کیفش رو باز کرد، بانداج درآورد و شروع کرد.
برای اولین بار، سکوتشون صمیمی بود. بدون نیاز به جمله.
جیمین آروم گفت:
— «کم آدم ندیدم که قوی باشه، لونا. ولی تو... فرق داری.»
لونا دست از بستن زخم برداشت. بهش نگاه کرد.
تو چشماش درد گذشتهای بود که فریاد نمیزد، فقط عمیق بود.
— «من تو سکوت بزرگ شدم. یاد گرفتم صدا، همیشه قدرت نیست. گاهی فقط پُره از التماس.»
جیمین نفسش رو حبس کرد. بعد آروم پرسید:
— «اگه بهت بگم... میخوام این معامله فقط یه شروع باشه... چی میگی؟»
لونا، برای اولین بار، لبخند کوچیکی زد.
نه از خوشی. از درک.
— «بستگی داره این معامله تو قلبته... یا تو مغزت.»
جیمین لبخند زد. لبخندی تلخ، اما واقعی.
— «تو اولین کسی هستی که قلبمو خونده.»
صدای آژیر پلیس از دور بلند شد.
جیمین گفت:
— «باید بری. اینجا برای تو امن نیست. من جلوشونو میگیرم.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جا نمیشهههههه پست بعدی آخریه
لایکککککک
- ۱۳.۹k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط