ابلیس
part 5
اوداساکو با تعجب به پسر تو بغلش نگاه کرد و بعد درک موقعیت متقابل بغلش کرد
" تو که تنها نیستی...من کنارتم اوسامو "
لباس اوداساکو رو تو مشتش گرفت و با صدایی گرفته گفت
_ من...من چرا نمیتونم اروم باشم؟
دازای سرشو بالا اورد و به اوداساکو خیره شد
_ من مشکلی دارم؟؟
اوداساکو لبخند نرمی زد و گفت
" مشکل از تو نیست...مشکل از این محیطی هست که تو توش بزرگ شدی "
دازای اشک هاشو پاک کرد و گفت
_ نمیتونم...از این مکان دور شم...از خودم میترسم
اوداساکو لبخند چشم بسته ای تحویلش داد و گفت
" بیا توی دفتر کارم "
.................
توی تراس روی صندلی راحتی نشسته بود و یه سیگار نیمه سوخته هم کنار لبش قرار داشت و به موضوعات امروز فکر میکرد که صدای در بلند شد ولی چیزی نگفت...
چویا وارد اتاق شد و اروم با لحن سوالی پرسید
+ دازای ساما...تو اتاقتون هستید؟
دازای که توی تراس بود اروم با صدای گرفته و خالی از هر گونه حسی گفت
_ اره...اینجام
چویا با صدای ضعیفی که شنید سمت تراس رفت و با دید دازای قهوه رو کنار فندک طلایی رنگش گذاشت
+ بفرمایید
_ ممنون...چویا وقتی تنهاییم رسمی نیاز نیست صحبت کنی
چویا سری تکون داد و گفت
+ راحت بودن یکم سخته
_ همه چی اولش سخته ولی عادت میشه...عادت کن
+ تلاشمو میکنم
دازای نگاهشو از شهر به چویا داد و گفت
_ بشین
چویا روی صندلی کناری نشست و یه کم موذب بود
_ راحت باش.
چویا به صندلی تکیه داد و گفت
+ چرا ازم خواستید اینجا بشینم؟
_ بابت کارم دلیل خاصی ندارم
چویا هومی کشید و به دازای ساکت خیره شد
_ هر سوالی داری میتونی بپرسی
چویا متعجب شد...تونست ذهنش رو بخونه
+ خ..خب مسائل شخصی تو به من مربوط نیست ولی...شغلت چیه؟
_ ادم کش
چویا لحظه ای ساکت شد و گفت
+ ادم کش؟
_ درسته...من تو مافیا کنار پدرم کار میکنم
+ چرا ادما رو میکشید؟
_ چند دلیل وجود داره یا دشمنن یا جاسوس و یا یه ادم دردسر ساز و یا سفارشی
چویا هومی کشید که و تا خواست چیز دیگه ای بپرسه یادش افتاد که آلیا صداش کرده بود.
سریع بلند شد و گفت
+ متاسفم ولی باید برم کلی کار دارم
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند و ته مونده سیگارش رو پایین پرت کرد و دست چویا رو گرفت و سمت خودش کشید که برای حفظ تعادل چویا ناخواسته روی پاش نشست
________________________________________________________________
ادامه دارد...
اوداساکو با تعجب به پسر تو بغلش نگاه کرد و بعد درک موقعیت متقابل بغلش کرد
" تو که تنها نیستی...من کنارتم اوسامو "
لباس اوداساکو رو تو مشتش گرفت و با صدایی گرفته گفت
_ من...من چرا نمیتونم اروم باشم؟
دازای سرشو بالا اورد و به اوداساکو خیره شد
_ من مشکلی دارم؟؟
اوداساکو لبخند نرمی زد و گفت
" مشکل از تو نیست...مشکل از این محیطی هست که تو توش بزرگ شدی "
دازای اشک هاشو پاک کرد و گفت
_ نمیتونم...از این مکان دور شم...از خودم میترسم
اوداساکو لبخند چشم بسته ای تحویلش داد و گفت
" بیا توی دفتر کارم "
.................
توی تراس روی صندلی راحتی نشسته بود و یه سیگار نیمه سوخته هم کنار لبش قرار داشت و به موضوعات امروز فکر میکرد که صدای در بلند شد ولی چیزی نگفت...
چویا وارد اتاق شد و اروم با لحن سوالی پرسید
+ دازای ساما...تو اتاقتون هستید؟
دازای که توی تراس بود اروم با صدای گرفته و خالی از هر گونه حسی گفت
_ اره...اینجام
چویا با صدای ضعیفی که شنید سمت تراس رفت و با دید دازای قهوه رو کنار فندک طلایی رنگش گذاشت
+ بفرمایید
_ ممنون...چویا وقتی تنهاییم رسمی نیاز نیست صحبت کنی
چویا سری تکون داد و گفت
+ راحت بودن یکم سخته
_ همه چی اولش سخته ولی عادت میشه...عادت کن
+ تلاشمو میکنم
دازای نگاهشو از شهر به چویا داد و گفت
_ بشین
چویا روی صندلی کناری نشست و یه کم موذب بود
_ راحت باش.
چویا به صندلی تکیه داد و گفت
+ چرا ازم خواستید اینجا بشینم؟
_ بابت کارم دلیل خاصی ندارم
چویا هومی کشید و به دازای ساکت خیره شد
_ هر سوالی داری میتونی بپرسی
چویا متعجب شد...تونست ذهنش رو بخونه
+ خ..خب مسائل شخصی تو به من مربوط نیست ولی...شغلت چیه؟
_ ادم کش
چویا لحظه ای ساکت شد و گفت
+ ادم کش؟
_ درسته...من تو مافیا کنار پدرم کار میکنم
+ چرا ادما رو میکشید؟
_ چند دلیل وجود داره یا دشمنن یا جاسوس و یا یه ادم دردسر ساز و یا سفارشی
چویا هومی کشید که و تا خواست چیز دیگه ای بپرسه یادش افتاد که آلیا صداش کرده بود.
سریع بلند شد و گفت
+ متاسفم ولی باید برم کلی کار دارم
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند و ته مونده سیگارش رو پایین پرت کرد و دست چویا رو گرفت و سمت خودش کشید که برای حفظ تعادل چویا ناخواسته روی پاش نشست
________________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۸.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط