زندگی تعیین شده
پارت ۱ :
لیوان روی میزو محکم کوبیدی روی زمین و لیوان به تیکه های مختلف تقسیم شد .
ا.ت:من نمیخوام ازدواج کنم نمیخوام . مگه ۲۰۰ سال پیشکه به زور باید ازدواج کنم اخه (گریه)من میخوام درس بخونم میخوام زندگی کنم . (گریه)
بابای ا.ت: باید به این ازدواج تن بدی . بهتره که با این حرفا خودتو خسته نکنی . این عقد باید انجام بشه .
به سمت مامانت رفتی و دستشو گرفتی و التماس کنان بهش گفتی:.من چرا باید با کسی که یبارم ندیدمش اردواج کنم اخه ؟مامان تروخدا تو یکاری بکن . من نمیخوام ازدواج کنم خواهش میکنم ....(گریه)
مامان ا.ت: دخترم این ازدواج باید انجام بشه . برای اینده شرکت خوبه . تو باید یه وارث بیاری. باید مامان بچه هوانگ هیونجین بشی .
خنده تلخی کردی و گفتی.
ا.ت:ریدم توی این شرکت ....
پاهاتو کوبیدی و از پله ها بالا رفتی و درو اتاقتو محکم کوبیدی و قفلش کردی . با فریاد گفتی.
اوت:ازهمتون بدم میاد . از همتون . کاش میمردم از دستتون خلاص میشدم . (گریه و فریاد)
بعد از چند دقیقه خسته شدی و روی زمین نشستی و پاهاتو توی بغلت گرفتی و اشک ریختی . کم کم چشمات گرم شد خوابت برد .
ویو صبح:
با صدای در زدن اتاق بیدار شدی . سردرد خیلی شدیدی داشتی .
مامان ا.ت:ا.ت دخترم بیدار شو . خانواده هوانگ شب میان . دیرت میشه ....
ا.ت:به درک که دیرم میشه(داد)
بلند شدی و به سمت حموم رفتی . حدودا یه ساعت توی حموم بودی و به بخت سیاهت فکر میکردی . کم کم بلند شدیو حولتو تنت کردی و از حموم بیرون اومدی . با اینکه حال و حوصله نداشتی روتین پوستیتو انجام دادی و موهاتو شونه کردی و یه کت و شلوار مشکی . یه میکاپ ملایم کردی و در اتاقتو باز کردی و بیرون رفتی .
مامان ا.ت:ا.ت دخترم بیا یچیزی بخور از صبح هیچی نخوردی.....
ا.ت:به من نگو دخترم . ضمنا از صبح انقدر غصه خوردم که سیرم . (بغض)
مامانت با تعجب و یه غم خاصی توی چشمام نگاهت کرد .
اصلا نمیفهمیدی زمان چجوری میگذره . با صدای زنگ در به خودت اومدی. خانواده هوانگ اومده بودن . با زنگ در بغضت گرفت ولی خودتو کنترل کردی . مامانت درو باز کرد و شروع کرد به سلام واحوالپرسی . یه پسر جوون و جذاب و خیلی خوشتیپ وارد شد . نگاهش بهت افتاد و با سردی تمام نگاهت کرد تو هم بهش نگاه کردی . مامان هیونجین اومد سمتت و بغلت کرد .
م.ه:سلام دختر قشنگم .
ا.ت:سلام خانم هوانگ .
نخواستی دلشو بشکنی واسه همین جوابشو دادی . حدودا نیم ساعت بدون کلامی حرف نشسته بودی. دو سه باری با هیونجین چشم تو چشم شدی ولی سریع نگاهتو ازش دزدیدی.
ب.ت:ا.ت دخترم بلند شو با هیونجین برو حیاط صحبت کنین باهم اشنا بشین .
هیونجین با یه نفس کلافه بلند شد ولی تو هنوز سر جات نشسته بودی.
هیونجین:خودم باید حیاطو پیدا کنم؟(سرد و لحن خشن)
ا.ت:اوه اومدم .
بلند شدیو باهم به سمت حیاط رفتین . وقتی وارد حیاط شدین هیونجین بدون مکث به سمتت برگشت .
هیونجین:به هیچ عنوان دلتو به این قضیه خوش نکن . به هیچ عنوان عاشقم نشو . من خودم عاشق یکی دیگم .اینم بدون از سر اجبار پدرم اینجام . و اینکه بچمو از تو نمیخوام .(لحن تند)
بخاطر لحنش و حرفاش یکه خوردی پس تصمیم گرفتی کلماتتو توی صورتش پرت کنی.
ا.ت:فکر کردی من از روی عشق و علاقه دارم اینکارو میکنم ؟ نه منم مجبور شدم . من تازه دیشب فهمیدم باید با کسی که حتی یه بارم ندیدمش ازدواج کنم . مطمئن باش بین تو و دوست دخترت قرار نمیگیرم . اینم بدون که حتی نمیزارم انگشت کوچیکتم بهم بخوره هوانگ هیونجین( لحن تند)
فرصت حرف زدن بهش ندادی و برگشتی داخل خونه و روی مبل نشستی. همه با تعجب بهت نگاه میکردن و بعد از چند دقیقه هیونجینم اومد . عاقم هم اومد و عقدتونو خوند . وقتی شناسنامتو داد دستت قطره اشکی از چشمت اومد که سریع پاکش کردی و هیونجین دید .
محکم از روی صندلی بلند شدی و خواستی بری سمت اتاقت که با صدای بابات برگشتی سمتش .
بابت :وسایلتو جمع کن امشب میری خونه شوهرت .
اشکاتو کنترل نکردی و ترجیح دادی گریه کنی.
نگاهت به مامانت افتاد و بعدشم مامان هیونجین . انگار اون دونفر خیلی راضی نبودن از اینکه ازواجتون اجبازیه ولی ژورشون به باباهاتون نمیرسید . برگشتی و به سمت اتاقت رفتی . فصل جدید و شاید غمگین زندگیت تازه شروع شده بود ....
اینم پارت اول🙂↔️
چطور بود؟🔥
لیوان روی میزو محکم کوبیدی روی زمین و لیوان به تیکه های مختلف تقسیم شد .
ا.ت:من نمیخوام ازدواج کنم نمیخوام . مگه ۲۰۰ سال پیشکه به زور باید ازدواج کنم اخه (گریه)من میخوام درس بخونم میخوام زندگی کنم . (گریه)
بابای ا.ت: باید به این ازدواج تن بدی . بهتره که با این حرفا خودتو خسته نکنی . این عقد باید انجام بشه .
به سمت مامانت رفتی و دستشو گرفتی و التماس کنان بهش گفتی:.من چرا باید با کسی که یبارم ندیدمش اردواج کنم اخه ؟مامان تروخدا تو یکاری بکن . من نمیخوام ازدواج کنم خواهش میکنم ....(گریه)
مامان ا.ت: دخترم این ازدواج باید انجام بشه . برای اینده شرکت خوبه . تو باید یه وارث بیاری. باید مامان بچه هوانگ هیونجین بشی .
خنده تلخی کردی و گفتی.
ا.ت:ریدم توی این شرکت ....
پاهاتو کوبیدی و از پله ها بالا رفتی و درو اتاقتو محکم کوبیدی و قفلش کردی . با فریاد گفتی.
اوت:ازهمتون بدم میاد . از همتون . کاش میمردم از دستتون خلاص میشدم . (گریه و فریاد)
بعد از چند دقیقه خسته شدی و روی زمین نشستی و پاهاتو توی بغلت گرفتی و اشک ریختی . کم کم چشمات گرم شد خوابت برد .
ویو صبح:
با صدای در زدن اتاق بیدار شدی . سردرد خیلی شدیدی داشتی .
مامان ا.ت:ا.ت دخترم بیدار شو . خانواده هوانگ شب میان . دیرت میشه ....
ا.ت:به درک که دیرم میشه(داد)
بلند شدی و به سمت حموم رفتی . حدودا یه ساعت توی حموم بودی و به بخت سیاهت فکر میکردی . کم کم بلند شدیو حولتو تنت کردی و از حموم بیرون اومدی . با اینکه حال و حوصله نداشتی روتین پوستیتو انجام دادی و موهاتو شونه کردی و یه کت و شلوار مشکی . یه میکاپ ملایم کردی و در اتاقتو باز کردی و بیرون رفتی .
مامان ا.ت:ا.ت دخترم بیا یچیزی بخور از صبح هیچی نخوردی.....
ا.ت:به من نگو دخترم . ضمنا از صبح انقدر غصه خوردم که سیرم . (بغض)
مامانت با تعجب و یه غم خاصی توی چشمام نگاهت کرد .
اصلا نمیفهمیدی زمان چجوری میگذره . با صدای زنگ در به خودت اومدی. خانواده هوانگ اومده بودن . با زنگ در بغضت گرفت ولی خودتو کنترل کردی . مامانت درو باز کرد و شروع کرد به سلام واحوالپرسی . یه پسر جوون و جذاب و خیلی خوشتیپ وارد شد . نگاهش بهت افتاد و با سردی تمام نگاهت کرد تو هم بهش نگاه کردی . مامان هیونجین اومد سمتت و بغلت کرد .
م.ه:سلام دختر قشنگم .
ا.ت:سلام خانم هوانگ .
نخواستی دلشو بشکنی واسه همین جوابشو دادی . حدودا نیم ساعت بدون کلامی حرف نشسته بودی. دو سه باری با هیونجین چشم تو چشم شدی ولی سریع نگاهتو ازش دزدیدی.
ب.ت:ا.ت دخترم بلند شو با هیونجین برو حیاط صحبت کنین باهم اشنا بشین .
هیونجین با یه نفس کلافه بلند شد ولی تو هنوز سر جات نشسته بودی.
هیونجین:خودم باید حیاطو پیدا کنم؟(سرد و لحن خشن)
ا.ت:اوه اومدم .
بلند شدیو باهم به سمت حیاط رفتین . وقتی وارد حیاط شدین هیونجین بدون مکث به سمتت برگشت .
هیونجین:به هیچ عنوان دلتو به این قضیه خوش نکن . به هیچ عنوان عاشقم نشو . من خودم عاشق یکی دیگم .اینم بدون از سر اجبار پدرم اینجام . و اینکه بچمو از تو نمیخوام .(لحن تند)
بخاطر لحنش و حرفاش یکه خوردی پس تصمیم گرفتی کلماتتو توی صورتش پرت کنی.
ا.ت:فکر کردی من از روی عشق و علاقه دارم اینکارو میکنم ؟ نه منم مجبور شدم . من تازه دیشب فهمیدم باید با کسی که حتی یه بارم ندیدمش ازدواج کنم . مطمئن باش بین تو و دوست دخترت قرار نمیگیرم . اینم بدون که حتی نمیزارم انگشت کوچیکتم بهم بخوره هوانگ هیونجین( لحن تند)
فرصت حرف زدن بهش ندادی و برگشتی داخل خونه و روی مبل نشستی. همه با تعجب بهت نگاه میکردن و بعد از چند دقیقه هیونجینم اومد . عاقم هم اومد و عقدتونو خوند . وقتی شناسنامتو داد دستت قطره اشکی از چشمت اومد که سریع پاکش کردی و هیونجین دید .
محکم از روی صندلی بلند شدی و خواستی بری سمت اتاقت که با صدای بابات برگشتی سمتش .
بابت :وسایلتو جمع کن امشب میری خونه شوهرت .
اشکاتو کنترل نکردی و ترجیح دادی گریه کنی.
نگاهت به مامانت افتاد و بعدشم مامان هیونجین . انگار اون دونفر خیلی راضی نبودن از اینکه ازواجتون اجبازیه ولی ژورشون به باباهاتون نمیرسید . برگشتی و به سمت اتاقت رفتی . فصل جدید و شاید غمگین زندگیت تازه شروع شده بود ....
اینم پارت اول🙂↔️
چطور بود؟🔥
- ۱.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط