{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۱)

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

The Joke That Broke Us

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

Rofile of the wolf...۹

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

dark life = 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط