ℙ𝕒𝕣𝕥 𝕋𝕨𝕠 | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝕋𝕨𝕠 | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

Season Two | ᴘᴀʀᴛ ³ 🖤

«از این جا به بعد تازه فیک شروع شده»

ساعت ۶ عصر | باند تهیونگ

ـ این آخرین باره که بهم فرصت بدین.

مردی که روبه‌روی تهیونگ نشسته بود، سعی می‌کرد آرام به نظر برسه، اما لرزش دست‌هاش چیز دیگه‌ای می‌گفت.

تهیونگ پرونده رو بست و به صندلی تکیه داد.

ـ تو از همون اول هم نباید فرصت می‌گرفتی.

ـ قربان، من فقط—

ـ کافیه.

صدای تهیونگ بلند نبود، اما مرد دیگه ادامه نداد.

تهیونگ از جاش بلند شد و دکمه‌ی کتش رو بست.

ـ تا امشب درستش کن. نمی‌خوام مجبور بشم دوباره درباره‌ی این موضوع صحبت کنم.

مرد با عجله از اتاق بیرون رفت.

جیمین که تمام مدت کنار پنجره ایستاده بود، به تهیونگ نگاه کرد.

ـ امروز زیادی عصبی‌ای. اتفاقی افتاده؟

ـ نه.

ـ این «نه» گفتنت یعنی آره.

تهیونگ ساعتش رو نگاه کرد.

ـ باید برم.

جیمین خندید.

ـ بذار حدس بزنم؛ خانم خونه منتظرته؟

تهیونگ کیفش رو برداشت.

ـ حداقل یکی هست که منتظرم باشه.

ـ خیلی خب، برو. فقط فردا سر وقت بیا، جونگ‌کوک از صبح داره غر می‌زنه.

تهیونگ بدون جواب از اتاق بیرون رفت.

---

ساعت ۸ شب | خانه‌ی تهیونگ و مانلی

مانلی روی زمین نشسته بود و لباس‌هایی رو که تازه از خشک‌شویی آورده بودن، مرتب می‌کرد. صدای باز شدن در باعث شد سرش رو بلند کنه.[ تویه فیک من اجوما نداریم]

ـ تهیونگ؟ خودتی؟

ـ نه، جن خونس!

تهیونگ وارد اتاق شد و کیفش رو روی مبل گذاشت. وقتی مانلی بلند شد تا به استقبالش بره، دستش رو گرفت و به سمت خودش کشید.

ـ سلام به خانم خونه.

بعد گونه‌اش رو بوسید و پیشونی‌اش رو برای چند لحظه به پیشونی مانلی تکیه داد.

ـ امروز چیکار کردی؟

ـ هیچی خاصی. با ساره حرف زدم، یه کم خرید کردم... تو چی؟ جلسه‌ت خوب بود؟

تهیونگ مکث کوتاهی کرد.

ـ آره، مثل همیشه.

مانلی سر تکون داد و خواست از کنارش رد بشه که بوی عجیبی به مشامش خورد.

ایستاد.

بوی تندی بود؛ چیزی شبیه بوی فلز، قاطی با عطر همیشگی تهیونگ.

مانلی دوباره به لباسش نگاه کرد.

ـ تهیونگ؟

ـ هوم؟

ـ چرا لباست این‌طوری بو می‌ده؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به پیراهنش انداخت.

ـ چه بویی؟

مانلی کمی نزدیک‌تر شد.

ـ نمی‌دونم... یه بوی عجیبه. انگار چیزی به لباست خورده.

تهیونگ چند لحظه ساکت موند، بعد خیلی عادی جواب داد:

ـ احتمالاً توی شرکت چیزی ریخته. امروز اوضاع یکم به‌هم‌ریخته بود.

مانلی به صورتش نگاه کرد. جوابش منطقی به نظر می‌رسید، اما چیزی در لحنش بود که باعث شد دوباره سؤال بپرسه.

ـ پس چرا زودتر لباست رو عوض نکردی؟

تهیونگ لبخند کمرنگی زد.

ـ چون می‌خواستم اول همسرم رو ببینم.

بعد دستش رو دور کمر مانلی حلقه کرد و گونه‌اش رو بوسید.

مانلی خندید و با دست به سینه‌اش زد.

ـ جواب سؤال منو با این کارا عوض نکن!

ـ جواب دادم که.

ـ جواب درست‌وحسابی ندادی.

تهیونگ چیزی نگفت. فقط مانلی رو از پشت بغل کرد و چونه‌اش رو روی شونه‌اش گذاشت.

ـ دلت برام تنگ نشده بود؟

مانلی سعی کرد خودش رو جدی نشون بده.

ـ چرا، ولی هنوز از زیر سؤال درنرفتی.

تهیونگ خندید.

ـ باشه، بازجویی رو می‌ذاریم برای بعد.

مانلی هم خندید، اما وقتی تهیونگ برای عوض کردن لباسش به اتاق رفت، لبخندش کم‌کم محو شد.

بوی لباسش هنوز توی ذهنش بود.

شاید واقعاً چیزی توی شرکت ریخته بود. شاید هم خستگی باعث شده بود بیش از حد حساس بشه.

"شرکت=کمپانی"

...

ولی برای اولین بار، توضیح تهیونگ به‌اندازه‌ی همیشه قانعش نکرده بود.

و مانلی نمی‌دونست که این سؤال کوچیک، شروع ماجراییه که خیلی زود زندگی آرومشون رو تغییر می‌ده.

ادامه دارد... 💋🍷

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها من هر روز وقت نمیکنم فیک اپلود کنم از نظرتون
پنجشنبه و جمعه دوپارت بزارم
یا شنبه و یک شنبه بزارم دوپارت
کدوم رو دوست دارید؟
دیدگاه ها (۵)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

چند پارتی تهیونگ

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۱ — یه مهمون جدیدصدای زنگ در دوباره بلن...

چندپارتی یونگی

مهمونی پارت ۶۲

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 46[ویو آرا]فردا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط