عشق یا نفرت۵

ویو ات:
کلافه به شیشه ماشین تکیه داده بودم دستبند ها باز نمیشد واقعا من با این روانی چطوری قراره ازدواج کنم؟ بالاخره رسیدیم به مدرسه اومد جلوی صورتم
-خب حالا درس گرفتی که هر کاری گفتم انجام بدی درسته؟(پوزخند)
+زر نزن دستامو باز کن(عصبی)
-نوچ به نظرم باید مودب تر باشی
با خودم کلنجار رفتم اما در آخر گفتم
+لطفاً باز کن(با حرص)
-آفرین دختر خوب(پوزخند)
و دستامو تا باز کرد یک مشت زدم تو شکمش و رفتم تو کلاس که تهیونگ منو کشید تو بغلش جونگ کوک که دنبالم بود با عصبانیت نگاه مون کرد اهمیتی بهش ندادم (تهیونگ:~)
~عشقم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
ازش فاصله گرفتم
+دلت تنگ شده بود اما نیومدی دیدنم؟
~خودت که میدونی کارا چقدر زیاده
+همیشه کارات از من مهم تره
~ات قسم میخورم وقتی رقیب هامو زدم زمین مخصوصا اون جئون احمق و با هم ازدواج میکنیم اون موقع همیشه با همیم
به آرزو های پوچ اش که با یک قرارداد خانوادگی خراب شده بود فکر کردم میخواستم بهش بگم که حس کردم دست یکی دور شونم حلقه شد
-عزیزم قضیه ازدواج و به تهیونگ گفتی؟
شوکه شدم
+کوک برو
~ات این چی میگه؟
-آها نگفتی بزار من بگم، من و ات فردا ازدواج میکنیم تو هم میتونی بیای اما دیگه دوست ندارم کنارم زنم ببینمت(پوزخند)(همش پوزخند میزنه😂)
از کوک فاصله گرفتم و دست تهبونگ و کشیدم جای خلوت و براش همه چیزو توضیح دادم
~اون عوضی.....
رفت بزنتش که گرفتمش
+تقصیر اون نیست این تصمیم خانواده مونه
~ات من نمی‌زارم باهاش ازدواج کنی
دیگه عصبی شدمدو داد زدم
+تهیونگ حتی اگه باهاش ازدواج نمی‌کردم هم نمیومدم با تو چون تو فقط میخوای منو داشته باشی در واقع به من اهمیتی نمیدی من بهت گفتم صبح بیای دنبالم اما تو کار داشتی هاا؟؟تو حتی منو جدی نمیگیری
~نه ات اینطور نیست
رفتم تو کلاس که کوک داشت نگاهم میکرد بیخیال گفت
-بهش گفتی بالآخره ؟
+تو چرا یکدفعه اومدی جلو و گفتی عزیزم؟ من نمی‌خواستم اون درباره ام بد فکر کنه
-اون حتی تو رو دوستم نداشت که بخواد مهم باشه فکرش اون تورو فقط برای این میخواست که حرص منو دربیاره
+تو هم همینطوری هستی برای اینکه حرص اونو دربیاری اومدی جلو طوری رفتار کردی انگار معشوقه اتم، من بین شما فقط عروسکم
حرفی نداشت که بزنه و معلم هم اومد تمام کلاس خسته بودم و در آخر خودم نشستم تو ماشین کوک چون چاره دیگه ای نداشتم
تا آخر مسیر ساکت بودیم که گف
-عادت ندارم لج بازی نکنی
+دیگه حوصله تو ندارم اصلا می‌خوام قانون بزارم دیگه باهم حرفی نزنیم و کاری به کار هم نداشته باشیم
کوک اخم هاشو کشید تو هم و عصبی گفت باشه
رسیدم خونه و دوش گرفتم و خوابیدم زود بلند شدم چون باید با کوک میرفتم خرید عروسی همه چی این عروسی آزاردهنده ست لباس هامو پوشیدم و سوار ماشین کوک شدم سرد سلام دادیم
ویو کوک:
سوار ماشین شد و رفتیم مرکز خرید خیلی حوصله سر بر بود که حرف نمی‌زد اول لباس عروس رفتیم بخریم فروشنده اومد جلو و گفت چیزی نیاز دارین آقای جئون؟
منو همه میشناختن
-برای همسرم لباس عروس می‌خوام
کلی لباس عروس آورد دونه دونه انتخاب میکردم آت مجبور بود همه شو بپوشه از همه شونم یک ایرادی می‌گرفتم اذیتش کنم(سادیسمcore:)🤣 بالاخره یک لباس پوشید و اومد بیرون خیلی خوشگل شده بود هیچ ایرادی نمیشد گرفت مات نگاهش کردم که گفت
+خوبه دیگه بسه
-باشه همینو برمی‌داریم
بالاخره رفتیم بیرون از ات مغازه که یک پسر و که بستنی میخورد دیدیم آن و نگاه میکردم که داشت به پسر کوچولو نگاه میکرد
-من میرم یجایی
+باز کجا؟(بی حوصلگی)
جواب ندادم و با یک بستنی برگشتم ذوق و تو چشمای ات دیدم خیلی بچه ست
+خیلی ممنونننننننن
-باشه باشه حالا هر چی
همینطوری میخورد و من اذیتش میکردم و تیکه مینداختم عصبی میشد باحال بود
-خب خب من برات بستنی خریدم باید بهم یکم بدی
+ای خدا خیلی خب
و بستنی و آورد جلو و من با یک‌ گاز همه شو خوردم(😂😂😂)
+کوککککک
کلی خندیدم و نا امید بهم نگاه کرد
-خیلی ذوق زده بودی گفتم زیادیه
داشت همینطوری بهم مشت میزد با دستای کوچولوش اما برام مهم نبود و می‌خندیدم که چند تا از بچه های کلاس و دیدیم ات سریع از من دور شد ولی ما رو دیده بودن اومدن جلو
*واو جئون مغرور با ملکه دبیرستان ات رقیب های بچگی اینجا چیکار میکنن؟
میخواستم بگم که من و ات داریم ازدواج میکنیم که
+هیچی یکدفعه هم و دیدیم کوک مثل همیشه داشت اذیت میکرد
*آها میگم آخه امکان نداره شما دو تا با هم باشین
اینکه داشت مخفی میکرد این موضوع و منو عصبی میکرد از من جئون جونگ کوک خجالت می‌کشه؟ همه آرزوشونه جای اون بودن
-(عصبی)حالا هر چی ما باید بریم
و دست ات و کشیدم و رفتیم تو ماشین رسوندمش و رفتم خونه از فردا شب دیگه اینجا خونه ات هم هست نمیتونم باور کنم و گرفتم خوابیدم فردا روز بزرگیه
دیدگاه ها (۱)

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

# درخواستی تک پارتی از جونگکوک وقتی لباسی که خیلی بازه و اون...

#برادر ناتنی من

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

عشق سوری پارت 9ویو کوک باید برم دنبال اون دختره اوفففف رفت د...

پارت 5 رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر ق...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط