اعتماد
پارت ۱۳
عربدهاش گوشم رو کر میکنه.. سول قدمی به جکیونگ نزدیک میشه اما مطمئنم جوری نگاهش میکنه که اگر یک قدم دیگه نزدیک بشه، همینجا ازرائیل رو میبینه: نگفتی.. داشتی چه گهی میخوردی هوم؟ کدوم گوری بودی عوضی!
و بازهم عربده.. تهیونگ کمی نزدیک میشه و جکیونگ و عقب میبره : نه.. بزار بزنمش! این کتک نخورده اینجوری مارو نگران میکنه!!
داد سول توی کل خونه میپیچه : بسه دیگه! فک کردی داری چه گهی میخوری!؟ انقدر داد و بیداد نکن!
یه پاکت سیگار از روی میز برمیدارم و وارد اتاقم میشم.. کمی میگذره که سول وارد میشه و بعد کنارم میشینه: دختر.. خوبی؟
پوزخندی میزنم و میگم: خودت چی فکر میکنی..
آروم سرم رو روی شونه اش میزارم و میگم: پیش دویون بودم.. باهمیم..
سریع هولم میده اونطرف تر: چی؟ چرا انقدر بیمقدمه مینالی زن؟
خندهای میکنم و میگم: د آخه چی بگم قبلش..
دستش رو میزاره روی قلبش و به صورت مسخره وارد میگه: تو نمیدونی من قلبم ضعیفه یه وقت پس میافتم؟ آیگو...
خنده ای میکنم که یهو سیگار رو از دستم میکشه و میاندازه اونطرف : یااااا.. چیکار میکنییی!
آروم دستش رو روی موهام میکشه و میگه: دوست ندارم الکی ریههات رو داغون کنی!
لبخندی میزنم، بلند میشم و آروم میرم بیرون.. تهیونگ پیتزا ها رو روی میز چیده و جونکوک هم بسته های خوراکی رو میبره روی میز میچینه..
جکیونگ به سمتم میاد و محکم، من رو به آغوش خودش دعوت میکنه.. ماچی به سرم میزده و با صدای آرومی معذرت خواهی میکنه: متاسفم.. نباید اینطور سرت داد میزدم.. هرگز سربار من نیستی و نبودی.. پس بهتره این طرز تفکر رو از ذهنت پاک کنی..
لبخندی میزنم و کمی بعد، از آغوش گرمش فاصله میگیرم. به سمت میز میرم و بعد اینکه همگی دور هم جمع میشیم، شروع به خوردن غذا میکنیم. جونکوک بعد اینکه کمی از خوراکیش رو میخوره، با دهن پر میگه: فکر کنم خیلی توی جَو ناراحتیاید.. بریم بار؟
سول با ذوق نظر مثبتش رو میرسونه و همه با امیدواری به من نگاه میکنن: باشه اونطور نگاهم نکنید.. نمیتونم نه بگم.....
عربدهاش گوشم رو کر میکنه.. سول قدمی به جکیونگ نزدیک میشه اما مطمئنم جوری نگاهش میکنه که اگر یک قدم دیگه نزدیک بشه، همینجا ازرائیل رو میبینه: نگفتی.. داشتی چه گهی میخوردی هوم؟ کدوم گوری بودی عوضی!
و بازهم عربده.. تهیونگ کمی نزدیک میشه و جکیونگ و عقب میبره : نه.. بزار بزنمش! این کتک نخورده اینجوری مارو نگران میکنه!!
داد سول توی کل خونه میپیچه : بسه دیگه! فک کردی داری چه گهی میخوری!؟ انقدر داد و بیداد نکن!
یه پاکت سیگار از روی میز برمیدارم و وارد اتاقم میشم.. کمی میگذره که سول وارد میشه و بعد کنارم میشینه: دختر.. خوبی؟
پوزخندی میزنم و میگم: خودت چی فکر میکنی..
آروم سرم رو روی شونه اش میزارم و میگم: پیش دویون بودم.. باهمیم..
سریع هولم میده اونطرف تر: چی؟ چرا انقدر بیمقدمه مینالی زن؟
خندهای میکنم و میگم: د آخه چی بگم قبلش..
دستش رو میزاره روی قلبش و به صورت مسخره وارد میگه: تو نمیدونی من قلبم ضعیفه یه وقت پس میافتم؟ آیگو...
خنده ای میکنم که یهو سیگار رو از دستم میکشه و میاندازه اونطرف : یااااا.. چیکار میکنییی!
آروم دستش رو روی موهام میکشه و میگه: دوست ندارم الکی ریههات رو داغون کنی!
لبخندی میزنم، بلند میشم و آروم میرم بیرون.. تهیونگ پیتزا ها رو روی میز چیده و جونکوک هم بسته های خوراکی رو میبره روی میز میچینه..
جکیونگ به سمتم میاد و محکم، من رو به آغوش خودش دعوت میکنه.. ماچی به سرم میزده و با صدای آرومی معذرت خواهی میکنه: متاسفم.. نباید اینطور سرت داد میزدم.. هرگز سربار من نیستی و نبودی.. پس بهتره این طرز تفکر رو از ذهنت پاک کنی..
لبخندی میزنم و کمی بعد، از آغوش گرمش فاصله میگیرم. به سمت میز میرم و بعد اینکه همگی دور هم جمع میشیم، شروع به خوردن غذا میکنیم. جونکوک بعد اینکه کمی از خوراکیش رو میخوره، با دهن پر میگه: فکر کنم خیلی توی جَو ناراحتیاید.. بریم بار؟
سول با ذوق نظر مثبتش رو میرسونه و همه با امیدواری به من نگاه میکنن: باشه اونطور نگاهم نکنید.. نمیتونم نه بگم.....
- ۲.۴k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط