🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت بیستم: خیانت از نزدیکترین فاصله
صدای آژیر پلیس از دور شنیده میشد.
جونگکوک کنار بدن بیحرکت دنیل زانو زده بود. الارا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و هنوز به آخرین جملهی مرد فکر میکرد.
قاتل توی خونهی خودته…
جونگکوک بلند شد و اسلحهاش رو داخل کت گذاشت.
— باید از اینجا بریم.
الارا تکون نخورد.
— نه، اول باید بهم بگی به چه کسی اعتماد داری.
— به هیچکس.
— حتی به خودت؟
جونگکوک نگاهش کرد. برای یک لحظه، خستگی پشت چهرهی سردش نمایان شد.
— مخصوصاً به خودم، وقتی پای تو وسطه.
الارا چیزی نگفت. فقط همراهش سوار ماشین شد.
بیست دقیقه بعد، عمارت جونگکوک.
تمام محافظها در سالن اصلی جمع شده بودند. جونگکوک وارد شد و اسلحهاش رو روی میز گذاشت.
— از این لحظه، هیچکس بدون اجازهی من از این عمارت خارج نمیشه.
یکی از محافظها اعتراض کرد:
— قربان، این دیگه چه معنیای داره؟ ما سالهاست به شما وفاداریم!
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
— پس اثباتش سخت نیست.
گوشیاش رو روی صفحهی بزرگ سالن وصل کرد. تصویر ثبت الارا بهعنوان هدف شمارهی یک ظاهر شد.
زیر تصویر، نام فرد صادرکنندهی دستور نوشته شده بود.
کیم تهیونگ.
مردی که سالها نزدیکترین دوست و مورداعتمادترین شریک جونگکوک بود.
جونگکوک به محافظها نگاه کرد.
— تهیونگ کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
بعد صدای آرامی از بالای پلهها بلند شد:
— اینجام، برادر.
تهیونگ با پیراهن سفید و دستهایی در جیب، از پلهها پایین آمد. حتی وقتی نگاهش به اسلحهی روی میز افتاد، لبخندش محو نشد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— تو الارا رو هدف اعلام کردی؟
تهیونگ نگاهی به الارا انداخت.
— آره.
الارا انتظار هر جوابی رو داشت، جز این اعتراف بیدردسر.
— چرا؟ — جونگکوک پرسید.
تهیونگ لبخندش رو کنار گذاشت.
— چون تو دیگه مثل قبل نیستی. قبلاً برای حفظ قدرتت هر کسی رو قربانی میکردی. حالا برای یه دختر، داری تمام تشکیلاتت رو به خطر میندازی.
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
— این به تو ربطی نداره.
— اشتباه میکنی. وقتی دشمنهات بفهمن نقطهضعفت چیه، دیگه فقط خودشون رو هدف نمیگیرن. از اون استفاده میکنن تا تو رو به زانو دربیارن.
تهیونگ به الارا نزدیک شد.
— و تو هنوز نمیدونی این دختر چه بلایی سر زندگیات میاره.
جونگکوک جلوی او ایستاد.
— یه بار دیگه دربارهش حرف بزنی…
— چی؟ منو میکشی؟
تهیونگ خندید.
— نمیتونی. چون اگه من بمیرم، حقیقتی که سه ساله پنهون کردی، برای همه فاش میشه.
نگاه جونگکوک برای اولین بار تغییر کرد.
الارا این تغییر رو دید.
و فهمید تهیونگ فقط بلوف نمیزنه.
آهسته پرسید:
— چه حقیقتی؟
تهیونگ دستش رو داخل جیبش برد و یک عکس بیرون آورد.
عکس، جونگکوک رو کنار پدر الارا نشون میداد؛ هر دو مقابل ساختمانی که در آتش میسوخت.
اما تاریخ پشت عکس مربوط به سه سال پیش نبود.
عکس فقط دو هفته قبل گرفته شده بود.
الارا به جونگکوک خیره شد.
— تو پدرم رو دیدی… و بهم نگفتی؟
جونگکوک لب باز کرد، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد.
تهیونگ آرام عکس رو روی میز گذاشت.
— حالا ازش بپرس چرا پدرت درست قبل از ناپدید شدنش، اسم تو رو از وصیتنامهاش حذف کرد.
و این بار، الارا منتظر جواب نموند.
از کنار جونگکوک گذشت و از عمارت بیرون رفت.
جونگکوک دنبالش نرفت.
چون برای اولین بار، میترسید اگر حقیقت رو بگه، الارا برای همیشه ترکش کنه. 🖤
حمایت هاتون خیلی کمه ازین ب بعد برای پارت های جدید شرط میزارم
کامنت ۱۷
لایک۱٠
شیر۴
پارت بیستم: خیانت از نزدیکترین فاصله
صدای آژیر پلیس از دور شنیده میشد.
جونگکوک کنار بدن بیحرکت دنیل زانو زده بود. الارا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و هنوز به آخرین جملهی مرد فکر میکرد.
قاتل توی خونهی خودته…
جونگکوک بلند شد و اسلحهاش رو داخل کت گذاشت.
— باید از اینجا بریم.
الارا تکون نخورد.
— نه، اول باید بهم بگی به چه کسی اعتماد داری.
— به هیچکس.
— حتی به خودت؟
جونگکوک نگاهش کرد. برای یک لحظه، خستگی پشت چهرهی سردش نمایان شد.
— مخصوصاً به خودم، وقتی پای تو وسطه.
الارا چیزی نگفت. فقط همراهش سوار ماشین شد.
بیست دقیقه بعد، عمارت جونگکوک.
تمام محافظها در سالن اصلی جمع شده بودند. جونگکوک وارد شد و اسلحهاش رو روی میز گذاشت.
— از این لحظه، هیچکس بدون اجازهی من از این عمارت خارج نمیشه.
یکی از محافظها اعتراض کرد:
— قربان، این دیگه چه معنیای داره؟ ما سالهاست به شما وفاداریم!
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
— پس اثباتش سخت نیست.
گوشیاش رو روی صفحهی بزرگ سالن وصل کرد. تصویر ثبت الارا بهعنوان هدف شمارهی یک ظاهر شد.
زیر تصویر، نام فرد صادرکنندهی دستور نوشته شده بود.
کیم تهیونگ.
مردی که سالها نزدیکترین دوست و مورداعتمادترین شریک جونگکوک بود.
جونگکوک به محافظها نگاه کرد.
— تهیونگ کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
بعد صدای آرامی از بالای پلهها بلند شد:
— اینجام، برادر.
تهیونگ با پیراهن سفید و دستهایی در جیب، از پلهها پایین آمد. حتی وقتی نگاهش به اسلحهی روی میز افتاد، لبخندش محو نشد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— تو الارا رو هدف اعلام کردی؟
تهیونگ نگاهی به الارا انداخت.
— آره.
الارا انتظار هر جوابی رو داشت، جز این اعتراف بیدردسر.
— چرا؟ — جونگکوک پرسید.
تهیونگ لبخندش رو کنار گذاشت.
— چون تو دیگه مثل قبل نیستی. قبلاً برای حفظ قدرتت هر کسی رو قربانی میکردی. حالا برای یه دختر، داری تمام تشکیلاتت رو به خطر میندازی.
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
— این به تو ربطی نداره.
— اشتباه میکنی. وقتی دشمنهات بفهمن نقطهضعفت چیه، دیگه فقط خودشون رو هدف نمیگیرن. از اون استفاده میکنن تا تو رو به زانو دربیارن.
تهیونگ به الارا نزدیک شد.
— و تو هنوز نمیدونی این دختر چه بلایی سر زندگیات میاره.
جونگکوک جلوی او ایستاد.
— یه بار دیگه دربارهش حرف بزنی…
— چی؟ منو میکشی؟
تهیونگ خندید.
— نمیتونی. چون اگه من بمیرم، حقیقتی که سه ساله پنهون کردی، برای همه فاش میشه.
نگاه جونگکوک برای اولین بار تغییر کرد.
الارا این تغییر رو دید.
و فهمید تهیونگ فقط بلوف نمیزنه.
آهسته پرسید:
— چه حقیقتی؟
تهیونگ دستش رو داخل جیبش برد و یک عکس بیرون آورد.
عکس، جونگکوک رو کنار پدر الارا نشون میداد؛ هر دو مقابل ساختمانی که در آتش میسوخت.
اما تاریخ پشت عکس مربوط به سه سال پیش نبود.
عکس فقط دو هفته قبل گرفته شده بود.
الارا به جونگکوک خیره شد.
— تو پدرم رو دیدی… و بهم نگفتی؟
جونگکوک لب باز کرد، اما هیچ کلمهای بیرون نیومد.
تهیونگ آرام عکس رو روی میز گذاشت.
— حالا ازش بپرس چرا پدرت درست قبل از ناپدید شدنش، اسم تو رو از وصیتنامهاش حذف کرد.
و این بار، الارا منتظر جواب نموند.
از کنار جونگکوک گذشت و از عمارت بیرون رفت.
جونگکوک دنبالش نرفت.
چون برای اولین بار، میترسید اگر حقیقت رو بگه، الارا برای همیشه ترکش کنه. 🖤
حمایت هاتون خیلی کمه ازین ب بعد برای پارت های جدید شرط میزارم
کامنت ۱۷
لایک۱٠
شیر۴
- ۸۱
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط