{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ³²
انگار یه لایهٔ نازک از شیشه دورم کشیده شده بود که اجازه نمیداد کسی بهم نزدیک بشه.
چشمامو بستم و لحظهای چهرهٔ بابا تو ذهنم اومد. از صبح تا الان فقط دارم بهش فکر میکنم... توجه بیشتری میکنم... آخه بابا چه کوفتیه... تهیونگ؟ چرا نمیتونم بهت بگم تهیونگ؟ این خیلی راحتتره! وقتی میگم بابا، حس مرد ۵۰ ساله رو بهم میده. ولی وقتی بهش فکر میکنم... قلبم طور دیگه ای میزنه.

خدایا من خیلی احمقم... از یه موضوع دوباره پریدم تو یه موضوع دیگه... بسه دیگه. خودمم خستم، انقد که ذهنم بیقراره. یه بار فکر نکن... توروخدا یه بار فکر نکن و ذهنتو خالی کن.

چشمامو بستم و دستمو روی شقیقه ام گذاشتم. تاریکی پشت پلکام، تنها آرامشی بود که میتونستم بهش پناه ببرم. انقد که دوباره غرق در خودم بودم، متوجه زنگ خروج نشدم. با تکان خوردنم توسط یوری به خودم اومدم و وسایلمو سریع جمع کردم. کولمو برداشتم و همراه دوتاشون تا دروازهٔ بزرگ رفتیم.

نگاهم جیهون رو دنبال کرد که آروم آروم از دروازه عبور کرد و در میان جمعیت ناپدید شد. مثل روحی که به دنیای خودش برگشت. یعنی یه دانش آموز معمولی و جدید هم به افکار بی پایانم اضافه بشه؟ دیگه نمیکشم! وای این چه وضعیتیه آخه... فک کنم باید با یکی حرف بزنم تا کمکم کنه از شر این وضعیت خلاص شم.

با صدای یوری به خودم اومدم و نگاهش کردم:

+«بله؟»

با نرمی و احساس گناهی که توی وجودش میتونستم حس کنم، نگاهم کرد:
«ببین من خیلی تند حرف زدم و... معذرت میخوام. فقط نمیدونم منم یه لحظه چم شد... به دل نگیر.»

لبخندی کمرنگ زدم. لبخندی که فقط برای راضی کردنش بود، نه برای خودم:
+«اشکال نداره یوری، حق با تو بود... به هرحال نگرانش نباش. پیش میاد گاهی اوقات.»

به جونگ وو نگاه کردم:
+«فعلاً خداحافظ، فردا میبینمتون.»

دور شدم و سمت رانندهٔ شخصی که به اصرار تهیونگ بود رفتم. هر روز صبح و عصر، همون ماشین مشکی منتظرم بود. انگار که تهیونگ نمیخواست حتی یه لحظه من از چشمش دور بشم. قبل از اینکه سوار بشم، دستی روی شونه هام حس کردم. به پشت برگشتم و جیهون رو دیدم. کمی متعجب شدم.

«هی، میخواستم بگم میشه شمارتو داشته باشم؟»

ابروهام بالا رفت. این چه وضعیته؟ تازه امروز اومده مدرسه، هنوز اسم هیچکدوممون رو درست یاد نگرفته:
+«ببخشید؟!»

دستشو سریع اورد بالا و تکان داد:
«نه نه! منظورم اینه که دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم به عنوان دوست... اگه میشه.»

نگاهش کردم. راستش یه حس عجیبی بهم دست داد. نه مثل جیمین که یهو وارد زندگیم شد، نه مثل تهیونگ که نجاتم داد. یه چیز دیگه... یه چیز مرموز.

+«خب... حالا فرصت زیاده. فردا که اومدم صحبت میکنیم.»

«خب چرا شمارتو...»

+«خداحافظ!»

سریع سوار ماشین شدم و راننده گازشو گرفت و رفت. کمی خندیدم. پسرهٔ خل چل! خداروشکر این کارو جلوی یوری نکرد، وگرنه معلوم نبود چه حرفایی بارم کنه. شایدم به قول یوری این اخلاقم عن محسوب بشه که راجب همه و همه چی تا سوراخ ما تحت طرف کنجکاو میشم، ولی خب چه میشه کرد؟ این جزئی از منه و قطعاً قابل تغییر نیست.

اونقدرام بد نیستا! کنجکاوی خوبه... ولی به اندازهاش.

همینطور که با خودم حرف میزدم، نفهمیدم کی رسیدم به عمارت. عمارتی که هر روز بزرگتر و ساکت تر از قبل به نظرم میرسید. داخل عمارت مثل همیشه ساکت بود و فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری یه تنوعی بود براش. تهیونگ رو تو هال ندیدم. با خودم گفتم حتماً تو اتاق مطالعه هست. به اتاقم رفتم و رو تخت لش کردم. بعد از عوض کردن لباسام با یه تیشرت بلند و شلوارک، به آشپزخونه رفتم.

با بوی خوب لبخند زدم و شکمم شروع به صدا دادن کرد. حداقل آشپزخونه همیشه بوی زندگی میداد:

+«آجوما! من گشنمه.»

آجوما درحالی که مشغول آشپزی بود، با لبخند گرمی سمتم برگشت:
*«اوه برگشتی دخترم؟ ناهار آماده اس، منتظر تو بودیم.»

+«هوممم خوبه. بابا تو اتاق مطالعه اس؟»

*«نمیدونم عزیزم، شاید هرجایی ممکنه... تا من ناهارو میچینم برو صداش کن.»

سرمو تکون دادم و به سمت اتاق مطالعه رفتم. در زدم، کسی جواب نداد. بازش کردم و طبق معمول اونجا نبود. کتاب ها روی قفسه ها مرتب چیده شده بودن، انگار که هیچکس بهشون دست نزده. آهی کشیدم و به اطراف نگاه کردم. دآخه پدر من، تو که عین سوزن یهو گم میشی! عمارت به این بزرگی میخوای چیکار؟

به اتاقش هم رفتم ولی حتی اونجا هم نبود. تختش مرتب بود، پرده ها نیمه باز. ابروهام کم کم درهم رفت. از پله ها پایین اومدم. یه لحظه نگاهم به پنجره افتاد. نمیدونم چرا به دلم افتاد برم اونجا. انگار یه صدا توی گوشم زمزمه میکرد که برم. نزدیک پنجره شدم و با دیدن منظرهٔ جلوم خشکم زد. پشت پرده قایم شدم.

چی؟! تهیونگ... تهیونگ داشت...

شرایط:
۱۰۰ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۷ تا)
۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۹۳)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

محو زیبایی او پارت ۲۶ ویو رزا وارد اتاقم شدم .......خیلی قشن...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

عزیز ترین دشمن من : ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط