89سالگی من#دلنوشته

خورشید در حال غروب بود و آهنگ بی کلامی از گرامافون خاک خورده ی گوشه ی اتاق دقیقا کنار آن صندلی قهوه ای و چوبی در حال پخش بود.

دل به فنجان داغ قهوه داده بودم تا هنگامی که خورشید راهش را گرفت و رفت دستانم را گرم کند.

خاطرات جوانی و لبخند کودکی ام بر آن ابر نخ نما نشسته بود و از آسمان خیالم می گذشت، دوران معطر از عطر گل یاس و چهره ی مادرم!

دلتنگ شدم . . .! دلتنگ لحظاتی که گذشت. چهره ی مادرم را که تکه ای ماه درخشان بود را در خاطرم قفل و زنجیر کردم تا مبادا روزگار مهربانی اش را به یغما ببرد.

قطره اشکی بر گونه ی چروکم روانه شد. اکنون 89 ساله و مادری برای چندین فرزند خویش هستم اما نمی دانم فرزندان من هم بعد از رفتنم دلتنگم خواهند شد یا فقط من مادرم را تکه ای از وجودم حس می کردم و سالیان سال است که نیمه ای از وجودم را گم کرده ام.
دیدگاه ها (۱)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۵**ویو آت**مرکز خرید مثل همیشه شل...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۸صبح روز پایانی، وقت...

لونا و ويليام

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 15لب‌هام رو روی هم فشردم...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

Destiny part 17

007-پنهان در مه - پارت ۷۰

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط