007-پنهان در مه - پارت ۷۰
....
007-پنهان در مه - پارت ۷۰
....
دیانا با خوشحالی دوربینش را بالا آورد. او میخواست جادویِ آن لحظه را ثبت کند.
دیانا با هیجان فریاد زد: «خیلی خب، تکون نخورید! بذارید این نورِ جادویی رو شکار کنم!»
بکی که سعی میکرد ژستِ بیتفاوتِ جذابی بگیرد، دستش را به کمر زد و کمی سرش را کج کرد. آنیا هم، در حالی که هنوز ماهیِ نیمهآمادهاش را در دست داشت، با لبخندی واقعی و درخشان به دوربین خیره شد. دامیان، که هنوز اخمِ ملایمِ همیشگیاش را بر چهره داشت، سعی کرد صورتش را برگرداند، اما درست در همان لحظه، دیانا دکمهیِ شاتر را فشرد.
«تق!»
نورِ خورشید دقیقاً از زاویهیِ لنز عبور کرد و یک «لنز فلر» طلایی و رویایی رویِ تصویر انداخت. انگار تمامِ آن فضایِ جنگلی در هالهای از نورِ درخشان غرق شده بود؛ تصویری که در آن، آنیا، بکی و حتی دامیان که اخم کرده بود، در میانِ غباری از نور و ذرههایِ درخشانِ معلق در هوا، بینهایت زنده و واقعی به نظر میرسیدند.
دیانا با اشتیاق به صفحهیِ نمایشگرِ دوربین نگاه کرد و چشمهایش برقی زد: «وای... فوقالعاده شد!»
او دوربین را به سمتِ آنها گرفت تا نتیجه را نشانشان دهد. در عکس، آن نورِ طلایی دقیقاً رویِ چهرهیِ هر سه نفر افتاده بود و تضادِ جالبی بینِ فضایِ جدیِ دامیان و شیطنتِ بکی ایجاد کرده بود. آنیا که به عکس خیره شده بود، برای لحظهای نفسش بند آمد. او در این عکس، آنقدر "عادی" و "خوشحال" به نظر میرسید که حتی خودش هم یادش رفت که در حالِ ایفایِ نقشِ "آلما" است.
بکی با دیدنِ عکس جیغِ بنفشی از سرِ ذوق کشید: «اووووه! دیانا چان، تو معرکهای! ببین چقدر خوب افتادیم!»
دامیان نگاهی گذرا به صفحهیِ دوربین انداخت. اخمش کمی باز شد و زیرِ لب زمزمه کرد: «...بدک نیست.»
آنیا در حالی که به بازتابِ نور در تصویرِ عکس خیره شده بود، با صدایی که فقط خودش میشنید زیرِ لب گفت: «واقعاً قشنگه... مثلِ خاطرهای که هیچوقت پاک نمیشه.»
.....
هنوز دقایقی از ثبتِ آن عکسِ جادویی نگذشته بود که اوین و اویل، در حالی که از کار طولانی خسته اما مغرور به نظر میرسیدند، به سمتِ محلِ آتشِ آنها برگشتند. آنها انتظار داشتند دامیان را در حالِ انجامِ کاری مهم یا حداقل در حالِ گشتزنی ببینند، اما وقتی دیدند او هنوز با همان گروهِ دخترها—آنیا و بکی—دورِ آتش نشسته است، چشمهایشان گرد شد.
اوین با لحنی که سعی میکرد بزرگمنشانه باشد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: «رییس! ما کارها رو تموم کردیم، شما هنوز اینجایید؟ دارید... ماهی کباب میکنید؟»
اویل که انگار موقعیتِ طلاییای برایِ دست انداختنِ آنیا و بکی پیدا کرده بود، با نیشخندی پهن به سمتِ آنها آمد: «اووه، واقعاً که! چقدر بچه گانه. فکر میکردم اردویِ مطالعاتیِ ایدن برایِ کارهایِ مهمتری باشه، نه برایِ آشپزیِ بچهگونه!»
بکی که از دیدنِ آنها حسابی کلافه شده بود، ماهیاش را با لجاجت رویِ آتش چرخاند و بدونِ اینکه نگاهش کند، گفت: «به شما مربوط نیست! اصلا خودت بلدی اینکار رو بکنی؟ در ضمن دامیان هم داره همینکار رو میکنه!»
اویل قدمی جلوتر آمد و با حالتی تمسخرآمیز به ماهیِ در حالِ کباب شدنِ بکی خیره شد: «اوه، واقعاً؟ مگه رییس بهتون نگفته؟ ما از بچگی این کارا رو یاد گرفتیم. در ضمن به ماهی ات نگاه کن...تو بیشتر داری یه تیکه زغال درست میکنی. اگه همینطوری پیش بری، شب باید با شکمِ گرسنه بخوابی!»
بکی سرخ شد و با صدایِ بلند گفت: «نمیسوزه! من بهتر از تو بلدم! تو هم به جای اینکه اونجا چرت و پرت بگی بیا ماهی خودتو کباب کن»
اویل با لبخندی تمسخر آمیز و پیروزمندانه یکی از ماهی های توی سبد را برداشت و مشغول کباب کردن آن شد.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۷۰
....
دیانا با خوشحالی دوربینش را بالا آورد. او میخواست جادویِ آن لحظه را ثبت کند.
دیانا با هیجان فریاد زد: «خیلی خب، تکون نخورید! بذارید این نورِ جادویی رو شکار کنم!»
بکی که سعی میکرد ژستِ بیتفاوتِ جذابی بگیرد، دستش را به کمر زد و کمی سرش را کج کرد. آنیا هم، در حالی که هنوز ماهیِ نیمهآمادهاش را در دست داشت، با لبخندی واقعی و درخشان به دوربین خیره شد. دامیان، که هنوز اخمِ ملایمِ همیشگیاش را بر چهره داشت، سعی کرد صورتش را برگرداند، اما درست در همان لحظه، دیانا دکمهیِ شاتر را فشرد.
«تق!»
نورِ خورشید دقیقاً از زاویهیِ لنز عبور کرد و یک «لنز فلر» طلایی و رویایی رویِ تصویر انداخت. انگار تمامِ آن فضایِ جنگلی در هالهای از نورِ درخشان غرق شده بود؛ تصویری که در آن، آنیا، بکی و حتی دامیان که اخم کرده بود، در میانِ غباری از نور و ذرههایِ درخشانِ معلق در هوا، بینهایت زنده و واقعی به نظر میرسیدند.
دیانا با اشتیاق به صفحهیِ نمایشگرِ دوربین نگاه کرد و چشمهایش برقی زد: «وای... فوقالعاده شد!»
او دوربین را به سمتِ آنها گرفت تا نتیجه را نشانشان دهد. در عکس، آن نورِ طلایی دقیقاً رویِ چهرهیِ هر سه نفر افتاده بود و تضادِ جالبی بینِ فضایِ جدیِ دامیان و شیطنتِ بکی ایجاد کرده بود. آنیا که به عکس خیره شده بود، برای لحظهای نفسش بند آمد. او در این عکس، آنقدر "عادی" و "خوشحال" به نظر میرسید که حتی خودش هم یادش رفت که در حالِ ایفایِ نقشِ "آلما" است.
بکی با دیدنِ عکس جیغِ بنفشی از سرِ ذوق کشید: «اووووه! دیانا چان، تو معرکهای! ببین چقدر خوب افتادیم!»
دامیان نگاهی گذرا به صفحهیِ دوربین انداخت. اخمش کمی باز شد و زیرِ لب زمزمه کرد: «...بدک نیست.»
آنیا در حالی که به بازتابِ نور در تصویرِ عکس خیره شده بود، با صدایی که فقط خودش میشنید زیرِ لب گفت: «واقعاً قشنگه... مثلِ خاطرهای که هیچوقت پاک نمیشه.»
.....
هنوز دقایقی از ثبتِ آن عکسِ جادویی نگذشته بود که اوین و اویل، در حالی که از کار طولانی خسته اما مغرور به نظر میرسیدند، به سمتِ محلِ آتشِ آنها برگشتند. آنها انتظار داشتند دامیان را در حالِ انجامِ کاری مهم یا حداقل در حالِ گشتزنی ببینند، اما وقتی دیدند او هنوز با همان گروهِ دخترها—آنیا و بکی—دورِ آتش نشسته است، چشمهایشان گرد شد.
اوین با لحنی که سعی میکرد بزرگمنشانه باشد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: «رییس! ما کارها رو تموم کردیم، شما هنوز اینجایید؟ دارید... ماهی کباب میکنید؟»
اویل که انگار موقعیتِ طلاییای برایِ دست انداختنِ آنیا و بکی پیدا کرده بود، با نیشخندی پهن به سمتِ آنها آمد: «اووه، واقعاً که! چقدر بچه گانه. فکر میکردم اردویِ مطالعاتیِ ایدن برایِ کارهایِ مهمتری باشه، نه برایِ آشپزیِ بچهگونه!»
بکی که از دیدنِ آنها حسابی کلافه شده بود، ماهیاش را با لجاجت رویِ آتش چرخاند و بدونِ اینکه نگاهش کند، گفت: «به شما مربوط نیست! اصلا خودت بلدی اینکار رو بکنی؟ در ضمن دامیان هم داره همینکار رو میکنه!»
اویل قدمی جلوتر آمد و با حالتی تمسخرآمیز به ماهیِ در حالِ کباب شدنِ بکی خیره شد: «اوه، واقعاً؟ مگه رییس بهتون نگفته؟ ما از بچگی این کارا رو یاد گرفتیم. در ضمن به ماهی ات نگاه کن...تو بیشتر داری یه تیکه زغال درست میکنی. اگه همینطوری پیش بری، شب باید با شکمِ گرسنه بخوابی!»
بکی سرخ شد و با صدایِ بلند گفت: «نمیسوزه! من بهتر از تو بلدم! تو هم به جای اینکه اونجا چرت و پرت بگی بیا ماهی خودتو کباب کن»
اویل با لبخندی تمسخر آمیز و پیروزمندانه یکی از ماهی های توی سبد را برداشت و مشغول کباب کردن آن شد.
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۳.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط