{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Pt 1

Pt 1
گیر افتادم
ا/ت ویو
تا ساعت های 3 شب بیدار بودم گوشی به دست
و همینجور توی اینستا گوگل... چرخ میزدم

کع مامانم یهو وارد اتاق شد منم گوشیو بخوارطره عجله انداختم زمین
مامانم گوشیمو گرفتو با خودش برد😐

منم کع مجبور شدم بخوابم

صبح ساعت7:30 بیدار شدم و رفتم تا صبحونه بخورم من نمیدونم چرا ولی اصن علاقه ندارم کع صبحونه بخورم واسه همین کم میخورم

ا/ت:صبح همگی بخیررر

رفتم و نشستم تا غذا بخورم همینجور کع داشتیم میخوردیم از مامانم پرسیدم
مامان تو دیشب توی اتاقم نمیومدی؟

مامانم با سرش اشاره کرد کع اومده و گوشیم هم دستش بود

ا/ت:حالا چطوری از دستش بگیرمش ووی خدااا

بعد رفتم لباسمو پوشیدمو رفتم سراغ مدرسه چیزی کع ازش بدم میاد

داشتم میرفتم کع یه ماشین سیاه از جلوم رد شد خیلی ماشینه دلمو برد

بعد دو قدم رفتم جلو که دوتا کبوتر عاشق دیدم کع داشتن باهم قهوه میخوردنو راجب یه چیزی صحبت میکردن

انگار هیچکس توی این کوچه سینگل نبود جز من

بعد همینجوری سرمو انداختم پایینو رفتم مدرسه

زنگ اول کع خورد رفتم توی کلاس
توی کلاس همه باهم رل میزدن بجز من

یه دختر اومد سمتم گفت یه سوال

ا/ت:چیه؟

بهم گفت اگع گفتی چرا تو انقدر بدبختی؟ (باخنده)

همه توی کلاس گفتن چون تو یه سینگل بدبختی
خیلی اعصبانی شدم و بلند شدمو گفتم
ا/ت:باشع به همتون ثابت میکنم کع من سینگل نیستم فردا جلوی چش همتون با دوست پسرم میام مدرسه،با ماشینش
همه خندین گفتن اخه بدبخت اعصبانیش کردیم و هی همینجوری مسخرم میکردن کع معلم اومد

معلم:ساکت بچه ها! اینجا چخبره؟؟

یکی از بچه ها گفت اخه معلم ا/ت میخواد فردا با دوست پسر میلیاردیش بیاد مدرسه

معلم یه خنده کوچیک زد و گفت ولش کنید بریم سراغ درس

بعد زنگ اول تموم شد منم رفتم یه گوشه نشستم و داشتم به حرفام فکر میکردم
ا/ت:من چرا این حرفارو زدم چرا؟؟
اخه من یه دوست پسر میلیاردی از کجا بیارم؟؟

بعد کله مدرسه رو با همین فکر گذروندم
مدرسه تموم شد و منم رفتم سراغ کارم یعنی کافه

رفتم توی کافه سوک هون با من کار میکنه و منم با خودم گفتم ازش میخوام کع فردا باهام بیاد مدرسه و اونو جای دوست پسرم بزنم کع مطمئنم قبول نمیکنه

بعد همینجوری با استرس داشتم کار میکردم

سوک هو:ا/ت امروز خیلی تنبل شدی اصن کاری رو درست انجام نمیدی چرا؟

بعو میخواستم بهش توضیح بدم کع یکی اومد توی کافه

همینجور کع داشتیم بهش نگاه میکردیم و تعجب کرده بودیم گفت شما ها نمیخواید بیاید سفارشمو بگیرید؟؟

بعد من با دستپاچه فتم پیشش باصدای لرزون و از توی چاه اومده گفتم سفارشتون چیه

کلی سفارش داد و گفت برام بیار منم براش با دستپاچه اوردمو داشت غذاشو میخورد منم رفتم یه بقیه مشتری ها رسیدگی کنم کع یه فکری یه ذهنم رسید....
چطوریه؟
دیدگاه ها (۱)

Pt 2گیر افتادمبا دیدن اون مرده یه فکری به ذهنم رسیداروم آروم...

Pt 3گیر افتادمرفتم توی اتاقم کع چند دیقه بعد مامانم اومد، پی...

سلام بچه ها چون اون فیک قلب سیاه یک خون آشام خیلی لایک و حما...

قلب سیاه یک خون آشامPr 2داشتم میرفتم مدرسه که ریکو رو دیدم ب...

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

پارت نهیونگی: لونا لونا( با داد ) یونگی لونا رو برد بیمارستا...

سناریو واکاسا پارت ۱

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

رومان عشق مافیا پارت 15 از زبان ا/تیکم که فکر کردم دیدم چیزی...

فیک تهیونگ/(درخواستی)وقتی تولدش رو یادت میره

Part:24داشتم از پله ها بالا میرفتم که صدام کرد.ا/ت:ببخشید (ی...

این عشق فیک نیست پارت 2//ویو ساعت 5//. //ویوی ا/ت //د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط