فیک تهیونگ(پروانه سیاه) پارت ۴۷

«یونا»
هیچی از حرفاش نفهمیدم اما ترسیدم!
به شدت ترسیدم!
الان رسماً تهدیدم کرد!
توی دلم غوغا بود بدجور ترسیده بودم دستام می‌لرزید.
تروخدا یکی بیاد منو از این جهنم دره نجات بده.
«میشا»
باورم نمیشه،باورم نمیشه، باورم نمیشه!
اعصابم بدجور داغون بود.
از ماشین پیاده و با عصبانیت کامل رفتم توی اتاقم و درو محکم کوبیدم.
چطور؟! آخه چطور!
چرا هیچ چیز دستگیرم نمیشه.
آخ لعنتی.
هیچ جوره باور نمیکنم ا.ت مرده باشه.
انگار همه چیز دست به دست داده که من قبول کنم ا.ت مرده.
اما این جزو محالات بود امکان نداشت!
قبول نمیکنم.
اما به هرکی میگم فکر می‌کنه خل و چل شدم.
اونقدر کفری بودم که یه جیغ کشیدم و مجسمه ی روی عسلی کنار تختم رو پرت کردم که هفتاد تیکه شده!
یهو میون با چهره ای خنثی و چشمایی خارج از احساسات دره اتاق رو باز کرد.
با اون ماگ قهوه توی دستش و اون چهره ی خنثی مغزم رو خط خطی میکرد!
آخ خواهر ساده ی من!....انقدر که به ا.ت وابسته بودی نمیتونی درست فکر کنی....فقط داری احساسی تصمیم میگیری.......چشمات رو از روی واقعیت بستی!
همون‌طور که قاشق رو توی ماگ میچرخوند گفت: چیشده دوباره انقد کفری شدی؟
میشا:ا.ت.......
میون: ببین خواهر خوشگلم کافیه دیگه تمومش کن ا.ت مرده!
ما خودمون جسدش رو دیدیم هر چقدر که داری می‌گردی چیزی دستگیرت نمیشه پس الکی تلاش نکن.
میشا: دارید اشتباه میکنید!
میون: این تویی که داری اشتباه میکنی. پس تمومش کن!
و بعد خواست راهش رو بکشه و بره که رفتم جلو و دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم.
میشا: میون نه تنها تو بلکه همتون از اینکه حرفام رو باور نکردید بدجور پشیمون میشید.
میون تو که ا.ت رو بهتر از هرکسی میشناختی میدونستی که آدمی نبود که بخاطر شکستن دلش خودشو نمی‌کشه!
میون: حالا که کشت! حالا که خودکشی کرد پس نتیجه میگیریم ما اونقدر هم ا.ت رو نمیشناختیم.
میشا: خب پس چرا هنوز یونا رو زندانی کردی هر لحظه ممکنه تهیونگ بخاطر دزدیدن عشقش توسط تو جنگ به پا کنه!
یه پوزخند زد و گفت: این با اون کاملا فرق داره، در ضمن هر وقت که دلش خواست می‌تونه جنگ به پا کنه من مشکلی ندارم.
میشا: بهتره یونا رو آزاد کنی، این به نفع همه هست.
میون: لازم نکرده تو بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم.
میشا داد زد گفت: اگه نگم یه راست میری تو چاه!
میون هم داد زد و گفت: مگه همین الان تو چاه نیستم!
میون با بغض و چشمایی پر از عصبانیت گفت: اما الان میخوام فقط حرصم رو خالی کنم و کی بهتر از یونا!
میشا: آخه یعنی چی!؟ یعنی چی مگه سره گردنه هست.
یونا رو آزاد میکنی یا منو مجبور میکنی از یه راه دیگه وارد بشم!
میون: نمیکنم! نمیکنم! آزادش نمیکنم! هر کاری هم دوست داری بکن برام مهم نیست.
شیر فهم شدی؟
یونا رو آزاد کن دوباره زندانیش میکنم.
دست بر نمی دارم!
بعد هم راشو کشید رفت.
نه نه نه نه! واقعا نمیشه ایندفعه عقل و دلم یه چیز میگفتن باید ته و توی این قضیه رو در بیارم.
باید با تهیونگ حرف بزنم!
اما اول باید یونا رو پیدا کنم وگرنه نمیشه!
اول میوفتم دنبال یونا بعد با تهیونگ حرف میزنم شاید اون قانع شد که اونم احتمالش یک در میلیون هست.
«راوی»
اون لبخند شیطانی و ترسناکش روی لباش بود و اون جام شراب قرمز رو توی دستش تکون میداد و به حماسه ای که ایجاد کرده بود با لذت نگاه میکرد.
چندین صفحه مانیتور جلوش بود و داشت نگاه میکرد که چطور روح و روان بعضی هارو بهم ریخته.
اما اون دیگه خالی از هر احساسی بود یعنی این براش لذت بخش بود!؟
الان زندگی چند نفر رو زیر نظر داشت.
اون واقعا ترسناک شده بود.
؟: تهدیدم کار ساز بود؟ یعنی ترسیدی یونا؟
؟: موجود کثیف!
؟: نوبت همتون میرسه! از همتون متنفرم، حتی از ا.ت هم متنفرم از تمام هستی این دنیا بدم میاد!
صدای قهقهه شیطانیش توی اون اتاق پخش شد.
چطور انقد تغییر کردی؟!
............................
ادامه دارد........
بابات تأخیر عذر میخوام💗🫂
دیدگاه ها (۳)

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

سناریو سو پارت اول

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

stolen

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو باچیرا پارت دوم

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط