{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام وعرض ارادت محبوب...

سلام وعرض ارادت محبوب...
صبحتااان ب شادی
آغااازهفتہ تان بےنظیروانقدرقشنگ ک نگو...
.
.
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری...

نامه ای دارم من...
که بدستش بدهی...

داخل کوچه که رفتی... درب سوم از چپ...
خانه عشق من است...

درب چوبی که به رویش با تیغ...
شعری از من...
اینچنین حک شده است...

"برسرت گرهمه عالم بسرم جمع شوند"
"نتوان برد هوای تو برون از سر ما"...

خواستی در بزنی...
رمز بین من و او چنین می باشد..
"تق تق تق".."تق تق تق".."تق تق تق"

بعداز آن لحظه که در کوبیدی...
سرخود بالا کن...

وبه روی دیوار...
نقش یک پنجره را پیدا کن...

پشت آن پنجره چشمان تری خواهی دید..
که به در زل زده است...

نامه را داخل آن خانه بینداز و برو...
اوخودش می آید...نامه را میخواند...
_________
_________
_________

تو همان روز که آن نامه بدستم دادی...
من به راه افتادم...
تاکه از کوچه معشوقه تو رد بشوم...

وارد کوچه شدم...
درب سوم از چپ...
خانه ی عشق تو بود...

باهمان رمز که یادم دادی...
درب را کوبیدم...

وبه روی دیوار نقش یک پنجره پیدا کردم...
هیچ کس پنجره را باز نکرد...

بازهم با تردید...
روی در کوبیدم...

پیرمردی آمد در برویم وا کرد...
باصدایی نگران گفت به من...

که طبیبی آیا..؟ یا طبیب آوردی..؟
دخترم سخت مریض است...ازدرد فراق...

گفتم آری که به درمانش من...
نامه ای از بر یار آوردم...

گفت داخل شو...
وارد خانه شدم..صحنه هایی دیدم..سخت پریشانم کرد...

دخترک کنج اتاق...
صورتش زرد..." و"...چشمش بسته...
باصدایی لرزان...ناله از عمق وجودش میکرد...

من به سویش رفتم...
دستهایم لرزید...
نامه افتاد ز دستم...روی دستان ضعیفش...

لحظه ای معجزه ای دیدم من...
که پس از لمس همان نامه تو...

دخترک چشم خودش را وا کرد...
وبه آن نامه کمی خیره شد و....

باصدایی لرزان رو به من کرد و پر از خواهش شد....

خواست با تو بگویم این را...
که سراپا عشق است...
ودر آن دنیا هم...
همچنان شیفته دیدن دلدار خود است...

نامه از دستانش به زمین افتاد و ....
نفسش بند شدو...
نم نمک چشم از این دنیا بست...

من به چشمان خودم دیدم که...
دخترک لحظه جان دادن هم...
نام تو ورد زبانش بوده...

و تو اما اینجا...فارغ از دلهره ها...
همچنان میگویی.......
"ای که ازکوچه معشوقه ما میگذری؟؟؟!!!"

@پ ن باااوعشق رادریاااب...
عشق زودازدست میرود....

دل نیست کبوترک ڄوبرخاااست نشیند...
ازگوشـہ بامےک پریدیم....
پریدیم جااانااا
دیدگاه ها (۳۰)

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

☀️ نامه‌ای که قرار نبود برسهقسمت اول | اولین نامهسونگمینتابس...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۱ نسیم خنک صبحگاهی به پنجره اتاق ...

( last minute )

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت دوم 𓆪 🖤🥀باران بی‌و...

سایه‌های کلاغپارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشدس...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط