سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۷۵
همزمان با پدربزرگم به سمت کسی که این حرف را زده بود برگشتیم ، مرلین اندکی دورتر از ما ایستاده بود
صدای جناب سامارون را شنیدم که گفت:
- بله باید زودتر حرکت کنیم
- عالیجناب حال شما چطوره ؟
جناب سامارون که کنار مرلین قرار گرفته بود در جواب او گفت:
ـ ممنونم حال شما چطوره ؟
- مثل همیشه
به نظر میرسید که پدربزرگم هم جناب سامارون را می شناخت درحالیکه به سمت آنها می رفتیم پدربزرگم گفت:
ـ خیلی وقته ندیدمتون جناب سامارون
سامارون که با پدربزرگم دست می داد گفت:
- کاهن عزیز خیلی دوست داشتم قبل از بازنشستگی ام دوباره شما را ببینم
پدربزرگم با ناراحتی گفت:
- اما شما فرصت زیادی دارید ؟
- شما لطف دارید اما من به پایان عمرم رسیدم و باید به سرزمین نور برگردم
منظور سامارون را از سرزمین نور درک نمی کردم مرلین با ناراحتی گفت:
- نبود شما فقدان بزرگی برای دنیای مردگان هستش
سامارون خندید و گفت:
- بهتر نیست به جای حرف زدن درمورد من به فکرمراسم امشب باشیم
پدربزرگم به همراه سامارون و مرلین جلوتر حرکت می کردند پدربزرگم خیلی رسمی با سامارون حرف می زد
- فکر خوبیه
صدای گودریک را شنیدم که با صدای بلند فریاد زد:
- ببینید کی اینجاست ، جناب سامارون
در میان گروهی که منتظر ما بودند ، انواع و اقسام موجودات مختلف را می دیدم صد نفر از شهر عازم این جشن شده بودند گودریک جناب سامارون را در آغوش گرفت
ـ گودریک عزیز هنوزم اخلاق بچه ها رو داری
گودریک به این حرف سامارون با صدای بلند خندید و گفت:
- این لطف شما رو می رسونه
این حرف سبب خنده خیلی ها شده بود درحالیکه من هم می خندیدم به رفتارهای گودریک نگاه می کردم مرلین که در کنارم قرار داشت به آهستگی گفت:
- درست مثل پدربزرگتی . اصلا انتظار نداشتم به چنین مقامی برسی
به سمت مرلین برگشتم با اینکه مرلین این حرف را آهسته گفته بود اما گودریک هم ان را شنیده بود نگاهی به سامارون انداختم که مشغول دست دادن با تک تک افراد حاضر درون گروه بود او از محبوبیت زیادی بین مردگان برخوردار بود
گودریک که به سمت من آمده بود از مرلین پرسید :
- قضیه مقام چیه ؟
همزمان با پدربزرگم به سمت کسی که این حرف را زده بود برگشتیم ، مرلین اندکی دورتر از ما ایستاده بود
صدای جناب سامارون را شنیدم که گفت:
- بله باید زودتر حرکت کنیم
- عالیجناب حال شما چطوره ؟
جناب سامارون که کنار مرلین قرار گرفته بود در جواب او گفت:
ـ ممنونم حال شما چطوره ؟
- مثل همیشه
به نظر میرسید که پدربزرگم هم جناب سامارون را می شناخت درحالیکه به سمت آنها می رفتیم پدربزرگم گفت:
ـ خیلی وقته ندیدمتون جناب سامارون
سامارون که با پدربزرگم دست می داد گفت:
- کاهن عزیز خیلی دوست داشتم قبل از بازنشستگی ام دوباره شما را ببینم
پدربزرگم با ناراحتی گفت:
- اما شما فرصت زیادی دارید ؟
- شما لطف دارید اما من به پایان عمرم رسیدم و باید به سرزمین نور برگردم
منظور سامارون را از سرزمین نور درک نمی کردم مرلین با ناراحتی گفت:
- نبود شما فقدان بزرگی برای دنیای مردگان هستش
سامارون خندید و گفت:
- بهتر نیست به جای حرف زدن درمورد من به فکرمراسم امشب باشیم
پدربزرگم به همراه سامارون و مرلین جلوتر حرکت می کردند پدربزرگم خیلی رسمی با سامارون حرف می زد
- فکر خوبیه
صدای گودریک را شنیدم که با صدای بلند فریاد زد:
- ببینید کی اینجاست ، جناب سامارون
در میان گروهی که منتظر ما بودند ، انواع و اقسام موجودات مختلف را می دیدم صد نفر از شهر عازم این جشن شده بودند گودریک جناب سامارون را در آغوش گرفت
ـ گودریک عزیز هنوزم اخلاق بچه ها رو داری
گودریک به این حرف سامارون با صدای بلند خندید و گفت:
- این لطف شما رو می رسونه
این حرف سبب خنده خیلی ها شده بود درحالیکه من هم می خندیدم به رفتارهای گودریک نگاه می کردم مرلین که در کنارم قرار داشت به آهستگی گفت:
- درست مثل پدربزرگتی . اصلا انتظار نداشتم به چنین مقامی برسی
به سمت مرلین برگشتم با اینکه مرلین این حرف را آهسته گفته بود اما گودریک هم ان را شنیده بود نگاهی به سامارون انداختم که مشغول دست دادن با تک تک افراد حاضر درون گروه بود او از محبوبیت زیادی بین مردگان برخوردار بود
گودریک که به سمت من آمده بود از مرلین پرسید :
- قضیه مقام چیه ؟
- ۸۷۸
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط