مافیای عزیز من p2
چان به سونگمین نگاه میکنه و سونگمین با خجالت به یونا نگاه میکنه.
سونگمین: ببخشید کوچولو ولی نمیتونم..
یونا چشمای بزرگ و کیوتش پر از اشک میشه و به سونگمین نگاه میکنه
یونا: چرا؟...میتونیم..قول میدم دختر خوبی باشم....اذیتت نمیکنم.. *یونا شروع به گریه کردن میکنه* تروخدا مامانم بشو...لطفاا!...
چان یونا رو بغل میکنه و پشتش رو اروم و آرامش بخش نوازش میکنه و با صدای اروم و آرامش پخش به یونا میگه.
چان: عزیزم...گریه نکن..بابا قول میده برات مامانی پیدا کنه..نمیشه که به زور از داما بخوای که مادرت بشن...
یونا: و...ولی هق....من میخوام اون مامانم باشه...هق...هق..قول میدم دختر خوبی باشم....
سونگمین اروم میره سمت یونا.
سونگمین: کوچولو گریه نکن..نمیتونم چون من یه غریبم و من رو خوب نمیشناسی..و منم شماها رو نمیشناسم...
یونا: خب..هق..بیا باهم آشنا بشیم..تروخدا؟...
سونگمین نتونست مقاومت کنه
سونگمین: آه..باشه..بیا باهم آشنا بشیم کوچولو...اسمم سونگمینه اسم تو چیه؟؟
یونا لبخند میزنه و سریع اشکاش رو پاک میکنه.
یونا: اسمم یونا هست!..شما چند سالتونه؟
سونگمین: ۲۳ و تو فکر کنم ۳ یا ۲ سالته ؟ درسته؟
یونا: ارهه! چقدر باهوشی!
چان با لبخند به مکالمه ی یونا و سونگمین گوش میده و خوشحاله که برای اولین بار یونا به یکی نزدیک شده.
چند دقیقه بعد.
چان: امم..چیزه..ببخشید وسط حرفتون میپرم..اگه میخواید بریم یه رستوران یا کافه که راحت تر باهم حرف بزنید؟..
یونا: ارهه!! بریم بستنی بخوریم!
سونگمین : باشه..
سونگمین و چان و یونا باهم میرن یه کافه و چان با تلفنش با هیونجین و مینهو و چانگبین چت میکنه که محموله رو چیکار کنن و اینچیزاا. و سونگمین و یونا به حرفاشون ادامه میدن.
یونا: خب..رنگ مورد علاقت چیه؟؟من خودم صورتی و سفید دوست دارم. و اینکه چه حیوونی دوست داری؟؟
سونگمین: خب من بنفش و آبی رو دوست دارم. پاپی دوست دارم و تو؟
یونا: خرگوش!
سونگمین: خیلی بامزه ای میدونستی؟؟
یونا کمی از تعریف سونگمین سرخ میشه.
یونا: مرسی..تو هم همینطور!..میشه بعضی وقتا هم دیگه رو ببینیم؟ یا بعضی وقتا بیای خونمون؟
سونگمین اروم میخنده. چان کمی کنجکاو میشه و همزمان که سرش توی گوشیه با دقت به حرفاشون گوش میده.
سونگمین: چرا کوچولو؟
یونا: چون..من بیشتر روزا تنهام و توی اتاقم یا توی حیاط خونمون...همیشه پیش خدمتکارا و پرستارم هستم..ولی میخوام تو پیشم باشی..میشه؟ لطفا؟؟
سونگمین کمی برای یونا دلش میسوزه و چان وقتی حرف یونا رو میشنوه بغضش میگیره و قلبش میشکنه.
سونگمین: ب..باشه عزیزم! حتما! البته اگه پدرت مشکلی نداشته با--
چان: نه من مشکلی ندارم!... فکر کن خونه ی خودته هروقت دوست داشتی بیا...فقط شمارت رو میدی که آدرس رو برات بفرستم؟
سونگمین: اوه..حتما خب...*شماره رو گفت*
چان شماره رو سیو کرد.
چان: خب..برات فرستادم
سونگمین: ممنون.. *سونگمین هم شماره ی چان رو سیو میکنه*
یونا خوشحال میشه.
یونا: مرسییی!! مرسییی!! واقعااا مرسیی! میشه --میشه فردا بیای؟!! میخوام اتاقم رو بهت نشون بدمم!
سونگمین: باشه باشه عزیزم..
یونا: هورا ! مرسیی..
چان به عنوان تشکر به سونگمین لبخند میزنه و سرش رو کمی پایین میبره و دوباره بالا میاره. سونگمین هم به چان لبخند میزنه و باعث میشه که چان کمی سرخ بشه.
سونگمین: ببخشید کوچولو ولی نمیتونم..
یونا چشمای بزرگ و کیوتش پر از اشک میشه و به سونگمین نگاه میکنه
یونا: چرا؟...میتونیم..قول میدم دختر خوبی باشم....اذیتت نمیکنم.. *یونا شروع به گریه کردن میکنه* تروخدا مامانم بشو...لطفاا!...
چان یونا رو بغل میکنه و پشتش رو اروم و آرامش بخش نوازش میکنه و با صدای اروم و آرامش پخش به یونا میگه.
چان: عزیزم...گریه نکن..بابا قول میده برات مامانی پیدا کنه..نمیشه که به زور از داما بخوای که مادرت بشن...
یونا: و...ولی هق....من میخوام اون مامانم باشه...هق...هق..قول میدم دختر خوبی باشم....
سونگمین اروم میره سمت یونا.
سونگمین: کوچولو گریه نکن..نمیتونم چون من یه غریبم و من رو خوب نمیشناسی..و منم شماها رو نمیشناسم...
یونا: خب..هق..بیا باهم آشنا بشیم..تروخدا؟...
سونگمین نتونست مقاومت کنه
سونگمین: آه..باشه..بیا باهم آشنا بشیم کوچولو...اسمم سونگمینه اسم تو چیه؟؟
یونا لبخند میزنه و سریع اشکاش رو پاک میکنه.
یونا: اسمم یونا هست!..شما چند سالتونه؟
سونگمین: ۲۳ و تو فکر کنم ۳ یا ۲ سالته ؟ درسته؟
یونا: ارهه! چقدر باهوشی!
چان با لبخند به مکالمه ی یونا و سونگمین گوش میده و خوشحاله که برای اولین بار یونا به یکی نزدیک شده.
چند دقیقه بعد.
چان: امم..چیزه..ببخشید وسط حرفتون میپرم..اگه میخواید بریم یه رستوران یا کافه که راحت تر باهم حرف بزنید؟..
یونا: ارهه!! بریم بستنی بخوریم!
سونگمین : باشه..
سونگمین و چان و یونا باهم میرن یه کافه و چان با تلفنش با هیونجین و مینهو و چانگبین چت میکنه که محموله رو چیکار کنن و اینچیزاا. و سونگمین و یونا به حرفاشون ادامه میدن.
یونا: خب..رنگ مورد علاقت چیه؟؟من خودم صورتی و سفید دوست دارم. و اینکه چه حیوونی دوست داری؟؟
سونگمین: خب من بنفش و آبی رو دوست دارم. پاپی دوست دارم و تو؟
یونا: خرگوش!
سونگمین: خیلی بامزه ای میدونستی؟؟
یونا کمی از تعریف سونگمین سرخ میشه.
یونا: مرسی..تو هم همینطور!..میشه بعضی وقتا هم دیگه رو ببینیم؟ یا بعضی وقتا بیای خونمون؟
سونگمین اروم میخنده. چان کمی کنجکاو میشه و همزمان که سرش توی گوشیه با دقت به حرفاشون گوش میده.
سونگمین: چرا کوچولو؟
یونا: چون..من بیشتر روزا تنهام و توی اتاقم یا توی حیاط خونمون...همیشه پیش خدمتکارا و پرستارم هستم..ولی میخوام تو پیشم باشی..میشه؟ لطفا؟؟
سونگمین کمی برای یونا دلش میسوزه و چان وقتی حرف یونا رو میشنوه بغضش میگیره و قلبش میشکنه.
سونگمین: ب..باشه عزیزم! حتما! البته اگه پدرت مشکلی نداشته با--
چان: نه من مشکلی ندارم!... فکر کن خونه ی خودته هروقت دوست داشتی بیا...فقط شمارت رو میدی که آدرس رو برات بفرستم؟
سونگمین: اوه..حتما خب...*شماره رو گفت*
چان شماره رو سیو کرد.
چان: خب..برات فرستادم
سونگمین: ممنون.. *سونگمین هم شماره ی چان رو سیو میکنه*
یونا خوشحال میشه.
یونا: مرسییی!! مرسییی!! واقعااا مرسیی! میشه --میشه فردا بیای؟!! میخوام اتاقم رو بهت نشون بدمم!
سونگمین: باشه باشه عزیزم..
یونا: هورا ! مرسیی..
چان به عنوان تشکر به سونگمین لبخند میزنه و سرش رو کمی پایین میبره و دوباره بالا میاره. سونگمین هم به چان لبخند میزنه و باعث میشه که چان کمی سرخ بشه.
- ۲۷.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط