در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستا

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد. کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.

روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»

همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره حرف می زده، می گویند: «خیاط در کوزه افتاد.»
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p66دلت برای زندگی قبلت تنگ میشه؟»جیمین چن...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت بعد از رفتن کا...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

جرئتی که حقیقت شدپارت ۵آخرین دور، یکی از پسرها گفت: «حقیقت ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

اون.... اون مرد بود؟ مردی با موهای سفید و تی‌شرت و شلوار سیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط