{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدویازده


گیسو:
آروم گفتم : خب نه ...
چند قدم برداشت بره ولی دوباره وایساد وگفت : بهتره بری هوا سرده باز حالت بد میشه .
ناخواسته گفتم : برات مهمه
برگشت نگام کرد وگفت : فکر کنم اینقده دختر فهمیده ای باشی که نخوای دیگرون نگران کنی ..برو
سرتق وایسادم نگاش کردم من چرا باید به مردی علاقه پیدا می کردم که از من خیلی بزرگتر بود ومثله بچه ها باهام رفتار می کرد پس چرا من بچه نباشم ؟
- نمیرم هوای بیرون دوست دارم
اخمی کرد وگفت : برو تو دیر وقته نمون بیرون
بی توجه نگاش کردم متوجه لبخندش شدم ولی بروز نداد وگفت : گیسو دختر خوب برو تو خونه وبیرون نیا دیروقته وهوا بده سرما میخوری بدنت ضعیفه همه رو نگران خودت می کنی .
حرفاش آرام بخش بودسرمو پایین انداختم ولی دلمم نمیومد ازش دل بکنم
- خوابم نمی بره
آریا: شاید با خوندن کتاب حالت عوض بشه
- کتاب ندارم
آریا : من بهت میدم...ولی...
منتظر نگاش می کردم آروم گفت : ولی خب دیروقته بیای خونه ای ما برات میارم
نگاش کردم نگام نمی کرد
- باشه برای بعد ...
برگشتم ورفتم طرف خونه آریا همونجا مونده بود تا وقتی رفتم تو خونه ودر رو بستم ندیدم بره تو خونه یه راست رفتم اتاقم ورفتم تو تختم ولی دریغ از خواب راحت خواب کلا از سرم پریده بود ...

باصدای غرش آسمون وریزش بارون چشامو باز کردم به شدت میسوختن نگاهی به پنجره ای بسته انداختم به سرعت از تخت جدا شدم ورفتم طرف پنجره پرده ها رو کشیدم وپنجره رو باز کردم ونشستم لبه ای پنجره عجب بارونی بود لبخند رو لبم با دیدن آریا که کنار پنجره وایساده بود وداشت از فنجون تو دستش نوشیدنی می خورد یکم جا خوردم اون همیشه پنجره ای اتاقش بسته بود حتا پرده ها رو هم می بست صدای خنده ای آنیتا تو اتاقش میومد نمی دونم چرا حسودی می کردم دستی به گل گلدونم کشیدم وبازم نگاهم رفت طرف آریای که دیگه نبود نفس عمیقی کشیدم وبغضمو فرو خوردم برگشتم وتازه فهمیدم چقدر لباسم بدبوده خوب شدآریا منو ندیده اونوقت چی فکر می کرد لباس خواب آبی ام رو درآوردم وزود لباس پوشیدم ورفتم آبی به صورتم زدم ورفتم پایین حوصله بستن موهام رو نداشتم همه سر میز صبحانه حاضر بودن سلام کردم ونشستم همه جوابم رو دادن ولی نه مثله همیشه همه انگار یه جوری بودن ناراحت وشاید عصبی مخصوصا مامان که داشت تیکه نون تو دستش رو ریز ریز می کرد
گلین رو نگاه کردم چشای غمگینش دلمو لرزوند چی شده بود ومن خبر نداشتم
دیدگاه ها (۱)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

رمان دخت من

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۵ساعت ۱۳ و ۳۶ دقیقه_جیمین:چند بار دستگیره ی در رو کشیدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط