My angel 2 ( part 12 )
اونم به همراه فردی که تا به حال ندیده بودیش .. چان معمولا همکارای زنشو بهت معرفی میکرد تا برات سوتفاهم پیش نیاد اما این دفعه چیزی بهت نگفته بود و همین موضوع شک برانگیز بود … بی اختیار حس و حال بدی بهت دست داده بود ، انگار فردی قلبت رو در دست گرفته بود و می فشرد ، به سختی نفس میکشیدی و میشد حال بدت رو از طریق چهرت تشخیص داد ..
‘ حالت خوبه ا.ت ؟
سرت رو به نشونه منفی تکون دادی و دوباره نگاهی به چان کردی که جولیا متوجه موضوع شد ..
‘ میخای بریم یک جای دیگه ؟
+ نه نمیخاد
‘ خب پس قهوتو بخور
+ هوم باشه
‘ الکی بد به دلت راه نده اونا فقط همکارن
+ همکار ؟ آدم با همکارش انقدر بگو بخند نمیکنه ، ی جوری رفتار میکنه انگار یارو دوست دخترشه
‘ هی دیگه داری زیاده روی میکنی ، یکم منطقی باش دختر
+ تو اگه دوست پسرتو با یک دختر غریبه تو کافه ببینی منطقی عمل میکنی ؟
‘ خیله خب باشه ، بهتره الان بریم ، شب که برگشت میتونی باهاش حرف بزنی
+ باشه
‘ خب خب بریم سینما ؟
+ راستش الان دیگه حسش نیست ، فقط میخام برم خونه و یک دل سیر گریه کنم
‘ یااا دختر شوخی میکنی
+ ….
خواستی جواب جولیا رو بدی اما چیزی مانعت شد .. احساس ضعف و حالت تحوع داشتی و نمیدونستی برای چی .. فقط فرصت اینو پیدا کردی که بگی :
+ ج جولیا من حالم خوب نی..
دیگه چیزی جز سیاهی ندیدی …
اروم پلک هات رو از هم فاصله دادی ، نگاهی به اطراف کردی که اصلا با فضا اشنایی نداشتی اما تونستی تشخیص بدی که توی بیمارستانی .. نگاهی به فردی که کنارت نشسته بود کردی ، همیشه با دیدن اون چهره ی زیبا و معصوم لبخندی روی لبت تشکیل میشد و احساس دلگرمی میکردی اما الان انگار حسی که داشتی مبهم و غیر واضح بود فقط میتونستی بفهمی که حست نسبت بهش خوب نیست ، و اون آیینه صداقت و راستگویی که راز موفقیت رابطتون بود الان گرد و غبار روش رو پوشونده ..
مرد با دیدن چشمهای بازت لبخندی زد و سوالی رو مطرح کرد :
_ بهتری کوچولو ؟
+ …
_ هی حالت خوبه ؟
+…
_ چرا جوابمو نمیدی ؟
+ دلم نمیخاد با ادم خیانتکار حرف بزنم
_ منظورت چیه ؟
+ خودتو به اون راه نزن
_ ا.ت قشنگ حرف بزن تا بفهمم موضوع چیه
+ « خنده » قبلا باهوش تر بودی جناب بنگ
_ ا.ت به خاطر تو کارمو ول کردم اومدم بیمارستان ، کلی استرس کشیدم ، الان معلوم نیست محموله هام تحویل داده شدن یا نه .. به اندازه کافی دردسر دارم این وسط حوصله چرت و پرت بافی تورو ندارم پس عین بچه ادم بگو موضوع چیه
لبخندی دردناک زدی و با لحنی که بغض توش موج میزد گفتی :
+ کسی مجبورت نکرده بیای ، الانم کارت مهم تره میتونی بری .. اینجا کسی بهت نیاز نداره .. خودم از پس خودم برمیام نیازی به منت گذاشتنای کسی ندارم ..
کریس متوجه شد که زیاده روی کرد و خواست پاسخی بده که دکتر وارد اتاق شد و ازش درخواست کرد تا چند لحظه ای اتاق رو ترک کنه تا دکتر نکات لازم رو بهش توضیح بده .. اون هم بدون هیچ مخالفی از اتاق خارج و در رو بست ، رو به دکتر پرسید :
_ اتفاقی افتاده ؟ « نگران »
^ « خنده » تبریک میگم جناب بنگ
_ ..؟
^ همسرتون باردارن
_ چ چی ؟
^ ازمایش نشون میده که ایشون باردارن و با توجه به وضعیت الانشون باید خیلی بیشتر از چیزی نیازه ازشون مراقبت بشه
_ ب بله ممنونم
^ بازم تبریک عرض میکنم
دکتر با گفتن اخرین جمله و زدن لبخندی دندون نما به سمت اتاق خودش قدم برداشت ، کریس با شنیدن این جمله انگار وارد یک بعد دیگه شده بود ، احساس عجیبی داشت ، چیزب که تا به حال تجربه نکرده بود و نمیدونست اسمش رو باید چی بذاره فقط به طور شگفت انگیزی خوشحال بود .. پس خواست وارد اتاق بشه و این خبر فوقوالعاده رو به همسرش هم بده اما صدای فردی مانعش شد ..
‘ حالت خوبه ا.ت ؟
سرت رو به نشونه منفی تکون دادی و دوباره نگاهی به چان کردی که جولیا متوجه موضوع شد ..
‘ میخای بریم یک جای دیگه ؟
+ نه نمیخاد
‘ خب پس قهوتو بخور
+ هوم باشه
‘ الکی بد به دلت راه نده اونا فقط همکارن
+ همکار ؟ آدم با همکارش انقدر بگو بخند نمیکنه ، ی جوری رفتار میکنه انگار یارو دوست دخترشه
‘ هی دیگه داری زیاده روی میکنی ، یکم منطقی باش دختر
+ تو اگه دوست پسرتو با یک دختر غریبه تو کافه ببینی منطقی عمل میکنی ؟
‘ خیله خب باشه ، بهتره الان بریم ، شب که برگشت میتونی باهاش حرف بزنی
+ باشه
‘ خب خب بریم سینما ؟
+ راستش الان دیگه حسش نیست ، فقط میخام برم خونه و یک دل سیر گریه کنم
‘ یااا دختر شوخی میکنی
+ ….
خواستی جواب جولیا رو بدی اما چیزی مانعت شد .. احساس ضعف و حالت تحوع داشتی و نمیدونستی برای چی .. فقط فرصت اینو پیدا کردی که بگی :
+ ج جولیا من حالم خوب نی..
دیگه چیزی جز سیاهی ندیدی …
اروم پلک هات رو از هم فاصله دادی ، نگاهی به اطراف کردی که اصلا با فضا اشنایی نداشتی اما تونستی تشخیص بدی که توی بیمارستانی .. نگاهی به فردی که کنارت نشسته بود کردی ، همیشه با دیدن اون چهره ی زیبا و معصوم لبخندی روی لبت تشکیل میشد و احساس دلگرمی میکردی اما الان انگار حسی که داشتی مبهم و غیر واضح بود فقط میتونستی بفهمی که حست نسبت بهش خوب نیست ، و اون آیینه صداقت و راستگویی که راز موفقیت رابطتون بود الان گرد و غبار روش رو پوشونده ..
مرد با دیدن چشمهای بازت لبخندی زد و سوالی رو مطرح کرد :
_ بهتری کوچولو ؟
+ …
_ هی حالت خوبه ؟
+…
_ چرا جوابمو نمیدی ؟
+ دلم نمیخاد با ادم خیانتکار حرف بزنم
_ منظورت چیه ؟
+ خودتو به اون راه نزن
_ ا.ت قشنگ حرف بزن تا بفهمم موضوع چیه
+ « خنده » قبلا باهوش تر بودی جناب بنگ
_ ا.ت به خاطر تو کارمو ول کردم اومدم بیمارستان ، کلی استرس کشیدم ، الان معلوم نیست محموله هام تحویل داده شدن یا نه .. به اندازه کافی دردسر دارم این وسط حوصله چرت و پرت بافی تورو ندارم پس عین بچه ادم بگو موضوع چیه
لبخندی دردناک زدی و با لحنی که بغض توش موج میزد گفتی :
+ کسی مجبورت نکرده بیای ، الانم کارت مهم تره میتونی بری .. اینجا کسی بهت نیاز نداره .. خودم از پس خودم برمیام نیازی به منت گذاشتنای کسی ندارم ..
کریس متوجه شد که زیاده روی کرد و خواست پاسخی بده که دکتر وارد اتاق شد و ازش درخواست کرد تا چند لحظه ای اتاق رو ترک کنه تا دکتر نکات لازم رو بهش توضیح بده .. اون هم بدون هیچ مخالفی از اتاق خارج و در رو بست ، رو به دکتر پرسید :
_ اتفاقی افتاده ؟ « نگران »
^ « خنده » تبریک میگم جناب بنگ
_ ..؟
^ همسرتون باردارن
_ چ چی ؟
^ ازمایش نشون میده که ایشون باردارن و با توجه به وضعیت الانشون باید خیلی بیشتر از چیزی نیازه ازشون مراقبت بشه
_ ب بله ممنونم
^ بازم تبریک عرض میکنم
دکتر با گفتن اخرین جمله و زدن لبخندی دندون نما به سمت اتاق خودش قدم برداشت ، کریس با شنیدن این جمله انگار وارد یک بعد دیگه شده بود ، احساس عجیبی داشت ، چیزب که تا به حال تجربه نکرده بود و نمیدونست اسمش رو باید چی بذاره فقط به طور شگفت انگیزی خوشحال بود .. پس خواست وارد اتاق بشه و این خبر فوقوالعاده رو به همسرش هم بده اما صدای فردی مانعش شد ..
- ۹۲۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط