{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

عشق ایدل من پارت⁴¹
ارزش دستم دوباره شروع شده ... دوباره پاهام یخ شده... دوباره تمام بدنم از حس تنهایی و شکست میلرزه... هع اشکال نداره و بازهم خوب میشم.. پیتزام رسید ولی نتونستم زیاد بخورم ابجو رو وا کردم و شروع کردم خوردن و فکر کردن تقریبا ساعت های ۱۱بود که گوشیم زنگ خورد یونگی بود چیشده نصف شبی جواب دادم:الو اوپا🐱کجایی دختری؟ 🦊خونه ام چطور؟ 🐱به ادرسی که میفرستم بیا کارت دارم سریع /صداش بغض داشت چی شده 🦊باشه اوپا الان میام. قطع کردم بولیز جذب مشکیمو شلوار پارچه ای مشکی و پالتوی مشکی پوشیدم و ماسک زدم و بوت هامو پوشیدم و سوار موتور شدم و از روی لوکیشنی که یونگی اوپا فرستاده و بود رسیدم... بیم... ارستان؟ نه نه موتورم ور پارک کردم و بدو بدو رفتم تو بیمارستان تهیونگ رو یکی از صندلی ها نشریه و بد رفتم جلوش زانو زدم و دستاشو گرفتم 🦊اوپا چی شده.... /سرش رو بلند کرد و گفت :کوک... /خون تو رگم یخ زد تنم لرزید نه🦊کوک... چی؟ 🐯تصادف کرده 🦊منو ببر پیشش تورو خدا اوپا( بغض)🐯باشه باشه بیا بریم. وایساد و دنبالش راه افتادم ولی سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم که ته گرفتم 🐯خوبی؟ 🦊اره از کم خوابیه بریم. همون طور که دستم رو گرفته بود سوار اسانسور شدیم و رفتیم طبقه ی دوم یه اتاق بود که از پشت شیشه میشد کوک رو که رو تخت بیمارستان بود ور دید. صوتیش زخم شده بود و موهاش ریخته بود روصورتش... دستش سرم وصل شده بود. با ماسک نفس میکشید دکتر بالا سرش و بود پسرا دور شیشه جمع شده و بودن اومدم برم تو اتاق که جین جلوم رو گرفت🐹می هو خواهری صبر کن🦊بذار برم... اوپا..کوک🐨می هو بگیر بشین( محکم و بلند) لحن نامجون بهم دستور نشستن میداد نشستم کنارش رو صندلی موهاش به هم ریخته بود ارنجش ور زانو هاش و دستاش ور پیشونیش بود منتظر به اتاق کوک نگا کردم کوک اومد بیرون یونگی از حال کوک پرسید وگفت:حالش تعریفی نداره به دنده هاشون ضربه وارد شده و استوخون دستش مو برداشته... خب فقط احتیاط به زمان داره مست بوده و تبم داشته و الان به خاطر دارو ها بی هوشه یه دو ساعت دیگه بیدار میشه. نه نه ننهه چطور متوجه حرارت بدنش نشدم... چطور گذاشتم اونطوری بره... 🦊ببخشید دکتر 🐔بله خانم 🦊میگم... مشکل جدی ندارن؟ 🐔جز استخون دنده شون که شکسته و جوش میخوره چیز نگران کننده ای نیست... خب من میرم.. کی شب پیش بیمار میمونه. قبل پسرا گفتم 🦊من میمونم /و دوازده تا چشم بهم دوخته شد توقع نداشتن بمونم🐔خیلی خب خانم؟ 🦊لی می هو🐔درسته بااجازه دکتر رفت پسرا هنوزم بهم نگا میکردن🦊چیه توقع نداشتین بمونم؟ 🐱راسیت این که فکر میکردم نمیای بیمارستان 🦊من... تصمیم گرفتم کوک رو ببخشم... هم کوک هم من داریم الکی خودمو اذیت میکنیم...
دیدگاه ها (۰)

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

#عشق_بعد_نفرتپارت 11"سه ساعت بعد" کوک: من دیگه نمیتونم پوففف...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط