آمبر بلک همراه با پدرش سیروس

آمبر بلک در خانه‌ی خالی و سرد 12، گریمالد پلِیس ایستاده بود و به آثار گذشته‌ی خانواده‌اش خیره شده بود. دیوارهای خانه با تابلوهایی پر شده بودند که چهره‌های غمگین و سرد خانواده‌ی بلک را به نمایش می‌گذاشتند. او احساس می‌کرد که در میانه‌ی یک تاریخ پر از راز و رازآلودی ایستاده است.

دستش را روی یکی از دیوارها کشید و با کنجکاوی به پدرش سیروس بلک نگاه کرد که در حال تمیز کردن یکی از تابلوها بود. آمبر پرسید: «پدر، آیا می‌توانی برایم درباره‌ی مادربزرگ‌ام، والنتینا بلک، بگویی؟ همیشه نامش در این خانه گسسته و تاریک طنین‌انداز است.»

سیروس، نگاهی به او انداخت و بعد با آهی عمیق پاسخ داد: «مادربزرگت، والنتینا، یکی از قدرتمندترین جادوگران زمان خود بود. او نه تنها جادوگری ماهر، بلکه دلی بزرگ و قلبی مهربان داشت. اما به خاطر وابستگی‌اش به سنت‌های قدیمی خانواده‌ی بلک، بسیاری از ارزش‌ها و خواسته‌هایش نادیده گرفته شد.»

آمبر با علاقه بیشتری پرسید: «چرا او چنین زندگی‌ای داشت؟ آیا او هم مثل ما از ارثیه‌مان راضی نبود؟»

سیروس مکثی کرد و سپس ادامه داد: «بله، او از فشارهای اجتماعی و انتظارات خانواده بیزار بود. در آن زمان، جادوگران به شدت به اصولی که خودشان وضع کرده بودند پایبند بودند و در نهایت او به جستجوی هویتی جدید پرداخته و از خانواده جدا شد. شعف و آزادی را در دنیای مگول‌ها پیدا کرد.»

چشمان آمبر درخشان شد: «پس مادربزرگم جادوگر پیشرفته‌ای بود که قوانین را می‌شکست! چرا ما نمی‌توانیم از داستان او بیشتر بدانیم؟»

سیروس با لبخندی تلخ جواب داد: «متأسفانه، بسیاری از داستان‌ها در تاریکی باقی مانده‌اند. خانواده‌ی بلک همیشه بر این عقیده بوده که خونی که در رگ‌های ماست، بر همه چیز غالب است و هیچ‌کس اجازه ندارد از آن خجالت بکشد. اما مادربزرگت نشان داد که جادوگری واقعی بر پایه‌ی عشق و انتخاب‌های فردی بنا شده است.»

آمبر فهمید که میراث خانواده‌اش پیچیده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد. او احساس کرد که باید راه مادربزرگش را ادامه دهد و نگذارد که یاد او در سایه‌ی قوانین خانواده محو شود. تصمیم گرفت تا هرطور که شده، بیشتر درباره‌ی والنتینا و جادوگری‌اش بیاموزد و تاریخ خانواده‌اش را از نو بازتعریف کند.

#هنر #هنری #هنرمند #هنرمندان #هنر_دیجیال #هوش_مصنوعی
#داستان #داستان_کوتاه #داستان_نو #داستان_جالب #داستان_نویسی #نویسندگی_دیجیتال #هنر_هوش_مصنوعی
دیدگاه ها (۰)

پارت۲

پشت نقاب عشق 💗پارت دوم از هفت پارتاو نمی‌دانست همین رفتن ساد...

فیک تهکوک ((وارث زار))

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

LESSON

راز خون پارت هفتم

Against the Current

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط