پارت ۴
پارت ۴
که یهو دستم کشیده شد و کشیده شدم تو بغل یکی. سرمو بلند کردم و دیدم کوک بود. خنده ای به لبم اومد و متقابل بغلش کردم و تو آرامش اغوشش غرق شدم.
کوک: دلم برات تنگ شده بود.
سوهی: ولی ماکه الان پیش همیم.
کوک: من دلم برا این لحظه تنگ شده بود. خیلی دلم واسه بغلت تنگ شده بود.
سوهی: اوخی پسملم. الان بغلم کردی دلتنگیت بر طرف شد؟
کوک: نع. دلم میخواد بیشتر بغلت کنم. بیا بریم خونم.
سوهی: خب اشکال نداره بغلم کن اما الان نمیشه. نظرته اخر هفته از صب زود بیام پیشت شبم بمونم؟
کوک: میتونی بیای؟
سوهی: چرا که ن کوکی گوشولوووو
کوک: هویی بهم نگو کوچولو. وگرنه کوچولورو بهت نشون میدم
سوهی: خیلی خب بابا باشه😂
همچنان تو بغل هم بودیم تا اینکه دیدم لیسا صدام میکنه. اوند و دید که پیش همیم و خودش فهمید و لبخندو زدو با اشاره گفت
لیسا: زود باشید بیاید.
و رفت
از بغل کوک درومدم و باهم رفتیم بیرون. خدافظی کردیم و رفتیم نشستیم تو ماشین.
ویو داخل ماشین اعضای خودمون*
رزی: وای خیلی خستممممممنن
جنی: اره منم
سوهی: آخیش بریم استراحت.
لیسا: وای بچها میدونید الان رفتیم خونه باید یساعت با خودمون کلنجار بریم؟
اعضا: چرا؟؟؟
لیسا: چون باید میکاپمونو پاک کنیم موهامونو بشوریم و لباسمونو عوض کنیم.😂
اعضا: وای خدااااااا😭😭
بچها رسیدن و کاراشونو کردنو رفتن خوابیدن.
ویو فردا صب*
تاریخ: جمعه ساعت ۱۲ ظهر به وقت کره
همه باهم بیدار شدن.
سوهی: صب بخیرررررررر جیگراااااا!
جنی: بچه بشین اول صبی اینقد انرژی.
لیسا: اول صب نیس اول ظهره
جنی : ع راس میگی😂
جیسو: بسه ور نزنین بریم یچی کوفت کنیم بریم سر خونه زندگیمون.
رزی: موافقم. دلم برا تختم تنگ شدههههههههه
سوهی: بریم منم فردا میخوام برم خونه کوک.
لیسا: اوک بریم.
اعضا رفتن و غداشونو خوردن و وسایلاشونو جمع کردن و به سمت خونشون راهی شدن.
ویو سوهی*
رسیدم خونه و رفتمو خودمو رو تختم پرت کردم. خیلی خسته بودم. چشمامو بستمو سیاهی.
ویو چندساعت بعد*
دستامو رو چشمم مالیدم تا دیدم بهتر بشه. بیدار شدمو دیدم ساعت ۷. پشمام من اینهمه خوابیدم. البته حقم دارم دیروز خیلی خسته کننده بود.
بلند شدم و لباسامو عوض کردم و بجاش ی لباس خونگی باز پوشیدم. خیلی گرمم بود. کولر گازی رو روشن کردم و ی شربت خنک برا خودم درست کردم و نشستم فیلم دیدم.
آخیششش.
بالاخره فیلم بعد از ۳ ساعت تمون شد و قسمت پایانیشم دیدم. تی وی رو خاموش کردمو رفتم ی دوش گرفتم که واسه فردا آماده باشم. چون میخواستم ساعت ۱۲ برم خونه کوک.
رفتمو ی دوش گرفتم و لباس پوشیدم. موهامو خشک نکردم چون حوصله نداشتم. افتادم رو تختو سیاهی...
ادامه دارد...
هاهاهااااا
داریم میرسیم به بخشای حساسسسسسسی
که یهو دستم کشیده شد و کشیده شدم تو بغل یکی. سرمو بلند کردم و دیدم کوک بود. خنده ای به لبم اومد و متقابل بغلش کردم و تو آرامش اغوشش غرق شدم.
کوک: دلم برات تنگ شده بود.
سوهی: ولی ماکه الان پیش همیم.
کوک: من دلم برا این لحظه تنگ شده بود. خیلی دلم واسه بغلت تنگ شده بود.
سوهی: اوخی پسملم. الان بغلم کردی دلتنگیت بر طرف شد؟
کوک: نع. دلم میخواد بیشتر بغلت کنم. بیا بریم خونم.
سوهی: خب اشکال نداره بغلم کن اما الان نمیشه. نظرته اخر هفته از صب زود بیام پیشت شبم بمونم؟
کوک: میتونی بیای؟
سوهی: چرا که ن کوکی گوشولوووو
کوک: هویی بهم نگو کوچولو. وگرنه کوچولورو بهت نشون میدم
سوهی: خیلی خب بابا باشه😂
همچنان تو بغل هم بودیم تا اینکه دیدم لیسا صدام میکنه. اوند و دید که پیش همیم و خودش فهمید و لبخندو زدو با اشاره گفت
لیسا: زود باشید بیاید.
و رفت
از بغل کوک درومدم و باهم رفتیم بیرون. خدافظی کردیم و رفتیم نشستیم تو ماشین.
ویو داخل ماشین اعضای خودمون*
رزی: وای خیلی خستممممممنن
جنی: اره منم
سوهی: آخیش بریم استراحت.
لیسا: وای بچها میدونید الان رفتیم خونه باید یساعت با خودمون کلنجار بریم؟
اعضا: چرا؟؟؟
لیسا: چون باید میکاپمونو پاک کنیم موهامونو بشوریم و لباسمونو عوض کنیم.😂
اعضا: وای خدااااااا😭😭
بچها رسیدن و کاراشونو کردنو رفتن خوابیدن.
ویو فردا صب*
تاریخ: جمعه ساعت ۱۲ ظهر به وقت کره
همه باهم بیدار شدن.
سوهی: صب بخیرررررررر جیگراااااا!
جنی: بچه بشین اول صبی اینقد انرژی.
لیسا: اول صب نیس اول ظهره
جنی : ع راس میگی😂
جیسو: بسه ور نزنین بریم یچی کوفت کنیم بریم سر خونه زندگیمون.
رزی: موافقم. دلم برا تختم تنگ شدههههههههه
سوهی: بریم منم فردا میخوام برم خونه کوک.
لیسا: اوک بریم.
اعضا رفتن و غداشونو خوردن و وسایلاشونو جمع کردن و به سمت خونشون راهی شدن.
ویو سوهی*
رسیدم خونه و رفتمو خودمو رو تختم پرت کردم. خیلی خسته بودم. چشمامو بستمو سیاهی.
ویو چندساعت بعد*
دستامو رو چشمم مالیدم تا دیدم بهتر بشه. بیدار شدمو دیدم ساعت ۷. پشمام من اینهمه خوابیدم. البته حقم دارم دیروز خیلی خسته کننده بود.
بلند شدم و لباسامو عوض کردم و بجاش ی لباس خونگی باز پوشیدم. خیلی گرمم بود. کولر گازی رو روشن کردم و ی شربت خنک برا خودم درست کردم و نشستم فیلم دیدم.
آخیششش.
بالاخره فیلم بعد از ۳ ساعت تمون شد و قسمت پایانیشم دیدم. تی وی رو خاموش کردمو رفتم ی دوش گرفتم که واسه فردا آماده باشم. چون میخواستم ساعت ۱۲ برم خونه کوک.
رفتمو ی دوش گرفتم و لباس پوشیدم. موهامو خشک نکردم چون حوصله نداشتم. افتادم رو تختو سیاهی...
ادامه دارد...
هاهاهااااا
داریم میرسیم به بخشای حساسسسسسسی
- ۱۷۷
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط