فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❺
سکوت سالن سنگین شده بود.
صدای سونگهو هنوز در ذهنم میپیچید:
«حقیقتی که قرار بود هیچوقت نفهمی.»
به تهیونگ خیره شدم.
«پس بگو.»
جوابی نداد.
یک قدم جلو رفتم.
«تهیونگ... چی رو از من پنهان کردی؟»
سونگهو با رضایت نگاهمان میکرد.
انگار دقیقاً منتظر همین سؤال بود.
تهیونگ آرام گفت:
«اینجا نه.»
«چرا؟»
«چون سونگهو میخواد از چیزی که میشنوی علیه خودت استفاده کنه.»
سونگهو لبخند کوتاهی زد.
«هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی.»
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
«اسمش رو دوباره وارد بازی کنی، آخرین اشتباهته.»
سونگهو چیزی نگفت.
فقط کنترل را روی میز گذاشت.
صفحهی نمایش روشن شد.
---
تصویر جدیدی ظاهر شد.
پدرم بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش مرد جوانی ایستاده بود.
چهرهاش را نمیشناختم...
تا وقتی تصویر کمی واضحتر شد.
تهیونگ.
نفس در سینهام گیر کرد.
پدرم رو به دوربین گفت:
«اگه روزی من نبودم، فقط به یک نفر اعتماد کن.»
تصویر روی صورت تهیونگ ثابت شد.
پدرم ادامه داد:
«تهیونگ.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای سونگهو آمد:
«پدرت از خیلی چیزها خبر داشت.»
تهیونگ گفت:
«اون فقط احتمالات رو میدونست.»
سونگهو خندید.
«نه. اون خیلی بیشتر از احتمالات میدونست.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«پدرم تو رو میشناخت.»
«آره.»
«قبل از اینکه وارد بیمارستان بشی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«خیلی قبلتر.»
قلبم فرو ریخت.
«پس چرا هیچوقت چیزی بهم نگفتی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند.
«چون نمیخواستم گذشتهی من، زندگی تو رو خراب کنه.»
---
سونگهو دوباره ویدئو را جلو برد.
تصویر پدرم تغییر کرد.
این بار پشت یک میز نشسته بود و چند پرونده جلویش قرار داشت.
یکی از آنها روی صفحه بزرگتر شد.
روی جلدش نوشته شده بود:
B-17
زیر آن، یک جمله دیده میشد:
«موضوع شماره هفت باید از شورای سایه جدا شود.»
چشمانم روی کلمات ثابت ماند.
«موضوع شماره هفت... تهیونگه؟»
هیچکس جواب نداد.
خودم دوباره پرسیدم:
«درسته؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
سرم را بالا آوردم.
«تو از اول بخشی از این پروژه بودی.»
«بله.»
«و پدرم میدونست.»
«بله.»
صدایم آرامتر شد.
«پس من چی؟»
این بار تهیونگ جواب نداد.
---
سونگهو لبخند محوی زد.
«بالاخره رسیدیم به قسمتی که هیچکدومتون نمیخواستید دربارهش حرف بزنید.»
ویدئو متوقف شد.
روی صفحه، آخرین یادداشت پدرم ظاهر شد:
«اگر B-17 شکست خورد، تهیونگ باید دلیل واقعی انتخاب شدنش را بداند.»
زیر آن، چند کلمهی دیگر نوشته شده بود.
«قدرت بدون دلیل، خطرناک است.»
بعد تصویر محو شد و جملهی آخر ظاهر شد:
«دلیلش، دختر من است.»
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
احساس کردم نمیتوانم نفس بکشم.
آرام گفتم:
«من... دلیل انتخاب تو بودم؟»
تهیونگ به من نگاه کرد.
چشمهایش دیگر آن سردی همیشگی را نداشت.
«من اون موقع نمیدونستم تو دخترشی.»
«ولی بعداً فهمیدی.»
«آره.»
«و بعدش چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«بعدش دیگه نتونستم بیتفاوت بمونم.»
«چرا؟»
جوابش خیلی آرام بود.
«اولش فکر میکردم فقط باید ازت محافظت کنم.»
مکث کرد.
«اما یه جایی فهمیدم دیگه انتخابی ندارم.»
نگاهش مستقیم در چشمانم نشست.
«محافظت از تو تبدیل شده بود به چیزی که نمیتونستم متوقفش کنم.»
---
برادرم که تا آن لحظه ساکت بود، قدمی جلو آمد.
«پس همهی این مدت...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه.»
برادرم اخم کرد.
«نه چی؟»
«هیچکس قرار نبود از اول قربانی این بازی بشه.»
صدایش محکم بود.
«حتی ا/ت.»
سونگهو با تمسخر گفت:
«ولی حالا شده.»
تهیونگ سرش را به سمت صفحه برگرداند.
«نه.»
«هنوز هم انکار میکنی؟»
«نه.»
تهیونگ آرام گفت:
«قبول دارم که نقطهضعف من شده.»
سکوت.
بعد نگاهش را به من دوخت.
«اما این چیزی نیست که ازش فرار کنم.»
---
سونگهو آخرین فایل را باز کرد.
صدای پدرم دوباره در سالن پیچید:
«اگر این پیام را میبینید، یعنی B-17 شکست خورده.»
مکثی کوتاه.
«تهیونگ دیگر یک مهره نیست.»
تصویر تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
«او کسی است که میتواند علیه شورای سایه بایستد.»
بعد صدای پدرم آرامتر شد:
«اما هر قدرتی، دلیلی برای ماندن میخواهد.»
چند ثانیه سکوت.
«دلیل تهیونگ... دختر من است.»
صفحه خاموش شد.
---
هیچکس حرف نمیزد.
من فقط به تهیونگ نگاه میکردم.
تمام این مدت فکر میکردم او من را اتفاقی وارد زندگیاش کرده.
اما حالا میفهمیدم پشت خیلی از اتفاقات، چیزی وجود داشته که من از آن خبر نداشتم.
آرام پرسیدم:
«تهیونگ... اگه پدرم از اول میدونست تو کی هستی، پس چرا من رو به تو نزدیک کرد؟»
سکوت سالن سنگین شده بود.
صدای سونگهو هنوز در ذهنم میپیچید:
«حقیقتی که قرار بود هیچوقت نفهمی.»
به تهیونگ خیره شدم.
«پس بگو.»
جوابی نداد.
یک قدم جلو رفتم.
«تهیونگ... چی رو از من پنهان کردی؟»
سونگهو با رضایت نگاهمان میکرد.
انگار دقیقاً منتظر همین سؤال بود.
تهیونگ آرام گفت:
«اینجا نه.»
«چرا؟»
«چون سونگهو میخواد از چیزی که میشنوی علیه خودت استفاده کنه.»
سونگهو لبخند کوتاهی زد.
«هنوز هم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی.»
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
«اسمش رو دوباره وارد بازی کنی، آخرین اشتباهته.»
سونگهو چیزی نگفت.
فقط کنترل را روی میز گذاشت.
صفحهی نمایش روشن شد.
---
تصویر جدیدی ظاهر شد.
پدرم بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش مرد جوانی ایستاده بود.
چهرهاش را نمیشناختم...
تا وقتی تصویر کمی واضحتر شد.
تهیونگ.
نفس در سینهام گیر کرد.
پدرم رو به دوربین گفت:
«اگه روزی من نبودم، فقط به یک نفر اعتماد کن.»
تصویر روی صورت تهیونگ ثابت شد.
پدرم ادامه داد:
«تهیونگ.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای سونگهو آمد:
«پدرت از خیلی چیزها خبر داشت.»
تهیونگ گفت:
«اون فقط احتمالات رو میدونست.»
سونگهو خندید.
«نه. اون خیلی بیشتر از احتمالات میدونست.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«پدرم تو رو میشناخت.»
«آره.»
«قبل از اینکه وارد بیمارستان بشی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«خیلی قبلتر.»
قلبم فرو ریخت.
«پس چرا هیچوقت چیزی بهم نگفتی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند.
«چون نمیخواستم گذشتهی من، زندگی تو رو خراب کنه.»
---
سونگهو دوباره ویدئو را جلو برد.
تصویر پدرم تغییر کرد.
این بار پشت یک میز نشسته بود و چند پرونده جلویش قرار داشت.
یکی از آنها روی صفحه بزرگتر شد.
روی جلدش نوشته شده بود:
B-17
زیر آن، یک جمله دیده میشد:
«موضوع شماره هفت باید از شورای سایه جدا شود.»
چشمانم روی کلمات ثابت ماند.
«موضوع شماره هفت... تهیونگه؟»
هیچکس جواب نداد.
خودم دوباره پرسیدم:
«درسته؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
سرم را بالا آوردم.
«تو از اول بخشی از این پروژه بودی.»
«بله.»
«و پدرم میدونست.»
«بله.»
صدایم آرامتر شد.
«پس من چی؟»
این بار تهیونگ جواب نداد.
---
سونگهو لبخند محوی زد.
«بالاخره رسیدیم به قسمتی که هیچکدومتون نمیخواستید دربارهش حرف بزنید.»
ویدئو متوقف شد.
روی صفحه، آخرین یادداشت پدرم ظاهر شد:
«اگر B-17 شکست خورد، تهیونگ باید دلیل واقعی انتخاب شدنش را بداند.»
زیر آن، چند کلمهی دیگر نوشته شده بود.
«قدرت بدون دلیل، خطرناک است.»
بعد تصویر محو شد و جملهی آخر ظاهر شد:
«دلیلش، دختر من است.»
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
احساس کردم نمیتوانم نفس بکشم.
آرام گفتم:
«من... دلیل انتخاب تو بودم؟»
تهیونگ به من نگاه کرد.
چشمهایش دیگر آن سردی همیشگی را نداشت.
«من اون موقع نمیدونستم تو دخترشی.»
«ولی بعداً فهمیدی.»
«آره.»
«و بعدش چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«بعدش دیگه نتونستم بیتفاوت بمونم.»
«چرا؟»
جوابش خیلی آرام بود.
«اولش فکر میکردم فقط باید ازت محافظت کنم.»
مکث کرد.
«اما یه جایی فهمیدم دیگه انتخابی ندارم.»
نگاهش مستقیم در چشمانم نشست.
«محافظت از تو تبدیل شده بود به چیزی که نمیتونستم متوقفش کنم.»
---
برادرم که تا آن لحظه ساکت بود، قدمی جلو آمد.
«پس همهی این مدت...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه.»
برادرم اخم کرد.
«نه چی؟»
«هیچکس قرار نبود از اول قربانی این بازی بشه.»
صدایش محکم بود.
«حتی ا/ت.»
سونگهو با تمسخر گفت:
«ولی حالا شده.»
تهیونگ سرش را به سمت صفحه برگرداند.
«نه.»
«هنوز هم انکار میکنی؟»
«نه.»
تهیونگ آرام گفت:
«قبول دارم که نقطهضعف من شده.»
سکوت.
بعد نگاهش را به من دوخت.
«اما این چیزی نیست که ازش فرار کنم.»
---
سونگهو آخرین فایل را باز کرد.
صدای پدرم دوباره در سالن پیچید:
«اگر این پیام را میبینید، یعنی B-17 شکست خورده.»
مکثی کوتاه.
«تهیونگ دیگر یک مهره نیست.»
تصویر تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
«او کسی است که میتواند علیه شورای سایه بایستد.»
بعد صدای پدرم آرامتر شد:
«اما هر قدرتی، دلیلی برای ماندن میخواهد.»
چند ثانیه سکوت.
«دلیل تهیونگ... دختر من است.»
صفحه خاموش شد.
---
هیچکس حرف نمیزد.
من فقط به تهیونگ نگاه میکردم.
تمام این مدت فکر میکردم او من را اتفاقی وارد زندگیاش کرده.
اما حالا میفهمیدم پشت خیلی از اتفاقات، چیزی وجود داشته که من از آن خبر نداشتم.
آرام پرسیدم:
«تهیونگ... اگه پدرم از اول میدونست تو کی هستی، پس چرا من رو به تو نزدیک کرد؟»
- ۸.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط