جادوی سیاه

پارت بیست و چهار
موش شروع به بزرگ شدن کرد بزرگ و بزرگ تر که در اخر تبدیل به مردی با قد کوتاه و و کچل شد من با انزجار بهش نگاه کردم .
لوپین طوری که انگار عادت داشت موش ها به شکل دوستان دوران مدرسه اش دربیایند با خوش رویی گفت:سلام پیتر،خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم.
حتی صدای پتی گرو نیز شبیه جیر جیر های خال خالی بود او گفت:س...سیریوس......ری....ریموس..دوستان قدیمی من
ریموس گفت:پیتر ما داشتیم راجب اون شبی که جیمز و لی لی مردن حرف میزدیم حتما اون موقع که با صدای بلند روی تخت جیر جیر می‌کردی خیلی از حرف هامونو نشنیدی.
هری قطره‌های عرق که از صورت رنگ پریده‌اش سرازیر می‌شد، می‌دید.پتی گرو که نفسش بند آمده بود گفت:
ریموس ریموس تو که حرفشو باور نمی‌کنی نه؟ اون....اون می‌خواست منو بکشه
لوپین با حالتی سردتر از قبل گفت:
ما همین فکر رو می‌کردیم،پیتر می‌خوام یکی دو نکته رو برامون روشن کنی...
پتی گرو جیغ کشید و هری دید که با انگشت وسطش به بلک اشاره کرد زیرا انگشت سبابه نداشت. همان طوری که جیغ می‌کشید گفت:
دوباره اومده که منو بکشه اون لیلی و جیمز رو کشت حالا هم می‌خواد منو بکشه... تو باید به من کمک کنی ریموس....
بلک که با چشم‌های نافذش به پتی گرو خیره شده بود صورتش بیشتر از قبل به اسکلت شباهت داشت لوپین گفت:
تا وقتی چند نکته روشن نشده هیچ کس تو رو نمی‌کشه.
چه نکته ای؟
پتی گرو این را با جیغ و داد گفت و با وحشت به اطرافش نگاه کرد. دوباره با جیغ و فریاد گفت:
میدونستم میاد دنبالم!میدونستم بر میگرده!و دنبالم میاد دوازده سال بود که
منتظر چنین روزی بودم
لوپین به پیشانیش چین انداخت و گفت:
میدونستی سیریوس از آزکابان فرار میکنه؟ در حالی که هیچ کس تا حالا از آزکابان فرار نکرده بود؟
پتی گرو با صدای گوشخراش گفت:
شما که نمیدونین اون در زمینه جادویی سیاه چه قدرتی داره اگه نداره چطوری تونست از آزکابان فرار کنه؟ مطمئن باشید اونی که نباید اسمشو برد یه چیزایی یادش داده!
بلک زد زیر خنده خنده ایی دردناک و هول انگیز است که در فضای اتاق می پیچید. سپس گفت:ولدمورت به من چیزی یاد داده؟
پتی گرو را در هم کشید و خود را جمع کرد انگار بلک به او ضربه ایی تازیانه زده بود.
بلک گفت:چی شد؟ از شنیدن اسم ارباب قدیمی ترسیدی؟ حق داری پیتر دار و دسته اربابت هم از دل خوشی ندارن درسته؟
پتی گرو که صورتش از عرق خیس بود و تندتند نفس میکشید جویده جویده گفت:نمیدونم منظورت چیه... سیریوس
تو توی این دوازده سال خودت رو از من قایم نکرده بودی خودتو از طرفدارای قدیمی ولدمورت قایم کرده بودی من توی آزکابان حرفهای زیادی شنیدم پیتر همه شون فکر می‌کنن تو مردی و گرنه مجبورت می‌کنن به سوالاشون جواب بدی وقتی توی خواب دادی و فریاد می‌کردن صداشونو می‌شنیدم از قرار معلوم به خائن بهشون خیانت کرده بود. ولدمورت بعد از اطلاعاتی که از تو گرفت به خونه ی پاتر ها رفت و همون جا از اوج قدرت سرنگون شد ولی همه ی طرفدارهای ولدمورت از آزکابان سر در نیاوردن درسته؟ خیلی از اونا آزادن.... و اگه باد به گوششون برسونه که تو زنده ای پیتر.....
پتی گرو با صدایی گوشخراش تر از قبل گفت:من.... که نمیدونم.... از چی حرف میزنی
صورتش را با آستین پاک کرد و به لوپین گفت:ریموس تو که این مزخرفات باور نمی‌کنی باور می‌کنی؟لوپین گفت:پیتر اگه راستشو بخوای من هیچ سر در نمیارم که چرا یه مرد بی گناه دوازده سال تموم به شکل یه موش باقی بمونه.
پیتر:درسته که بیگناه بودم ولی می‌ترسیدم اگه هم طرفدارای ولدمورت دنبال من بودن به این دلیل بود که یکی از بهترین افرادشونو به آزکابان فرستادم بودم سیریوس بلک جاسوس رو! چهره بلک در هم رفت و ناگهان مانند سگ سیاه و عظیم الجثه ای که به شکل ان درمی آمد غرشی کرد و گفت:چطور جرئت می‌کنی من جاسوس ولدمورت بودم؟ من کی دور و بر کسی که قوی تر و بانفوذتر از خودم بودن می‌پلکیدم؟ من هنوز هم تعجب میکنم که چرا از اول نفهمیدم که تو جاسوس بودی. تو همیشه دنبال دوستای قوی می‌گشتی که مواظبت باشن یه زمانی ما دوستات بودیم.... من و ریموس و.....
جیمز.
پتی گرو که همچنان نفس نفس می‌زد دوباره صورتش را پاک کرد و گفت:من... جاسوس باشم... نکنه دیوونه شدی.... امکان نداره... نمیدونم این فکرها از کجا...
لیلی و جیمز برای این تو رو رازدار خودشون کردن چون من بهشون پیشنهاد دادن بودم. بلک ادامه داد:فکر میکردم این یه نقشه ی عالیه... میخواستیم بهشون بلوف بزنیم... مطمئن بودم که ولدمورت به سراغ من میاد... حتی به خواب هم نمیدید که آدم کودن و ضعیفی مثل تو رو برای این کار انتخاب کنن.
هرماینی با کم رویی پرسید:پروفسور لوپین؟میشه یه چیزی بگم؟
دیدگاه ها (۱)

اگه قرار بود یه نوشته برا دراکو بنویسی و اون بخونه چی بود تو...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

این خبر هارو می شنوم خوشحال می شم !می دونین چرا ؟!چون به طرف...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

پارت ۳۴

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

dark life = 33

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

مدل سرویس های #جاسوسی صهیونیستی همینه !!!و این جریان جاسوس پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط