فیک جونگ کوک (پایان خوب) ادامه پارت ۱

(ا/ت به نشانه آره سرش رو حرکت میده)


_ فقط بخاطر چی توی مراسم اذیت می شدی ؟

_ خب من از دروان دبیرستان یانگ سو رو دوست داشتم و ازش خوشم میومد ولی هیچوقت جرعت نکردم بهش اعتراف بکنم. می خواستم توی این مدت این کارو بکنم ولی خب یانگ سو چون با من دوست قدیمی و صمیمی هست زود تر بهم گفت ماجرا رابطشون و ازدواجشون رو و خب من نمی تونم صحنه هایی که دیدم رو فراموش کنم و واقعا برام سخته. فکرش رو نمی کردم که اینطوری بشه ولی فقط شاید اگه بهش گفته بودم تغییر می کرد
بخاطر ازدواجش ناراحت نیستم فقط پشیمونم که بهش نگفتم
بیشتر از هرچی دوستش داشتم.

_ واقعا سخته ازدواج کسیو ببینی که بهش علاقه داری.



جونگ کوک از چشمای قرمز ا/ت ، ضعیف بودن بدنی که ظاهرش سالم و قویه ، گریه کردن ا/ت و دقت کردن به دست هاش فهمیده بود که اون یجورایی افسردگی پیدا کرده بود.



اون دختری نبود که وقتی گریه می کرد زار بزنه و خیلی حالت صورتش تغییر کنه
فقط بی سر و صدا قطره های اشک از چشم هاش پایین می یومدن
چون جونگ کوک قبلا دیده بود دیگه براش مهم نبود که حالا داره‌ دوباره گریه کردنش رو میبینه
به هر حال اون نه اصلا صدا می کرد و نه حالت صورتش عوض می شد اگه کسی دقت نکنه حتی نمی فهمه که داره گریه می کنه.

فاصله اشون خیلی زیاد بود‌ جونگ کوک برای اینکه مطمئن بشه که حالش خیلی بد نیست فاصلشون رو کم کرد.

با اینکه می دونست حالش خوب نیست ازش سوال پرسید

_ حالت خوبه ؟

واقعا دیگه دلش نمی خواست دروغ بگه ‌و دلیلی هم نداشت به کسی که تازه دیدتش دروغ بگه

_ طبیعتا نه
اصلا نمی دونم چرا با یه نفر که تازه دیدمش انقدر راحتم و اصلا این حرف ها رو می زنم

هرچند غریبه نیستی همه می‌شناسنت

چون هوا سرد بود جونگ کوک کتش رو در آورد و دور ا/ت انداخت

_ مرسی

بخاطر نسیمی که میومد یکی از برگ های درختا روی سر ا/ت افتاد
جونگ کوک نزدیکش شد تا برگ درخت و از روی سرش بر داره
فاصله اش با ا/ت انقدر کم بود که گردن ا/ت نفس های جونگ کوک رو حس می کرد

_ ببخشید
می خواستم این برگ و بر دارم

_ مرسی
یه حسی بهم میگه قراره بارون بیاد

_ مطمئنی

_ فقط حس ششمم میگه


یکم بعد بارون شدید شروع به باریدن کرد
ا/ت و جونگ کوک دستاشون رو روی سرشون گذاشتن و به سمت ماشین دویدن




___________________

(داخل ماشین)




ا/ت با اینکه سعی میکر هواسش رو پرت بکنه بازم نگاهش به عضلات زیر پیراهن سفید جونگ کوک که خیس شده بود می افتاد.

_ چیزی روی لباسمه ؟

_ نه

_ حس ششم خوبی داری
فکر نمی کردم واقعا بارون بیاد

_ نمی دونم دلیلش چیه
ولی هر موقع میخواد بارون بیاد حسش می کنم

_________________
(خونه ا/ت)




_ اینا لباس های برادرمن
ولی تاحالا اینا رو نپوشیده
چون زیاد نمیاد خونه ی من

_ مرسی



_ خیلی طول نمی‌کشه زود خشک می شن




___________________
(چند دقیقه بعد)




جونگ کوک روی مبل نشسته بود
ا/ت لباس های جونگ کوک رو آورد و کنارش نشست

_ خشک شدن


_ ممنون


_ ولی...

_ چیزی شده ؟


_
.........
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

تکپارتی جونگ کوک

سناریو سو پارت اخر

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط