سایه هایی بین ما
نغمهیِ گنجشکان، اولین موسیقیِ صبح بود که به گوشِ او می رسید؛ پرندگان، بیتوجه به گذرِ زمان، ریتمِ شادِ خود را بر فرازِ بامها سر میدادند. همزمان، بویِ خنک و آشنایِ خاکِ نمخورده از باغچهیِ کوچکِ کنارِ پنجره، در فضا پیچیده بود؛ بویی که حکایت از شبنمِ صبحگاهی و طراوتِ طبیعت داشت.
با چشمانی نیمهباز، نگاهی به بیرون انداخت. نورِ ملایمِ آفتاب، که هنوز قدرتش را کاملاً به دست نیاورده بود، از میانِ شاخ و برگِ درختانِ بیرونِ پنجره، به درون میتابید و سایهروشنهایِ زیبایی بر دیوارِ اتاق میانداخت. روز، مثلِ هر روز، با آرامشی تکراری آغاز میشد.
با صدایه زنگ آلارم که برایش تکراری شده بود نگاهش به سمت گوشی رو پاتختی برمیگرده و با حرکات آرام رو تخت میشینه و دستانش را کش قوس میده پاهایه گرمش را که پتو او را گرم نگهداشته بود رو تخت آویزان میکنه، بدنش از خستگی هایی که هیچ وقت براشه تمام شدنی نبود فریاد میزد، با کسالت از تخت بیرون میاد و به سمت دستشویی قدم برمیداره با وارد شدنش در آینه به خودش نگاه میکنه و در دلش فریاد میزند "خستم" شیر آب را باز میکند تا صورتش را با اب خنک بشوید.
با حرکات ارام لباس هایش را میپوشد و راهی کوچه و خیابان ها میشود، وزش نسیم خنک موهایه بلند دخترک را تکان میدهد با چشمانی آرام به خیابان ها و مردمانی که مثل او به سرکار میرفتن نگاه میکند، با رسیدنش داخل میرود و نگاهش به فروشگاه میدهد که حالا برایش تکراری شده است با لبخندی به جلو قدم برمیدارد و با دیدن همکارانش با لبخندی ملایم جواب سلام ها را میداد
-سلام صبح بخیر
+سلام سوها خوبی؟
سوها با لبخندی ارام سرش تکان داد و گفت
_خوبم، تو خوبی؟
درحالیکه دختر کیف خودش را زیر میز صندق میزاره تا شروع به کار کنه درحالیکه اول صبح فروشگاه مثل خانه ای متروکه به نظر میرسید با گذر زمان بالخره با خستگی به ساعت نگاه میکنه در دلش گفت"بالاخره تموم شد"درحالیکه صندق میبنده کیفش برمیداره و با خداحافظی از همکار هاش به بیرون میره در تاریکی شب به آسمان نگاه میکنه انگار چیزی در نگاهش بود که خودش و خدایه خودش ان را میفهمید با نفسی عمیق به راه رفتن ادامه میده ذهنش خسته تر از چیزی بود که خودش انتظار داشت دخترک خسته بود اما از چه؟ از چه چیزی و چه کسی؟
"زندگیم خسته کنندست"
با خودش زمزمه میکند انگار در ته قبلش به چیزی احتایج داشت که خودش نمیدانست که اگر میدانست چیست حتمن قلب خسته خودش را درمان کند.
با قدم هایه ارام راه میرفت اما نگاهش و ذهنش درجایه دیگری بود
"باید شغلم عوض کنم یا شاید بتونم از جایی وام بگیرم"
با خودش زمزمه میکنه وقتی به خانه میرسه کلید داخل قفل فشار میده و داخل میره در میبنده و به سمت اتاق خوابش میره با گذاشتن کیفش رو میز رو تخت میشینه وشروع به جستجو در گوشی خودش میکنه تا شاید بتواند کسی را پیدا کند، با گذر زمان با اخم بلند میشه و شروع به عوض کردن لباش میکنه و با مشغله فکری به تخت خود میره نسیم خنک باد از میان پرده نازک به داخل میوزه تاریکی اتاق با نور ماه روشن شده بود چشم هایش با خستگی بسته میشن.
17مارس
درحالیکه دخترک هنوز به دنبال وام بود با حرف همکارش به او نگاه میکند
+تونستی کسی رو پیدا کنی که وام بده؟
_هنوز نه، چون سابقه کاریم زیاد نیست بهم وام نمیدن.
با ناامیدی میگه درحالیکه به مشتری هایه داخل فروشگاه نگاه میکنه
+ممن یه شرکتی میشناسم که وام میدن ولی نمیدونم سوابق کاری براشون مهمه یانه ولی تو برو شاید بهت دادن.
با کمی امیدی تازه به همکارش نگاه میکند
_باشه، فقط اگه ادرسش بهم بدی ممنون میشم.
بعد از کار تموم شدن ساعت کاری درحالیکه در دل شب قدم میزد به کاغذ داخل دستش نگاه میکرد که آدرس شرکت نوشته شده بود تصمیم گرفت فردا صبح به ان شرکت برود.
فردا صبح با انرژی بهتری شروع به پوشیدن لباسش میکنه و با برداشتن کیفش قبل اینکه از خانه خارج شود لباسشو مرتب میکنه و با قدم هایه مطمعن به سمت شرکت میره وقتی به در شرکت رسید سرشو بالا میبره و به نمایه مدرن شرکت نگاه میکنه اعظمت و بزرگی شرکت باعث شد کوچیک بنظر برسه.
با نفسی عمیق داخل شرکت میده و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکنه با رسیدن به پیشخوان وایمیسته
-بببخشید آقا من میخواستم درباره وام صحبت کنم.
+بفرمایید... شما باید برید به طبقه سوم اونجا یه خانمی هستن که شمارو راهنمایی میکنن... از اسانسور برید.
با لبخندی سپاس گذار گفت
-ممنون
part 1
بالخره بعد چهارسال دوباره شروع به نوشتن کردم تا حالا حداقل تو این وضعیت کمی سرگرمی بشه🍃
با چشمانی نیمهباز، نگاهی به بیرون انداخت. نورِ ملایمِ آفتاب، که هنوز قدرتش را کاملاً به دست نیاورده بود، از میانِ شاخ و برگِ درختانِ بیرونِ پنجره، به درون میتابید و سایهروشنهایِ زیبایی بر دیوارِ اتاق میانداخت. روز، مثلِ هر روز، با آرامشی تکراری آغاز میشد.
با صدایه زنگ آلارم که برایش تکراری شده بود نگاهش به سمت گوشی رو پاتختی برمیگرده و با حرکات آرام رو تخت میشینه و دستانش را کش قوس میده پاهایه گرمش را که پتو او را گرم نگهداشته بود رو تخت آویزان میکنه، بدنش از خستگی هایی که هیچ وقت براشه تمام شدنی نبود فریاد میزد، با کسالت از تخت بیرون میاد و به سمت دستشویی قدم برمیداره با وارد شدنش در آینه به خودش نگاه میکنه و در دلش فریاد میزند "خستم" شیر آب را باز میکند تا صورتش را با اب خنک بشوید.
با حرکات ارام لباس هایش را میپوشد و راهی کوچه و خیابان ها میشود، وزش نسیم خنک موهایه بلند دخترک را تکان میدهد با چشمانی آرام به خیابان ها و مردمانی که مثل او به سرکار میرفتن نگاه میکند، با رسیدنش داخل میرود و نگاهش به فروشگاه میدهد که حالا برایش تکراری شده است با لبخندی به جلو قدم برمیدارد و با دیدن همکارانش با لبخندی ملایم جواب سلام ها را میداد
-سلام صبح بخیر
+سلام سوها خوبی؟
سوها با لبخندی ارام سرش تکان داد و گفت
_خوبم، تو خوبی؟
درحالیکه دختر کیف خودش را زیر میز صندق میزاره تا شروع به کار کنه درحالیکه اول صبح فروشگاه مثل خانه ای متروکه به نظر میرسید با گذر زمان بالخره با خستگی به ساعت نگاه میکنه در دلش گفت"بالاخره تموم شد"درحالیکه صندق میبنده کیفش برمیداره و با خداحافظی از همکار هاش به بیرون میره در تاریکی شب به آسمان نگاه میکنه انگار چیزی در نگاهش بود که خودش و خدایه خودش ان را میفهمید با نفسی عمیق به راه رفتن ادامه میده ذهنش خسته تر از چیزی بود که خودش انتظار داشت دخترک خسته بود اما از چه؟ از چه چیزی و چه کسی؟
"زندگیم خسته کنندست"
با خودش زمزمه میکند انگار در ته قبلش به چیزی احتایج داشت که خودش نمیدانست که اگر میدانست چیست حتمن قلب خسته خودش را درمان کند.
با قدم هایه ارام راه میرفت اما نگاهش و ذهنش درجایه دیگری بود
"باید شغلم عوض کنم یا شاید بتونم از جایی وام بگیرم"
با خودش زمزمه میکنه وقتی به خانه میرسه کلید داخل قفل فشار میده و داخل میره در میبنده و به سمت اتاق خوابش میره با گذاشتن کیفش رو میز رو تخت میشینه وشروع به جستجو در گوشی خودش میکنه تا شاید بتواند کسی را پیدا کند، با گذر زمان با اخم بلند میشه و شروع به عوض کردن لباش میکنه و با مشغله فکری به تخت خود میره نسیم خنک باد از میان پرده نازک به داخل میوزه تاریکی اتاق با نور ماه روشن شده بود چشم هایش با خستگی بسته میشن.
17مارس
درحالیکه دخترک هنوز به دنبال وام بود با حرف همکارش به او نگاه میکند
+تونستی کسی رو پیدا کنی که وام بده؟
_هنوز نه، چون سابقه کاریم زیاد نیست بهم وام نمیدن.
با ناامیدی میگه درحالیکه به مشتری هایه داخل فروشگاه نگاه میکنه
+ممن یه شرکتی میشناسم که وام میدن ولی نمیدونم سوابق کاری براشون مهمه یانه ولی تو برو شاید بهت دادن.
با کمی امیدی تازه به همکارش نگاه میکند
_باشه، فقط اگه ادرسش بهم بدی ممنون میشم.
بعد از کار تموم شدن ساعت کاری درحالیکه در دل شب قدم میزد به کاغذ داخل دستش نگاه میکرد که آدرس شرکت نوشته شده بود تصمیم گرفت فردا صبح به ان شرکت برود.
فردا صبح با انرژی بهتری شروع به پوشیدن لباسش میکنه و با برداشتن کیفش قبل اینکه از خانه خارج شود لباسشو مرتب میکنه و با قدم هایه مطمعن به سمت شرکت میره وقتی به در شرکت رسید سرشو بالا میبره و به نمایه مدرن شرکت نگاه میکنه اعظمت و بزرگی شرکت باعث شد کوچیک بنظر برسه.
با نفسی عمیق داخل شرکت میده و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکنه با رسیدن به پیشخوان وایمیسته
-بببخشید آقا من میخواستم درباره وام صحبت کنم.
+بفرمایید... شما باید برید به طبقه سوم اونجا یه خانمی هستن که شمارو راهنمایی میکنن... از اسانسور برید.
با لبخندی سپاس گذار گفت
-ممنون
part 1
بالخره بعد چهارسال دوباره شروع به نوشتن کردم تا حالا حداقل تو این وضعیت کمی سرگرمی بشه🍃
- ۲۲.۹k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط