مرد سایه ها۲۷

جونگ‌کوک با وجود دردی که در گردنش می‌پیچید، دندان‌هایش را روی هم فشار داد. چشمانش که تا لحظاتی پیش پر از التماس بود، ناگهان تیره و سرد شد. او از اینکه دستش رو شده بود و تو با چنین لحنی بازخواستش می‌کردی، دچار جنونی آنی شد. او تحمل نداشت که تو را در موضع قدرت ببیند.

او با صدایی که از شدت خشم و ضعف می‌لرزید، غرید:
«دلیل؟ دنبال دلیل می‌گردی؟ آره، من انجامش دادم! چون اونا مانع داشتنِ تو بودن. و حالا هم فکر نکن چیزی عوض شده. تو می‌دونی، خب که چی؟ این فقط باعث می‌شه دیگه نیازی به تظاهر نداشته باشم.»

او با بی‌رحمی تمام، لوله‌های متصل به دستش را بیرون کشید و با وجود مخالفت شدید پزشکان، با تکیه بر بادیگاردهایش از تخت بلند شد.

**بازگشت به عمارت**

ساعتی بعد، در سکوت مرگبار ماشین، به عمارت رسیدید. به محض ورود، جونگ‌کوک بازوی تو را با قدرتی که از خشمش ریشه می‌گرفت، کشید و تو را به داخل سالن پرتاب کرد. او رو به بادیگاردها که در ورودی ایستاده بودند، فریاد زد:

«تمام درها رو قفل کنید! هیچ‌کس حق ورود یا خروج نداره. پنجره‌ها رو حفاظ بزنید. اگه حتی یه پرنده از این عمارت خارج بشه، خون همه‌تون پای خودتونه!»

سپس به سمت تو برگشت. صورتش به خاطر جراحات تصادف و خشمی که داشت، ترسناک به نظر می‌رسید. او به تو نزدیک شد و چانه‌ات را محکم گرفت.

**جونگ‌کوک:**
«می‌خواستی بری سر خاکشون که چی بشه؟ که از من شکایت کنی؟ که ترکم کنی؟ حالا دیگه نه خاکی در کاره، نه خیابونی و نه مردمی. دنیای تو از این به بعد خلاصه می‌شه به دیوارهای این عمارت و من. فهمیدی؟»

او تو را به سمت پله‌ها هل داد.
«برو توی اتاقت. تا وقتی یاد نگرفتی چطوری با صاحب‌اختیارت صحبت کنی، همون‌جا می‌مونی. دیگه خورشید رو هم نمی‌بینی، چه برسه به مزار اون‌ها!»

ا/ت:« ازت متنفرم .... دوست ندارم باهات ارتباطی داشته باشم ای کاش همون شب با دوست پسر عزیزم فرار میکردم »جمله «ای کاش با دوست‌پسرم فرار می‌کردم» مانند جرقه‌ای در انبار باروت بود. چشمان جونگ‌کوک از خشم سرخ شد و رگ گردنش، درست کنار زخم پانسمان شده، به شدت شروع به تپیدن کرد. او با هجومی وحشیانه به سمتت آمد، بازویت را چنان فشرد که صدای ناله‌ات بلند شد و تو را کشان‌کشان از پله‌ها بالا برد.

### درگیری در اتاق
او در اتاق را با لگد باز کرد و تو را به داخل پرتاب کرد. تعادلت را از دست دادی و روی زمین افتادی. جونگ‌کوک در را پشت سرش بست و با صدایی که از شدت جنون دورگه شده بود، فریاد زد:
«دوست‌پسرت؟ پس تمام این مدت داشتی به اون فکر می‌کردی؟»

او بدون هیچ ملاحظه‌ای به سمتت آمد. خشم ناشی از تصادف، راز فاش شده و حسادت، عقلش را کور کرده بود. او با بی‌رحمی ضرباتی به تو زد که باعث شد گوشه‌ی لبت پاره شود و بدنت کبود گردد. تو روی زمین مچاله شده بودی و هق‌هق می‌کردی، اما او انگار صدایت را نمی‌شنید.

### خروج و حبس
ناگهان جونگ‌کوک متوقف شد. دستش را به گردنش گرفت؛ فشار عصبی و حرکات تند باعث شده بود بخیه‌های گردنش دهن باز کنند. خون گرم از زیر پانسمانش نشت کرد و پیراهن سفیدش را گلگون کرد. او در حالی که نفس‌نفس می‌زد، با نگاهی که ترکیبی از نفرت و مالکیتی بیمارگونه بود، به تو که روی زمین افتاده بودی خیره شد.

او بدون حرفی از اتاق خارج شد. صدای چرخیدن کلید در قفل، مثل شلیک گلوله‌ای در فضای ساکت اتاق طنین‌انداز شد. تو زندانی شده بودی.

### اتاق کار
جونگ‌کوک با بدنی لرزان و گردنی که به شدت می‌سوخت، راهرو را طی کرد و وارد اتاق کارش شد. در را پشت سرش قفل کرد و پشت میزش نشست. او اهمیتی به خونی که روی لباسش می‌ریخت نمی‌داد.

او کشوی میزش را باز کرد و عکس‌های قدیمی خانواده‌ات و مدارکی که مربوط به آن شب شوم بود را بیرون ریخت. با مشت روی میز کوبید و فریاد خفه‌ای از گلویش خارج شد. او هم‌زمان از تو متنفر بود و به طرز جنون‌آمیزی می‌خواستت.

او در حالی که سرش را بین دست‌هایش گرفته بود، زیر لب زمزمه کرد:
«نمی‌ذارم بری... حتی اگه مجبور شم هر دومون رو توی این عمارت دفن کنم، نمی‌ذارم مال کس دیگه‌ای بشی.»

40 لایک و 15 بازنشر🍿🍓
دیدگاه ها (۱۳)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

🖤 عروس مافیا | پارت چهارمساعت ۲ بعدازظهر | عمارت جونگ‌کوکا/ت...

دختر و پارتی

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۷: جو...

پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط