مجنون سرخ چشم پارت ۳۷
سرو: حالا هرچی. باید تا وقتی زمان درست شدن بال میدوریا برسه باید ازش مراقبت کنیم به نظر خیلی خسته و کوفته میاد انگار از جهنم فرار کرده
ایزوکو: 😅
بقیه تا وقتی که ایزوکو حالش خوب بشه توی خونه ی مینا موندن و از ایزوکو پرستاری کردن و مدام سین جینش میکردن که بفهمن کجا بوده و چیکار میکرده ولی ایزوکو مدام دروغ میگفت تا کسی در مورد کاتسوکی نفهمه و مدام از خودت میپرسید که اصلا چجوری برگشته
.....................................................
صحنه کاتسوکی
کاتسوکی به کاخ خودش برمیگرده چشماش گود افتادن و افسرده به نظر میرسه . رفتن ایزوکو از چیزی که باید بیشتر ناراحت و اذیتش میکرد اما اون در اعماق قلبش میدوسنت که بهترین کار رو برای ایزوکو کرده و هیچ راه برگشتی براش وجود نداره.
همینطور که داشت وارد کاخ میشد چشمش یه چیز سبز رو میبینه و خیال میکنه مه ایزوکو رو دیده و ذوق زده و شوکه به طرفش میپره ولی وقتی نزدیک میشه تنها چیزی که میبینه عروسک ایزوکو و جفت خودشه که ایزوکو قبلا از پنجره پرت کرده بود پایین.
اشک توی چشماش جمع میشه با هق هق خفیفی عروسک هارو میگیره و توی اغوشش فشارشون میده و بی صدا یکم گریه میکنه بعد عروسک هارو زیر شنلش مخفی میکنه و به اتاقش برمیگرده و در رو قفل میکنه و اروم اروم لیز میخوره و به در تکیه میده
کاتسوکی: خدای من. من حتی نتونستم با ایزوکو درست رفتار کنم. من یه هیولای لعنتی بودم. من خیلی شکنجه اش کردم بهش اسیب زدم و بعدش چی؟ انتظار داشتم دوستم داشته باشه؟ من یه احمق به تمام معنام و حالا ایزوکوی عزیزم... ایزوکوی من... دیگه اینجا نیست. دیگه حتی اینجا نیست که وقتی به اون صورت خوشگل و چشمای کیوتش نگاه میکنم ذوق کنم
کاتسوکی چند روز از اتاقش بیزون نمیره و تمام روز فقط عروسک ایزوکو رو بغل میکنه و بی صدا گریه میکنه و روی تخت جای بدن ایزوکو رو دنبال میکنه و با خودش فکر میکنه که ایزوکو چقدر اینجا گریه کرده و زجر کشیده وقتی که اون احمقانه نادیده اش میگرفت. حالا داره بخاطر دور بودنش جون میده
ایزوکو: 😅
بقیه تا وقتی که ایزوکو حالش خوب بشه توی خونه ی مینا موندن و از ایزوکو پرستاری کردن و مدام سین جینش میکردن که بفهمن کجا بوده و چیکار میکرده ولی ایزوکو مدام دروغ میگفت تا کسی در مورد کاتسوکی نفهمه و مدام از خودت میپرسید که اصلا چجوری برگشته
.....................................................
صحنه کاتسوکی
کاتسوکی به کاخ خودش برمیگرده چشماش گود افتادن و افسرده به نظر میرسه . رفتن ایزوکو از چیزی که باید بیشتر ناراحت و اذیتش میکرد اما اون در اعماق قلبش میدوسنت که بهترین کار رو برای ایزوکو کرده و هیچ راه برگشتی براش وجود نداره.
همینطور که داشت وارد کاخ میشد چشمش یه چیز سبز رو میبینه و خیال میکنه مه ایزوکو رو دیده و ذوق زده و شوکه به طرفش میپره ولی وقتی نزدیک میشه تنها چیزی که میبینه عروسک ایزوکو و جفت خودشه که ایزوکو قبلا از پنجره پرت کرده بود پایین.
اشک توی چشماش جمع میشه با هق هق خفیفی عروسک هارو میگیره و توی اغوشش فشارشون میده و بی صدا یکم گریه میکنه بعد عروسک هارو زیر شنلش مخفی میکنه و به اتاقش برمیگرده و در رو قفل میکنه و اروم اروم لیز میخوره و به در تکیه میده
کاتسوکی: خدای من. من حتی نتونستم با ایزوکو درست رفتار کنم. من یه هیولای لعنتی بودم. من خیلی شکنجه اش کردم بهش اسیب زدم و بعدش چی؟ انتظار داشتم دوستم داشته باشه؟ من یه احمق به تمام معنام و حالا ایزوکوی عزیزم... ایزوکوی من... دیگه اینجا نیست. دیگه حتی اینجا نیست که وقتی به اون صورت خوشگل و چشمای کیوتش نگاه میکنم ذوق کنم
کاتسوکی چند روز از اتاقش بیزون نمیره و تمام روز فقط عروسک ایزوکو رو بغل میکنه و بی صدا گریه میکنه و روی تخت جای بدن ایزوکو رو دنبال میکنه و با خودش فکر میکنه که ایزوکو چقدر اینجا گریه کرده و زجر کشیده وقتی که اون احمقانه نادیده اش میگرفت. حالا داره بخاطر دور بودنش جون میده
- ۱۴.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط