Part 10
چند دقیقه هر دو مشغول غذا خوردن بودن..
یوکی دوباره سکوت رو شکست..
+ راستی...اروپا که بودی...
اتفاق خاصی برات نیوفتاد؟
شونه بالا انداخت..
× یه بار.. جلسه خیلی مهمی داشتیم.. همه مدیرای شرکت جمع بودن..
با کنجکاوی خم شد جلو..
+ بعد؟
× همه خیلی رسمی نشسته بودن..
منم داشتم ارائه میدادم.
یه لحظه دیدم یکی از مدیرای جدید خیلی جدی داره نگام میکنه..
فکر کردم از ارائه خوشش نیومده..
یوکی لیوان آبمیوهشو برداشت..
× آخر جلسه رفتم ازش پرسیدم...
"مشکلی هست؟"
یه جرعه نوشید..
× طرف خیلی جدی گفت...
"نه...
فقط از اول جلسه داشتم فکر میکردم ابروهات طبیعیه یا کاشتی"
...
که تمام آبمیوه مستقیم از دهنش پاشید بیرون..
+ لعنتتت🤣
شروع کرد به سرفه کردن..
کوک با تعجب نگاهش کرد.
× چیه؟ مگه کجاش خنده دار بود؟
یوکی با چشمای اشکی از خنده گفت:
+ ببخشید...
ولی...
یعنی...
اون بدبخت...
دو ساعت نشسته بوده فقط به ابروهای تو فکر میکرده؟!🤣
کوک خیلی جدی جواب داد:
× آره
حتی آخرش گفت..."جوابمو نگرفتم"
دوباره منفجر شد..
+ نههههه!🤣
صبر کن... نفسم بند اومد...
جونگ کوک لیوان آب رو هل داد سمتش..
× بگیر بخور..
قبل از اینکه واقعاً خفه شی!
یوکی با خنده لیوان رو گرفت..
+ میبینی؟...
بازم نگرانم شدی😌
جونگ کوک سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:
× قسم میخورم... یه روز خودت باعث سفیدی موهام میشی!
با یه لبخند شیطون انگشت شصتشو بالا آورد..
+ هدف زندگی همین بود😌🤝
꧁꧂
خورشید کم کم داشت پشت ساختمون ها پنهون میشد...
فیلمبرداری اون روز بالاخره تموم شده بود و تقریباً همه داشتن وسایلشون رو جمع میکردن..
یوکی خودش رو روی یکی از صندلیا انداخت..
+ آخیش...
اگه یه قدم دیگه راه میرفتم کف پاهام درخواست طلاق میدادن😮💨
همون موقع گوشیش زنگ خورد..
+ الو؟
...
+ چییی؟!
یه ساعته منتظریم هااا !
...
+ اوفف...
باشه... مواظب باشین
تماس رو قطع کرد..
× چیشده؟
+ آقای کانگ...
یه کاری براش پیش اومده حداقل یه ساعت دیگه میرسه..
دستشو روی پیشونیش کشید..
× اشتباه کردم با ماشین خودم نیومدیم🤦♂
یوکی همون لحظه چشماش برق زد..
اون لبخند شیطون معروفش هم ظاهر شد..
+ اووووو...
ماشینت چیه آقا پسر؟😏میخوای پز بدی؟
خیلی عادی جواب داد
× لامبورگینی اونتادور مشکی..
دختر دو ثانیه خشکش زد..
+ بررررگام🙊بچه پولداررر!!
ببینم...
باهاش مخ چند نفر رو زدی هاان؟
خیلی خونسرد شونه بالا انداخت..
× من تو کار این چیزا نیستم... بیشتر بقیه میان مخ منو بزنن😐
زد زیر خنده..
+ اووووو! لات بازی در میاری شیطون!😂
پسر نفس عمیقی کشید..
× سونگ یوکی...
فقط...
دو دقیقه... ساکت شو😐
نمیتونه یه جا بشینه🗿
که مثل بچه های دبستانیِ مودب آروم تو خودش جمع شد...
+ چشم عمو...🥹
×😐
+ کوکی!...
×...
+ اوه... ببخشید... آقای جئون🗿
× چی؟
+ حالا که آقای کانگ دیر میاد دنبالمون ... بریم یکم قدم بزنیم؟👈👉
× ن...
+ پلییییزززز...🙏🥺
کوک چند ثانیه به قیافه مظلومش نگاه کرد..
بعد آهی کشید..
× اوففف... خیلی خب!... فقط اون قیافه رو جمع کن!
از خوشحالی پرید بالا..
+ یسسسس!
꧁꧂
پارک تقریباً خلوت بود و باد خنکی بین درخت های پاییزی میپیچید..
یوکی از همون اول شروع کرد روی برگ های خشک راه رفتن..
خش...
خش...
با هر قدمی که برمیداشت یه لبخند بزرگتر از قبل میزد..
جئون چند متر عقب تر راه میرفت..
× واقعاً... از صدای برگا خوشحال میشی؟
+ آف کورس! خش خش کردنشون حس خوب میده😁
دستاشو توی جیب شلوارش کرد و نفسشو بیرون داد..
+ هووووف... هوا داره سرد میشه هااا.. کوکی باید لباس زمستونی هامونو بکشیم بیرون!
جونگ کوک آروم برگشت سمتش..
×😐
+ چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟🗿
× چند بار بگم... به من نگو کوکی!
یوکی همون لحظه لبخند شیطانیش برگشت..
+ کوکیییییی! کوکی کوچولووو! آقای بیسکوییت! داداشی! مشتی!
کوک سعی کرد حرصشو به روش نیاره و فقط شاخه نازک جلوش رو گرفت و یواش کوبوند صورتش..
+ آیی نکن! برگاش میره تو چشمم🗿
× تو هم به من نگو کوکی
+ باشه... پس بیسکوییت
× یوکییی...
+ کوکی بیسکوییتی
× سونگ یوکی!...
+ آقای کوکی بیسکوییتی
کوک خندش گرفت ولی سریع جدی شد..
× یه روز واقعاً خفهت میکنم!
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
یوکی دوباره سکوت رو شکست..
+ راستی...اروپا که بودی...
اتفاق خاصی برات نیوفتاد؟
شونه بالا انداخت..
× یه بار.. جلسه خیلی مهمی داشتیم.. همه مدیرای شرکت جمع بودن..
با کنجکاوی خم شد جلو..
+ بعد؟
× همه خیلی رسمی نشسته بودن..
منم داشتم ارائه میدادم.
یه لحظه دیدم یکی از مدیرای جدید خیلی جدی داره نگام میکنه..
فکر کردم از ارائه خوشش نیومده..
یوکی لیوان آبمیوهشو برداشت..
× آخر جلسه رفتم ازش پرسیدم...
"مشکلی هست؟"
یه جرعه نوشید..
× طرف خیلی جدی گفت...
"نه...
فقط از اول جلسه داشتم فکر میکردم ابروهات طبیعیه یا کاشتی"
...
که تمام آبمیوه مستقیم از دهنش پاشید بیرون..
+ لعنتتت🤣
شروع کرد به سرفه کردن..
کوک با تعجب نگاهش کرد.
× چیه؟ مگه کجاش خنده دار بود؟
یوکی با چشمای اشکی از خنده گفت:
+ ببخشید...
ولی...
یعنی...
اون بدبخت...
دو ساعت نشسته بوده فقط به ابروهای تو فکر میکرده؟!🤣
کوک خیلی جدی جواب داد:
× آره
حتی آخرش گفت..."جوابمو نگرفتم"
دوباره منفجر شد..
+ نههههه!🤣
صبر کن... نفسم بند اومد...
جونگ کوک لیوان آب رو هل داد سمتش..
× بگیر بخور..
قبل از اینکه واقعاً خفه شی!
یوکی با خنده لیوان رو گرفت..
+ میبینی؟...
بازم نگرانم شدی😌
جونگ کوک سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:
× قسم میخورم... یه روز خودت باعث سفیدی موهام میشی!
با یه لبخند شیطون انگشت شصتشو بالا آورد..
+ هدف زندگی همین بود😌🤝
꧁꧂
خورشید کم کم داشت پشت ساختمون ها پنهون میشد...
فیلمبرداری اون روز بالاخره تموم شده بود و تقریباً همه داشتن وسایلشون رو جمع میکردن..
یوکی خودش رو روی یکی از صندلیا انداخت..
+ آخیش...
اگه یه قدم دیگه راه میرفتم کف پاهام درخواست طلاق میدادن😮💨
همون موقع گوشیش زنگ خورد..
+ الو؟
...
+ چییی؟!
یه ساعته منتظریم هااا !
...
+ اوفف...
باشه... مواظب باشین
تماس رو قطع کرد..
× چیشده؟
+ آقای کانگ...
یه کاری براش پیش اومده حداقل یه ساعت دیگه میرسه..
دستشو روی پیشونیش کشید..
× اشتباه کردم با ماشین خودم نیومدیم🤦♂
یوکی همون لحظه چشماش برق زد..
اون لبخند شیطون معروفش هم ظاهر شد..
+ اووووو...
ماشینت چیه آقا پسر؟😏میخوای پز بدی؟
خیلی عادی جواب داد
× لامبورگینی اونتادور مشکی..
دختر دو ثانیه خشکش زد..
+ بررررگام🙊بچه پولداررر!!
ببینم...
باهاش مخ چند نفر رو زدی هاان؟
خیلی خونسرد شونه بالا انداخت..
× من تو کار این چیزا نیستم... بیشتر بقیه میان مخ منو بزنن😐
زد زیر خنده..
+ اووووو! لات بازی در میاری شیطون!😂
پسر نفس عمیقی کشید..
× سونگ یوکی...
فقط...
دو دقیقه... ساکت شو😐
نمیتونه یه جا بشینه🗿
که مثل بچه های دبستانیِ مودب آروم تو خودش جمع شد...
+ چشم عمو...🥹
×😐
+ کوکی!...
×...
+ اوه... ببخشید... آقای جئون🗿
× چی؟
+ حالا که آقای کانگ دیر میاد دنبالمون ... بریم یکم قدم بزنیم؟👈👉
× ن...
+ پلییییزززز...🙏🥺
کوک چند ثانیه به قیافه مظلومش نگاه کرد..
بعد آهی کشید..
× اوففف... خیلی خب!... فقط اون قیافه رو جمع کن!
از خوشحالی پرید بالا..
+ یسسسس!
꧁꧂
پارک تقریباً خلوت بود و باد خنکی بین درخت های پاییزی میپیچید..
یوکی از همون اول شروع کرد روی برگ های خشک راه رفتن..
خش...
خش...
با هر قدمی که برمیداشت یه لبخند بزرگتر از قبل میزد..
جئون چند متر عقب تر راه میرفت..
× واقعاً... از صدای برگا خوشحال میشی؟
+ آف کورس! خش خش کردنشون حس خوب میده😁
دستاشو توی جیب شلوارش کرد و نفسشو بیرون داد..
+ هووووف... هوا داره سرد میشه هااا.. کوکی باید لباس زمستونی هامونو بکشیم بیرون!
جونگ کوک آروم برگشت سمتش..
×😐
+ چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟🗿
× چند بار بگم... به من نگو کوکی!
یوکی همون لحظه لبخند شیطانیش برگشت..
+ کوکیییییی! کوکی کوچولووو! آقای بیسکوییت! داداشی! مشتی!
کوک سعی کرد حرصشو به روش نیاره و فقط شاخه نازک جلوش رو گرفت و یواش کوبوند صورتش..
+ آیی نکن! برگاش میره تو چشمم🗿
× تو هم به من نگو کوکی
+ باشه... پس بیسکوییت
× یوکییی...
+ کوکی بیسکوییتی
× سونگ یوکی!...
+ آقای کوکی بیسکوییتی
کوک خندش گرفت ولی سریع جدی شد..
× یه روز واقعاً خفهت میکنم!
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۲.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط