legacy of ashes
P⁹
جونگکوک سعی کرد صداش رو صاف کنه ولی بازهم کمی لرزش توی صداش بود که گفت
«کابوس؟....اره..کابوس های من هیچ وقت تمومی نداره»
تهیونگ با حرف جونگکوک لبخندی کجی زد که شبیه به پوزخند بود ولی کسی معنی اون لبخند رو نمیدونست، نه از سر خشم بود نه از سر مهربونی تنها فقط خودش بود که معنی اون لبخند رو میدونست، تهیونگ انگشت شست رو از روی پیشونی جونگکوک برداشت و دستش رو روی لبه ی تخت درست کنار دست جونگکوک گذاشت و بعد همانطور که به جونگکوک نگاه میکرد با صدای بمش گفت
« کابوس ها فقط توی ذهن و خواب نیستن، جونگکوک، بعضی وقتا،اون چیزی که ازش فرار میکنی ،میتونه همون جایی باشه که تو بهش پناه میبری»
تهیونگ مکثی کرد و بعد صورتش رو از جونگکوک گرفت و به کل اتاق نگاه کرد، با چشماش همه چیز رو با دقت نگاه کرد، انگار داشت دنبال چیزی میگشت که با نظم قبلی اتاق فرق داشته باشه
«راستی.....داشتم میومدم اینجا.... رفتم تو اتاق کارم..یه حسی بهم میگفت که قبل من کسی اونجا بوده... بوی عطری میومد....خیلی شبیه به این عطریه که الان تو این اتاقه»
قلب جونگکوک برای لحظه ای از تپیدن دست برداشت، مطمئن بود که هیچ ردی از خودش توی اتاق کار تهیونگ جا نگذاشته بود، تهیونگ که روی تخت نشسته بود اروم بلند شد و بعد اهسته به سمت در اتاق قدم برداشت، وقتی به در رسید قبل از اینکه از اتاق بره بیرون بدون اینکه به سمت جونگکوک برگرده، گفت
« فردا شب یه مهمونی داریم، میخوام توهم باهام بیایی، برات لباس های مخصوص خودت رو توی کمد گذاشتم، فک کنم کاملا اندازته، و اینکه اگه میخوایی در مورد " اون چیزی که دنبالش بودی " بیشتر بدونی، بهتره به حرفم گوش بدی و نقشه ای که بهت میگم رو دقیق انجام بدی،من از بازی هایی که حریفم زود ببازه خسته میشم و ازش متنفرم»
تهیونگ بعد از حرفش دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و در رو باز کرد و خارج شد، در با صدای ارومی بسته شد، جونگکوک همانطور توی تخت خشکش زده بود، تهیونگ نه تنها فهمیده بود، بلکه داشت جونگکوک رو به یه بازی بزرگ و شاید هم خطرناک دعوت میکرد، این مهمونی میتونست یه فرصت طلایی برای جونگکوک باشه اما میتونست هم که یه تله براش باشه
جونگکوک پتو رو کنار زد و از روی تخت بلند شد و با سرعت به سمت کمد رفت، در کمد رو باز کرد، روی چوب لباسی (نمیدونم درست گفتم یا نه) یک دست کت و شلوار مشکی که توی یکی از جیب های کت دعوت نامه ای با مهر طلایی قرار داشت، جونگکوک کارت را از جیب کت برداشت و بازش کرد، توی کارت دست خطی که انگار متعلق به تهیونگ بود نوشته بود
« برای همکار جدیدم....انتقام نزدیکه»
جونگکوک سر جایش لرزید، تهیونگ نه تنها دشمنش بود، بلکه داشت اون رو به سمت خودش میکشوند، انقدر نزدیک که حالا مرز بین انتقام و سرنوشت برای جونگکوک محو شده بود....
من اصلا راضی نیستم ۴۰ نفر لایک میکنن ولی نمیتونن ۱۵ بازنشر کنن واقعا ناراحتم کردید بدجوری
۴۳ لایک بعدیو میزارم
راستی بگید ناشناس بزارم یا نه؟؟؟
جونگکوک سعی کرد صداش رو صاف کنه ولی بازهم کمی لرزش توی صداش بود که گفت
«کابوس؟....اره..کابوس های من هیچ وقت تمومی نداره»
تهیونگ با حرف جونگکوک لبخندی کجی زد که شبیه به پوزخند بود ولی کسی معنی اون لبخند رو نمیدونست، نه از سر خشم بود نه از سر مهربونی تنها فقط خودش بود که معنی اون لبخند رو میدونست، تهیونگ انگشت شست رو از روی پیشونی جونگکوک برداشت و دستش رو روی لبه ی تخت درست کنار دست جونگکوک گذاشت و بعد همانطور که به جونگکوک نگاه میکرد با صدای بمش گفت
« کابوس ها فقط توی ذهن و خواب نیستن، جونگکوک، بعضی وقتا،اون چیزی که ازش فرار میکنی ،میتونه همون جایی باشه که تو بهش پناه میبری»
تهیونگ مکثی کرد و بعد صورتش رو از جونگکوک گرفت و به کل اتاق نگاه کرد، با چشماش همه چیز رو با دقت نگاه کرد، انگار داشت دنبال چیزی میگشت که با نظم قبلی اتاق فرق داشته باشه
«راستی.....داشتم میومدم اینجا.... رفتم تو اتاق کارم..یه حسی بهم میگفت که قبل من کسی اونجا بوده... بوی عطری میومد....خیلی شبیه به این عطریه که الان تو این اتاقه»
قلب جونگکوک برای لحظه ای از تپیدن دست برداشت، مطمئن بود که هیچ ردی از خودش توی اتاق کار تهیونگ جا نگذاشته بود، تهیونگ که روی تخت نشسته بود اروم بلند شد و بعد اهسته به سمت در اتاق قدم برداشت، وقتی به در رسید قبل از اینکه از اتاق بره بیرون بدون اینکه به سمت جونگکوک برگرده، گفت
« فردا شب یه مهمونی داریم، میخوام توهم باهام بیایی، برات لباس های مخصوص خودت رو توی کمد گذاشتم، فک کنم کاملا اندازته، و اینکه اگه میخوایی در مورد " اون چیزی که دنبالش بودی " بیشتر بدونی، بهتره به حرفم گوش بدی و نقشه ای که بهت میگم رو دقیق انجام بدی،من از بازی هایی که حریفم زود ببازه خسته میشم و ازش متنفرم»
تهیونگ بعد از حرفش دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و در رو باز کرد و خارج شد، در با صدای ارومی بسته شد، جونگکوک همانطور توی تخت خشکش زده بود، تهیونگ نه تنها فهمیده بود، بلکه داشت جونگکوک رو به یه بازی بزرگ و شاید هم خطرناک دعوت میکرد، این مهمونی میتونست یه فرصت طلایی برای جونگکوک باشه اما میتونست هم که یه تله براش باشه
جونگکوک پتو رو کنار زد و از روی تخت بلند شد و با سرعت به سمت کمد رفت، در کمد رو باز کرد، روی چوب لباسی (نمیدونم درست گفتم یا نه) یک دست کت و شلوار مشکی که توی یکی از جیب های کت دعوت نامه ای با مهر طلایی قرار داشت، جونگکوک کارت را از جیب کت برداشت و بازش کرد، توی کارت دست خطی که انگار متعلق به تهیونگ بود نوشته بود
« برای همکار جدیدم....انتقام نزدیکه»
جونگکوک سر جایش لرزید، تهیونگ نه تنها دشمنش بود، بلکه داشت اون رو به سمت خودش میکشوند، انقدر نزدیک که حالا مرز بین انتقام و سرنوشت برای جونگکوک محو شده بود....
من اصلا راضی نیستم ۴۰ نفر لایک میکنن ولی نمیتونن ۱۵ بازنشر کنن واقعا ناراحتم کردید بدجوری
۴۳ لایک بعدیو میزارم
راستی بگید ناشناس بزارم یا نه؟؟؟
- ۸.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط