تکاپو پارت 28 = پیروزی نهایی
«آنیا! از تمامِ وجودت استفاده کن!» صدای دامیان در گوشش پیچید. او با تمامِ توان سعی داشت از آنیا حمایت کند، اما او هم از شدتِ خستگی، به سختی روی پاهایش ایستاده بود.
آنیا چشمانش را بست. او دیگر سعی نکرد قدرت را “کنترل” کند؛ او تصمیم گرفت با قدرت “هممسیر” شود. او اجازه داد آن موجِ عظیمِ انرژی، از درونِ روحش عبور کند.
بوم!
یک انفجارِ سفید و درخشان، تمامِ جنگل را در بر گرفت. آنیا نه به سمتِ مهاجمان، بلکه مستقیماً به سمتِ رادمن و آن دستگاهِ شیطانی هجوم برد. او مثل یک ستارهی تابان از میانِ تاریکی گذشت. قدرتِ ذهنیِ او، دیگر فقط “شنیدنِ فکرها” نبود؛ او حالا میتوانست “واقعیت” را با ارادهی خود تغییر دهد.
او به سمتِ رادمن رسید و با یک فریادِ بلند، تمامِ انرژیِ خود را در یک نقطهی واحد متمرکز کرد. او به دستگاهِ سیاه حمله کرد. انرژیِ سفیدِ آنیا و انرژیِ سیاه رادمن در هم برخورد کردند. جنگِ دو دنیای متفاوت در میانهی جنگل در جریان بود.
در نهایت، قدرتِ خالص و بیغل و غشِ آنیا، که از عشق به خانواده و میل به عدالت تغذیه میشد، برتری یافت. دستگاهِ رادمن با صدای مهیبی از هم پاشید و موجی از بازگشتِ انرژی، رادمن را به عقب پرتاب کرد و او را از هوش برد.
با فروکش کردنِ نور، سکوتِ سنگینی جنگل را فرا گرفت. مهاجمان که فرماندهی خود را از دست داده بودند، در میانِ مه گم شدند یا فرار کردند. یور و لوید، خسته اما پیروز، در میانهی درختان ایستاده بودند.
آنیا، در حالی که نفسنفس میزد و از شدتِ خستگی به زمین افتاده بود، حس کرد دستانِ گرمی او را گرفت. او سرش را بالا آورد و دید که دامیان، با تمامِ سختی، کنارش آمده است. در طرفِ دیگر، یور و لوید، در حالی که به هم تکیه داده بودند، با نگاهی پر از عشق و افتخار به آنها مینگریستند.
خورشید، از میانِ شاخههای درختان، اولین پرتوهای خود را به جنگل تاباند. جنگ تمام شده بود. آکادمی شاید از هم پاشیده بود، اما آنها، برای اولین بار، واقعاً آزاد بودند.با فروکش کردنِ غبار و سکوتِ سنگینِ جنگل، تنها صدای تپشِ قلبهای تند و تیز به گوش میرسید. نورِ سپیدهی صبحگاه، از میانِ شاخههای شکسته درختان، مانند ستونی از نور بر صحنهی میدانِ نبرد میتابید.
یور، در حالی که لباسهایش از شدتِ مبارزه پاره شده بود و روی گونهاش زخمی تازه نشسته بود، نفسهای عمیق و لرزانی میکشید. او هنوز از آن شدتِ خشم و قدرتِ وحشیانهای که در مبارزه داشت، در حال خارج شدن نبود. اما به محض اینکه نگاهش به لوید افتاد، تمام آن زرهِ فولادینِ روحیاش فرو ریخت...
آنیا چشمانش را بست. او دیگر سعی نکرد قدرت را “کنترل” کند؛ او تصمیم گرفت با قدرت “هممسیر” شود. او اجازه داد آن موجِ عظیمِ انرژی، از درونِ روحش عبور کند.
بوم!
یک انفجارِ سفید و درخشان، تمامِ جنگل را در بر گرفت. آنیا نه به سمتِ مهاجمان، بلکه مستقیماً به سمتِ رادمن و آن دستگاهِ شیطانی هجوم برد. او مثل یک ستارهی تابان از میانِ تاریکی گذشت. قدرتِ ذهنیِ او، دیگر فقط “شنیدنِ فکرها” نبود؛ او حالا میتوانست “واقعیت” را با ارادهی خود تغییر دهد.
او به سمتِ رادمن رسید و با یک فریادِ بلند، تمامِ انرژیِ خود را در یک نقطهی واحد متمرکز کرد. او به دستگاهِ سیاه حمله کرد. انرژیِ سفیدِ آنیا و انرژیِ سیاه رادمن در هم برخورد کردند. جنگِ دو دنیای متفاوت در میانهی جنگل در جریان بود.
در نهایت، قدرتِ خالص و بیغل و غشِ آنیا، که از عشق به خانواده و میل به عدالت تغذیه میشد، برتری یافت. دستگاهِ رادمن با صدای مهیبی از هم پاشید و موجی از بازگشتِ انرژی، رادمن را به عقب پرتاب کرد و او را از هوش برد.
با فروکش کردنِ نور، سکوتِ سنگینی جنگل را فرا گرفت. مهاجمان که فرماندهی خود را از دست داده بودند، در میانِ مه گم شدند یا فرار کردند. یور و لوید، خسته اما پیروز، در میانهی درختان ایستاده بودند.
آنیا، در حالی که نفسنفس میزد و از شدتِ خستگی به زمین افتاده بود، حس کرد دستانِ گرمی او را گرفت. او سرش را بالا آورد و دید که دامیان، با تمامِ سختی، کنارش آمده است. در طرفِ دیگر، یور و لوید، در حالی که به هم تکیه داده بودند، با نگاهی پر از عشق و افتخار به آنها مینگریستند.
خورشید، از میانِ شاخههای درختان، اولین پرتوهای خود را به جنگل تاباند. جنگ تمام شده بود. آکادمی شاید از هم پاشیده بود، اما آنها، برای اولین بار، واقعاً آزاد بودند.با فروکش کردنِ غبار و سکوتِ سنگینِ جنگل، تنها صدای تپشِ قلبهای تند و تیز به گوش میرسید. نورِ سپیدهی صبحگاه، از میانِ شاخههای شکسته درختان، مانند ستونی از نور بر صحنهی میدانِ نبرد میتابید.
یور، در حالی که لباسهایش از شدتِ مبارزه پاره شده بود و روی گونهاش زخمی تازه نشسته بود، نفسهای عمیق و لرزانی میکشید. او هنوز از آن شدتِ خشم و قدرتِ وحشیانهای که در مبارزه داشت، در حال خارج شدن نبود. اما به محض اینکه نگاهش به لوید افتاد، تمام آن زرهِ فولادینِ روحیاش فرو ریخت...
- ۲.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط