تو ترکم کردی
پارت۷
(فلش بک به سر قبر پدر و مادرشون)
مرسی که اومدین داداش
ن.خواهش میکنم عزیزم
*گریه*
ن.عزیزم چرا گریه میکنی
هق هق داداش دلم برای مامان و بابا تنگ شده*گریع*
ن.الهی قربونت برم منم دلم براشون تنگ شده
ای کاش الان اینجا پیشمون بودن
ن.اوهوم آره ای کاش بودن اما نارا من پیشتم میدونم خیلی ناراحتی که مردن اما متمعنم همیشه حواسشون به ما هست(خیلی حرف مزخرفی گفتم)
اوهوم درسته داداش مرسی تو کنارمی
ن.خواهش میکنم نارا
بله
ن.میگم تو وقتی مامان و بابا مردن نگران نبودی تنها بمونی؟
نه آخه همیشه با خودم میگفتم حتی اگر مامان و بابام نباشن تو حواست بهم هست نمیذاری اذیت بشم
ویو ادمین:
وقتی نارا این حرفو زد نامجون با ناراحتی سرشو پایین انداخت و بغض کرد نارا هم متوجه شد
هی داداش خوبی چیشد یهو؟
ن.متاسفم
برای چی آخه
ن. همش تقصیر منه همه مشکلات تو تقصیر منه وقتی مامان و بابا مردن من باید حواسم بهت میبود و مراقبت بودم اما فقط با اون سن کمت شکنجت دادم حتی انداختمت بهزیستی تو بخاطر من مریضی و سرطان داری همش بخاطر منه از خودم خجالت میکشم*گریه شدید*
هی هی داداش گریه نکن من نمیخواستم ناراحتت کنم اشکال نداره من ترو مقصر نمیدونم خیلیم دوستت دارم داداش گریه نکن دیگه من بخشیدمت*بعلش میکنه*
ن.ممنونم عزیزم تو خیلی مهربونی خیلی دوستت دارم
منم دوستت دارم حالا میشه بریم خونه
ن.حتما عزیزم بیا بریم
چشم
(فلش بک به داخل خونه)
ن.خب دیگه تو خسته ای برو بخواب موقع ناهار صدات میکنم
چشم با اجازه
(میره توی اتاقش)
ویو نارا:
رفتم لباسامو عوض کردم فکر کنم قراره خدمتکارا و بادیگاردای عمارت امروز بیان خیلی مبترسم اما اشکال نداره چون ریئسشون داداشمه اونا با من کاری ندارن خیلی خسته بودم رفتم رو تختم خوابیدم
وقتی بیدار شدم ۲ ساعت گذشته بود اروم بلند شدم رفتم پایین دیدم همه خدمتکارا و بادیگاردا هستن یکم ترسیدم اما بروم نیاوردم خواستم برم توی حیاط که یکی از بادیگاردا جلومو گرفت
علامت همه بادیگاردا=ب
ب. شما باید خواهر ارباب باشید
اره من نارا هستم
ب. ببخشید نمیشه برید بیرون
برای چی اونوقت؟
ب. برادرتون گفتن نذاریم برین بیرون
میدونی برای چی؟
ب. نه اونو باید از ارباب(نامجون منظورشه) بپرسید
هوفف باشه الان کجاست؟
ب. توی اتاقشونن فقط یه چیزی
بله
ب. من فقط کاری که بهم گفتن رو انجام دادم لطفا فکر نکنین دارم بهتون زور میگم که بعدش به برادرتون بگین من کاری کردم
*خنده* نگران نباش من میدونم وضیفته(درست نوشتم؟) قرار نیست اتفاقی بیوفته
ب. ممنون دختر مهربونی هستی
خواهش میکنم مرسی
ب. *لبخند*
ویو نارا:
نمیدونم چرا داداش گفته نباید برم بیرون رفتم توی اتاقش در زدم و اجازه داد رفتم داخل اتاقش
سلام داداش خسته نباشی
ن.سلام خواهر جونم مرسی بیا بعلم ببینم
باشه
*همو بغل میکنن*
ن.جانم عزیزم چی شده؟
داداش
ن.بلع
شما به بادیگاردا گفتین نذارن من برم بیرون
ن.آرع چطور
آخه چرا داداش من دوست دارم برم بیرون
ن.نه عزیزم نمیشه
جایی که نمیخوام برم تو حیاطم
ن. گفتم نه عزیزم نمیشه
ولی من میخوام برم
ن.گفتم نه
ویو ادمین:
نارا همش اصرار میکرد اما نامجون قبول نمیکرد نارا اونقدر اصرار کرد که نامجون عصبی شد
ن. همین گفتم نه نمیری بیرون ساکت باش*داد و عصبی*
ب... باشه داداش ببخشید نباید اصرار میکردم*بغض و ترس*
ن.هوفف ای خدا ببین نارا خیلی متاسفم نباید دوباره سرت داد میزدم منو ببخش تروخدا قهر نکن
اشکال نداره داداش تقصیر من بود نباید عصبیتون میکردم
ن.نه عزیزم بخاطر من بود
مهم نیست
ن.منو میبخشی
اگه دیگه سرم داد نزنی آره میبخشمت
ن.باشه دیگه داد نمیزنم حالا میلخشی
آره
ن.ممنون عزیزم باشه میتونی بری تو حیاط
واقعا*خوشخال*
ن.اره عزیزم راستش من میترسیدم دوباره حالط بد بشه دکتر به من گفته فقط باید استراحت کنه واسه همین نگران بودم
نگران نباشین داداش من حالم خوبه چیزیم نمیشه قول میدم زود بیام
ن.آفرین خواهر کوچولوی من حواسط به خودت باشه
چشم فقط یه چیزی داداش
ن.جانم بگو
راستش من از بادیگاردا میترسم
ن.الهی واسه چی نکنه بهت چیزی گفتم بکشمشون
چی نه داداش چیزی نگفتن فقط خطرناکن من ازشون میترسم
ن.الهی فدات بشم نترس چون خواهرمی کاری به تو ندارن نگران نباش
باشه مرسی
ن. خواهش میکنم گلم
*خنده*
ویو نارا:
رفتم پایین پیش بادیگارده
خب داداشم اجازه داد میخوام برم بیرون
ب. واقعا اجازه داد؟
ن.آره بهش اجازه دادم بزار بره
ب. چشم قربان بفرمایید(رو به نارا)
ادامه دارد.....
چون حالم خیلی بده شرط میذارم
شرایط:
۳ لایک
۳ کامنت
(فلش بک به سر قبر پدر و مادرشون)
مرسی که اومدین داداش
ن.خواهش میکنم عزیزم
*گریه*
ن.عزیزم چرا گریه میکنی
هق هق داداش دلم برای مامان و بابا تنگ شده*گریع*
ن.الهی قربونت برم منم دلم براشون تنگ شده
ای کاش الان اینجا پیشمون بودن
ن.اوهوم آره ای کاش بودن اما نارا من پیشتم میدونم خیلی ناراحتی که مردن اما متمعنم همیشه حواسشون به ما هست(خیلی حرف مزخرفی گفتم)
اوهوم درسته داداش مرسی تو کنارمی
ن.خواهش میکنم نارا
بله
ن.میگم تو وقتی مامان و بابا مردن نگران نبودی تنها بمونی؟
نه آخه همیشه با خودم میگفتم حتی اگر مامان و بابام نباشن تو حواست بهم هست نمیذاری اذیت بشم
ویو ادمین:
وقتی نارا این حرفو زد نامجون با ناراحتی سرشو پایین انداخت و بغض کرد نارا هم متوجه شد
هی داداش خوبی چیشد یهو؟
ن.متاسفم
برای چی آخه
ن. همش تقصیر منه همه مشکلات تو تقصیر منه وقتی مامان و بابا مردن من باید حواسم بهت میبود و مراقبت بودم اما فقط با اون سن کمت شکنجت دادم حتی انداختمت بهزیستی تو بخاطر من مریضی و سرطان داری همش بخاطر منه از خودم خجالت میکشم*گریه شدید*
هی هی داداش گریه نکن من نمیخواستم ناراحتت کنم اشکال نداره من ترو مقصر نمیدونم خیلیم دوستت دارم داداش گریه نکن دیگه من بخشیدمت*بعلش میکنه*
ن.ممنونم عزیزم تو خیلی مهربونی خیلی دوستت دارم
منم دوستت دارم حالا میشه بریم خونه
ن.حتما عزیزم بیا بریم
چشم
(فلش بک به داخل خونه)
ن.خب دیگه تو خسته ای برو بخواب موقع ناهار صدات میکنم
چشم با اجازه
(میره توی اتاقش)
ویو نارا:
رفتم لباسامو عوض کردم فکر کنم قراره خدمتکارا و بادیگاردای عمارت امروز بیان خیلی مبترسم اما اشکال نداره چون ریئسشون داداشمه اونا با من کاری ندارن خیلی خسته بودم رفتم رو تختم خوابیدم
وقتی بیدار شدم ۲ ساعت گذشته بود اروم بلند شدم رفتم پایین دیدم همه خدمتکارا و بادیگاردا هستن یکم ترسیدم اما بروم نیاوردم خواستم برم توی حیاط که یکی از بادیگاردا جلومو گرفت
علامت همه بادیگاردا=ب
ب. شما باید خواهر ارباب باشید
اره من نارا هستم
ب. ببخشید نمیشه برید بیرون
برای چی اونوقت؟
ب. برادرتون گفتن نذاریم برین بیرون
میدونی برای چی؟
ب. نه اونو باید از ارباب(نامجون منظورشه) بپرسید
هوفف باشه الان کجاست؟
ب. توی اتاقشونن فقط یه چیزی
بله
ب. من فقط کاری که بهم گفتن رو انجام دادم لطفا فکر نکنین دارم بهتون زور میگم که بعدش به برادرتون بگین من کاری کردم
*خنده* نگران نباش من میدونم وضیفته(درست نوشتم؟) قرار نیست اتفاقی بیوفته
ب. ممنون دختر مهربونی هستی
خواهش میکنم مرسی
ب. *لبخند*
ویو نارا:
نمیدونم چرا داداش گفته نباید برم بیرون رفتم توی اتاقش در زدم و اجازه داد رفتم داخل اتاقش
سلام داداش خسته نباشی
ن.سلام خواهر جونم مرسی بیا بعلم ببینم
باشه
*همو بغل میکنن*
ن.جانم عزیزم چی شده؟
داداش
ن.بلع
شما به بادیگاردا گفتین نذارن من برم بیرون
ن.آرع چطور
آخه چرا داداش من دوست دارم برم بیرون
ن.نه عزیزم نمیشه
جایی که نمیخوام برم تو حیاطم
ن. گفتم نه عزیزم نمیشه
ولی من میخوام برم
ن.گفتم نه
ویو ادمین:
نارا همش اصرار میکرد اما نامجون قبول نمیکرد نارا اونقدر اصرار کرد که نامجون عصبی شد
ن. همین گفتم نه نمیری بیرون ساکت باش*داد و عصبی*
ب... باشه داداش ببخشید نباید اصرار میکردم*بغض و ترس*
ن.هوفف ای خدا ببین نارا خیلی متاسفم نباید دوباره سرت داد میزدم منو ببخش تروخدا قهر نکن
اشکال نداره داداش تقصیر من بود نباید عصبیتون میکردم
ن.نه عزیزم بخاطر من بود
مهم نیست
ن.منو میبخشی
اگه دیگه سرم داد نزنی آره میبخشمت
ن.باشه دیگه داد نمیزنم حالا میلخشی
آره
ن.ممنون عزیزم باشه میتونی بری تو حیاط
واقعا*خوشخال*
ن.اره عزیزم راستش من میترسیدم دوباره حالط بد بشه دکتر به من گفته فقط باید استراحت کنه واسه همین نگران بودم
نگران نباشین داداش من حالم خوبه چیزیم نمیشه قول میدم زود بیام
ن.آفرین خواهر کوچولوی من حواسط به خودت باشه
چشم فقط یه چیزی داداش
ن.جانم بگو
راستش من از بادیگاردا میترسم
ن.الهی واسه چی نکنه بهت چیزی گفتم بکشمشون
چی نه داداش چیزی نگفتن فقط خطرناکن من ازشون میترسم
ن.الهی فدات بشم نترس چون خواهرمی کاری به تو ندارن نگران نباش
باشه مرسی
ن. خواهش میکنم گلم
*خنده*
ویو نارا:
رفتم پایین پیش بادیگارده
خب داداشم اجازه داد میخوام برم بیرون
ب. واقعا اجازه داد؟
ن.آره بهش اجازه دادم بزار بره
ب. چشم قربان بفرمایید(رو به نارا)
ادامه دارد.....
چون حالم خیلی بده شرط میذارم
شرایط:
۳ لایک
۳ کامنت
- ۱۵.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط