{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی درخواستی مافیایی

چندپارتی درخواستی مافیایی
موضوع: اسلاید دوم
عنوان : عشق در دل تاریکی

پارت اول

ا.ت از همون کودکی با واژه‌هایی مثل "آرامش"، "امنیت"، یا حتی "محبت" بیگانه بود.

تو خونه‌ای بزرگ شده بود که هر گوشه‌اش بوی دود تریاک و فریادهای پدرش رو می‌داد. پدری که زمانی شاید عاشق دخترش بود، اما حالا فقط یه نقاب یه سایه خالی از انسانیت روی صورتش نمایان بود.

ات هر روز باید مراقب بود، ساکت، بی‌اشتباه، بی‌صدا... چون هر اشتباه کوچکی می‌تونست منجر به یه شبِ کبود بشه، با زخم‌هایی که نه فقط روی پوست، که تا ته روحش می‌نشست.

یه شب لعنتی، وقتی ا.ت تو یکی از بازی‌های زیرزمینی‌ای که پدرش روش شرط بسته بود شکست خورد، همه‌چیز تموم شد.
پدرش باخت، پول زیادی از دست داد، و به‌جای اینکه خشمشو روی دیوار یا حتی خودش خالی کنه... تصمیم گرفت دخترش رو بفروشه.

به چه کسی؟ به "هفت نفر".

هفت مرد که تو دنیای تاریک زیرزمینی اسمشون مثل سایه‌های مرگ می‌پیچید. مافیای بی‌رحم، خشن، و مرموز.
اعضای گروه معروف بودن: نامجون، جین، یونگی، هوسوک، جیمین، تهیونگ و جونگکوک.


---

وقتی ا.ت برای اولین بار وارد اون عمارت بزرگ شد، احساس خفگی داشت. دیوارها سرد، سکوت کشنده، و نگاه‌هاشون... سنگین.
هر کدوم‌شون یه نوع تهدید بودن؛ یکی با لحن سردش، یکی با لبخند نصفه‌نیمه‌ای که پشتش خشونت خوابیده بود، و یکی... با سکوتش. سکوتی که بدتر از هر فریادی بود.

از همون شب اول، ا.ت فهمید اینجا اشتباهی، حتی کوچیک، تاوان داره.
لیوانی که افتاد و شکست، باعث شد جیمین عصبی بشه و با صدایی بلند فریاد بزنه و با زور بازوش هلش بده زمین و باعث زخمی شدنش بشه.
جین فقط نگاه می‌کرد.
یونگی گفت: «قوانینو یادش بده.»
تهیونگ پوزخند زد.

اما بین همه‌شون، فقط جونگکوک بود که کمی باهاشون فرق داشت.
باهاش آروم صحبت می‌کرد. براش غذا می‌آورد. یه بار که شب گریه کرد، براش پتو آورد و گفت: «نترس... تا وقتی من اینجام، کسی کاری نمی‌تونه بکنه.»

ولی مشکل این بود: کوک همیشه خونه نبود. و هر وقت که نبود... ا.ت دیگه اون دختر ساکت نبود، بلکه یه وسیله بود برای خالی کردن خشم بقیه.

تهیونگ با نگاه سردش مجبورش می‌کرد زانو بزنه و به چشم هاش نگاه کنه.
هوسوک تهدیدش می‌کرد که اگه به کوک چیزی بگه، اتفاقات بدتری براش می‌افته.
یونگی بی‌صدا نگاه می‌کرد ولی هر وقت می‌خواست، ازش کار می‌کشید.

تنبیه‌ها همیشه فیزیکی نبود. بعضی وقت‌ها بی‌توجهی، تحقیر، سکوت، و بعضی وقت‌ها کاری می‌کردن که خودش رو گناهکار بدونه.
این شکنجه‌ی روانی بدتر از هر چیزی بود.


---

با گذشت هفته‌ها، ا.ت یاد گرفت چطور تو سکوت زنده بمونه. اما یه نفر بود که بیشتر از همه ازش می‌ترسید: تهیونگ.


ادامه دارد ......
دیدگاه ها (۰)

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط