-gambling- -p¹²-
جونگکوک پوزخندی زد
+بوگوم رو میگی اوه عزیزم دیروز فهمیدم امروز میخواد بهت اعتراف کنه مجبور شدم بفرستم بیمارستان
تهیونگ شوکه و گیج:بیمارستا_چییی چیکارش کردی عوضی نگو بلایی سرش آوردی
جونگکوک:بهش لذت مرگ رو دادم تا سری دیگه به اموال دست نزنه فکر کردی هیون جی . سوارا اونا چطوری ناپدید شدن من تو این ۵ سال خیلی حواسم بهت بوده
راستی چرا کلاس نقاشیت رو عوض کردی هوم
تهیونگ:تو ..تو دیگه چه سگی هستی
جونگکوک اخمی کرد: درست صدام کن
تهیونگ:چیه کدوم لقب رو میخوای خیانت کار عوضی حرومزاده ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگکوک با عصبانیت لپ هاشو با یه دست فشار داد و ثانیه به ثانیه به اون فشار اضافه میکرد
جونگکوک:ببین تهیونگ من دیگه اون جونگکوکی نیستم که سرم هوار بکشی من خفه بمیرم اونی نیستم که عصبی بشه بره قدم بزنه اونی نیستم که ۵ سال پیش ولش کردی بخاطر یه خیانتی که اتفاق نیوفتاده بود از الان حرف حرف منه تو فقط مال منی عروسک نه هیچ کس دیگه ای الانم وسایلت رو جمع کن فردا شب پرواز داریم با من میای بریم آمریکا فهمیدی
اشک های تهیونگ گلوله گلوله جاری میشد گونش درد میکرد ته دلش امید داشت که شاید جونگکوک آدم شده برگشته عذر خواهی کنه ولی نه اون واقعا عوض شده
تهیونگ رو پرت کرد کمی انور تر
جونگکوک:پاسپورتت کجاست
تهیونگ : من هق... من نمیخوام باهات هق بیام
جونگکوک:اگه نیای بوگوم رو میکشم
تهیونگ از اون صدای بمی که این کلمات ترسناک رو بیان میکرد ترسید
تهیونگ با بغضی سرشار از درد گفت
+توی کشال کنار تخته لطفا هق لطفا کاری با بوگوم نداشته باش
جونگکوک عصبی از اینکه تهیونگ روی لج بازیش پا گذاشته بخاطر مرگ یه نخاله بلند شد و سمت اتاق رفت کل وسایل داخل کتاب رو بیرون ریخت تا چیزی که میخواد رو پیدا کنه
جونگکوک:پس بوگوم اینقدر برات مهمه نه من چی بودم برات پس
تهیونگ هنوز روی زمین گریه میکرد که جونگکوک از ناحیه موهاش گرفت و کشید
تیهونگ:عااااایییی
جونگکوک: تا وقتی نیستم به کسی زنگ نمیزنی کسی رو با اون چشمات نمیبینی عروسکم فهمیدی؟
تهیونگ از درد گریه میکرد: با..باشه هق
جونگکوک: افرین
جونگکوک از خونه رفت بیرون و تهیونگ رو با درد و اشک تنها گذاشت
تهیونگ بند شد و سمت کاناپه رفت تا عروسک خرگوشی که جونگکوک ۵ سال پیش براش خریده بود رو بغل کنه اون عروسک تنها خاطره باقی مونده از جونگکوک بود تهیونگ بر عکس جیمین خاطرات رو توی سطل آشغال نمیریخت.
حمایت بشه هاااااااا
+بوگوم رو میگی اوه عزیزم دیروز فهمیدم امروز میخواد بهت اعتراف کنه مجبور شدم بفرستم بیمارستان
تهیونگ شوکه و گیج:بیمارستا_چییی چیکارش کردی عوضی نگو بلایی سرش آوردی
جونگکوک:بهش لذت مرگ رو دادم تا سری دیگه به اموال دست نزنه فکر کردی هیون جی . سوارا اونا چطوری ناپدید شدن من تو این ۵ سال خیلی حواسم بهت بوده
راستی چرا کلاس نقاشیت رو عوض کردی هوم
تهیونگ:تو ..تو دیگه چه سگی هستی
جونگکوک اخمی کرد: درست صدام کن
تهیونگ:چیه کدوم لقب رو میخوای خیانت کار عوضی حرومزاده ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگکوک با عصبانیت لپ هاشو با یه دست فشار داد و ثانیه به ثانیه به اون فشار اضافه میکرد
جونگکوک:ببین تهیونگ من دیگه اون جونگکوکی نیستم که سرم هوار بکشی من خفه بمیرم اونی نیستم که عصبی بشه بره قدم بزنه اونی نیستم که ۵ سال پیش ولش کردی بخاطر یه خیانتی که اتفاق نیوفتاده بود از الان حرف حرف منه تو فقط مال منی عروسک نه هیچ کس دیگه ای الانم وسایلت رو جمع کن فردا شب پرواز داریم با من میای بریم آمریکا فهمیدی
اشک های تهیونگ گلوله گلوله جاری میشد گونش درد میکرد ته دلش امید داشت که شاید جونگکوک آدم شده برگشته عذر خواهی کنه ولی نه اون واقعا عوض شده
تهیونگ رو پرت کرد کمی انور تر
جونگکوک:پاسپورتت کجاست
تهیونگ : من هق... من نمیخوام باهات هق بیام
جونگکوک:اگه نیای بوگوم رو میکشم
تهیونگ از اون صدای بمی که این کلمات ترسناک رو بیان میکرد ترسید
تهیونگ با بغضی سرشار از درد گفت
+توی کشال کنار تخته لطفا هق لطفا کاری با بوگوم نداشته باش
جونگکوک عصبی از اینکه تهیونگ روی لج بازیش پا گذاشته بخاطر مرگ یه نخاله بلند شد و سمت اتاق رفت کل وسایل داخل کتاب رو بیرون ریخت تا چیزی که میخواد رو پیدا کنه
جونگکوک:پس بوگوم اینقدر برات مهمه نه من چی بودم برات پس
تهیونگ هنوز روی زمین گریه میکرد که جونگکوک از ناحیه موهاش گرفت و کشید
تیهونگ:عااااایییی
جونگکوک: تا وقتی نیستم به کسی زنگ نمیزنی کسی رو با اون چشمات نمیبینی عروسکم فهمیدی؟
تهیونگ از درد گریه میکرد: با..باشه هق
جونگکوک: افرین
جونگکوک از خونه رفت بیرون و تهیونگ رو با درد و اشک تنها گذاشت
تهیونگ بند شد و سمت کاناپه رفت تا عروسک خرگوشی که جونگکوک ۵ سال پیش براش خریده بود رو بغل کنه اون عروسک تنها خاطره باقی مونده از جونگکوک بود تهیونگ بر عکس جیمین خاطرات رو توی سطل آشغال نمیریخت.
حمایت بشه هاااااااا
- ۶.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط