زیر نور ماه2 پارت 31
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 112:
«ویو چویا»
اروم چشمامو باز کردم و یخورده چرخیدم
نگاهی به چهره اش که هنوز غرق خواب بود انداختم و لبخند ملایمی زدم
اروم دستی لابه لای موهاش بردم و تمرکزمو بردم سمت صدای اروم نفساش
صورتمو بردم جلوتر و خیلی اروم بو//سیدمش
+ دازای..نمیخای بیدار شی؟
یخورده خودشو تکون داد و بعد روشو برگردوند
+ هوی دازای با تو بودم..پاشو دیگه لنگ ظهر شد
یخورده ناله کرد و بعد سرجاش نشست
موهاش تو صورتش ریخته بود و سرشو هم پایین انداخته بود
منم از جام بلند شدم و کنارش نشستم
+ خب گوش کن ببین چی میگم.. امروز باید یه سر بری محل کارت.. واسه یخورده اطلاعات و چمیدونم اینجور چیزا.. بعد دنبال من میای بریم اونجا که منو دزدیدی.. باید فئودورو پیدا کنیم..و بعد هم..باید بهم بگی چجوری موهبتتو از دست دادی و بریم پیش موری سان..فهمیدی یا نه؟
جوابی نداد
هنوز همونطوری نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود
اروم دستمو رو شونش گذاشتم و نگاهی بهش انداختم
چویا(با داد): هنوز خوابیییی؟؟
محکم زدم پس کله اش
دازای: ایییی چه مرگته
+ مرتیکه لندهور دو ساعته دارم باهات حرف میزنم اونوقت تو خوابی؟؟
دوباره خودشو انداخت روی تخت و پتو رو کشید رو خودش
- بذار فقط یه کم دیگه بخوابم چویا..بخدا افتاب که طلوع کرد خوابم برد
+ الانم افتاب داره غروب میکنه پاشو ببینم..
بدون اینکه جوابی بده خوابو ادامه داد
اینطوری فایده نداشت..
از جام بلند شدم و رفتم بیرون
+ الان به حسابت میرسم
«ویو دازای»
+ هومم..کم کم داشت دوباره خوابم میبرد که یهو..
با ریخته شدن یه سطل اب سرد از جام پریدم
چویا با نیشخند روبروم وایساده بود
- صبحت بخیر عزیزم..
هنوز داشتم نفس نفس میزدم و لرز کرده بودم روشو برگردوند و رفت تا لباساشو عوض کنه
- بهتره از جات بلند شی پیرمرد کلی کار داریم
پیرهنمو از بدنم فاصله دادم و از جام بلند شدم
+ پیرمرد؟..خوبه ازت کوچیکترم
- فعلا که موهای تو سفیده.. نمیدونم قحط رنگ بوده باید کله اتو توی گچ فرو میکردی؟..
پوزخند زد
- مغزتم که سیمانه..
+ زهرمار از کلهٔ هویجی تو بهتره
روشو برگردوند و نگاهی بهم انداخت
- هوی پیرمرد..به روت میخندم پررو میشیا
+ انقد بم نگو پیرمرد
- پیرمردددد
+ چیبیه کله هویجی
اینو که گفتم یهو اومد سمتم و هلم داد روی تخت
نیشخندی زد و با جاذبه دو تا دستامو بالا سرم نگه داشت
چویا: خب..داشتی چی میگفتی خوشگل پسر؟
لبخندی با استرس زدم
+ چویا..موحناییه قشنگم..نابغه جاذبه عزیزم..فدای کلاه های ضایع..عه چیز یعنی..هه هه..شوخی کردم میدونی که..
روی جفت پاهام نشست و صورتشو اورد نزدیکتر
- اشتباهت همینجاست دیگه..شوخی شوخی جدی میشه پیرمرد
خنده عصبی ای کردم
+ چویا بیخیال..تو نمیخای الان توی درمونگاه مافیا اینکارو بکنی، هوم؟
- اتفاقا کجا بهتر از اینجا فندقی..اگه دردت اومد بگو واست ارامبخش بزنم..باشه خوشگله؟..
همونطور که دستشو میبرد سمت دکمه های پیرهنم نگاهی بهش انداختم
+ چویا بخدا غلط کردم باشه؟
- نوچ..دیگه دیره
دستشو برد سمت اخرین دکمه تا اونو هم باز کنه که یهو در درمونگاه باز شد و موری سان اومد تو
چویا پوف کلافه ای کشید
چویا(زمزمه وار): ای بر خرمگس معرکه لعنت..
نفس عمیقی کشید و بهش زل زد
- موری سان..شما اینجا چیکار میکنید..
موری نگاهی بهمون انداخت و شوکه شده زمزمه کرد: عه چ..چویا..تو..اینجا چیکار میکنی؟ این.. همون پسری نیست که اون روز.. باهات کار داشت..؟
از روم بلند شد و لباساشو مرتب کرد
- امم موری سان راستش..بله همون پسره اس و علاوه بر اون...هوفف...راستش..این همون دازایه..
ᴘᴀʀᴛ 112:
«ویو چویا»
اروم چشمامو باز کردم و یخورده چرخیدم
نگاهی به چهره اش که هنوز غرق خواب بود انداختم و لبخند ملایمی زدم
اروم دستی لابه لای موهاش بردم و تمرکزمو بردم سمت صدای اروم نفساش
صورتمو بردم جلوتر و خیلی اروم بو//سیدمش
+ دازای..نمیخای بیدار شی؟
یخورده خودشو تکون داد و بعد روشو برگردوند
+ هوی دازای با تو بودم..پاشو دیگه لنگ ظهر شد
یخورده ناله کرد و بعد سرجاش نشست
موهاش تو صورتش ریخته بود و سرشو هم پایین انداخته بود
منم از جام بلند شدم و کنارش نشستم
+ خب گوش کن ببین چی میگم.. امروز باید یه سر بری محل کارت.. واسه یخورده اطلاعات و چمیدونم اینجور چیزا.. بعد دنبال من میای بریم اونجا که منو دزدیدی.. باید فئودورو پیدا کنیم..و بعد هم..باید بهم بگی چجوری موهبتتو از دست دادی و بریم پیش موری سان..فهمیدی یا نه؟
جوابی نداد
هنوز همونطوری نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود
اروم دستمو رو شونش گذاشتم و نگاهی بهش انداختم
چویا(با داد): هنوز خوابیییی؟؟
محکم زدم پس کله اش
دازای: ایییی چه مرگته
+ مرتیکه لندهور دو ساعته دارم باهات حرف میزنم اونوقت تو خوابی؟؟
دوباره خودشو انداخت روی تخت و پتو رو کشید رو خودش
- بذار فقط یه کم دیگه بخوابم چویا..بخدا افتاب که طلوع کرد خوابم برد
+ الانم افتاب داره غروب میکنه پاشو ببینم..
بدون اینکه جوابی بده خوابو ادامه داد
اینطوری فایده نداشت..
از جام بلند شدم و رفتم بیرون
+ الان به حسابت میرسم
«ویو دازای»
+ هومم..کم کم داشت دوباره خوابم میبرد که یهو..
با ریخته شدن یه سطل اب سرد از جام پریدم
چویا با نیشخند روبروم وایساده بود
- صبحت بخیر عزیزم..
هنوز داشتم نفس نفس میزدم و لرز کرده بودم روشو برگردوند و رفت تا لباساشو عوض کنه
- بهتره از جات بلند شی پیرمرد کلی کار داریم
پیرهنمو از بدنم فاصله دادم و از جام بلند شدم
+ پیرمرد؟..خوبه ازت کوچیکترم
- فعلا که موهای تو سفیده.. نمیدونم قحط رنگ بوده باید کله اتو توی گچ فرو میکردی؟..
پوزخند زد
- مغزتم که سیمانه..
+ زهرمار از کلهٔ هویجی تو بهتره
روشو برگردوند و نگاهی بهم انداخت
- هوی پیرمرد..به روت میخندم پررو میشیا
+ انقد بم نگو پیرمرد
- پیرمردددد
+ چیبیه کله هویجی
اینو که گفتم یهو اومد سمتم و هلم داد روی تخت
نیشخندی زد و با جاذبه دو تا دستامو بالا سرم نگه داشت
چویا: خب..داشتی چی میگفتی خوشگل پسر؟
لبخندی با استرس زدم
+ چویا..موحناییه قشنگم..نابغه جاذبه عزیزم..فدای کلاه های ضایع..عه چیز یعنی..هه هه..شوخی کردم میدونی که..
روی جفت پاهام نشست و صورتشو اورد نزدیکتر
- اشتباهت همینجاست دیگه..شوخی شوخی جدی میشه پیرمرد
خنده عصبی ای کردم
+ چویا بیخیال..تو نمیخای الان توی درمونگاه مافیا اینکارو بکنی، هوم؟
- اتفاقا کجا بهتر از اینجا فندقی..اگه دردت اومد بگو واست ارامبخش بزنم..باشه خوشگله؟..
همونطور که دستشو میبرد سمت دکمه های پیرهنم نگاهی بهش انداختم
+ چویا بخدا غلط کردم باشه؟
- نوچ..دیگه دیره
دستشو برد سمت اخرین دکمه تا اونو هم باز کنه که یهو در درمونگاه باز شد و موری سان اومد تو
چویا پوف کلافه ای کشید
چویا(زمزمه وار): ای بر خرمگس معرکه لعنت..
نفس عمیقی کشید و بهش زل زد
- موری سان..شما اینجا چیکار میکنید..
موری نگاهی بهمون انداخت و شوکه شده زمزمه کرد: عه چ..چویا..تو..اینجا چیکار میکنی؟ این.. همون پسری نیست که اون روز.. باهات کار داشت..؟
از روم بلند شد و لباساشو مرتب کرد
- امم موری سان راستش..بله همون پسره اس و علاوه بر اون...هوفف...راستش..این همون دازایه..
- ۳۱.۹k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط