فیک بی تی اس___پارت ۲___فصل ۲
~یک سال بعد~
کوک ویو:
ا/ت الان ۱۵ سالشه و من ۱۹
یکساله باهمیم و خب مثل اینکه پدر مادرمون با این جریان مشکلی ندارن...نه تنها مشکلی ندارن مثل اینکه برای تجارت قرار بوده در اینده باهم ازدواج کنیم
امروز قرار بود با ا/ت بریم پیک نیک
ا/ت اومد و سوار ماشین شد
لباس خیلی زیبایی تنش بود
_ا/ت؟
+هووومم؟؟
_تو خیلیی خوش سلیقه ای میدونستی؟؟خوشگلم هستی دیگه هیچییی
+خوش سلیقه نبودم که تورو انتخاب نمیکردممم
_*خندیدم
اون که صد البتهه
~راه افتادیم به سمت خارج شهر توی جاده بودیم که~
+*پنجره رو داد پایین و نشست رو در باد موهاشو تکون میداد و اون میخندید*
_ا/تتت از اونحا بیا پاییین خطررر....
+*جیغ زد و دستش ول شد
_*پاشو گرفتم که پرت نشه کشیدمش تو ماشین ولی کنترل فرمونو از دست دادم*
~ماشین پرت شد توی دره چرخید و چرخید پایین و پایین تر رفت ~
~اروم میگفتم ا/ت؟صداش میزدم ولی هیچی فقط خون دیدم و بعد هیچی نفهمیدم~
~سه ماه بعد~
کوک ویو:
بیدار شدم ...طبق چیزایی که از پرستارا شنیدم توی کما بودم...جالبه...ولی چرا؟...یدفعه همه چی یادم اومد ا/ت همه چی
رفتم بالای سرش بالای تخت
حرف نمیزد هیچی نمیگفت مثل یه تیکه گوشت افتاده بود روی تخت هرچی صداش کردم ازش خواستم بیدار شه و باهم بریم خونه ولی انکار نه انگار
بعد یه مدت مامانش وارد اتاق شد
م/ا/ت: توووو اینجااا چههه غلطییی میکنییی؟؟؟
کمتت نبوددد؟؟؟کممم نبوددد دخترممم اینطوریی شدهه هاا؟؟؟
_و..ولی..خ..خانم..
م/ا/ت:ولیییی و اما ندارههه تقصیررر توعههه فقققطططط تووووو
_*اشک ریختم...گریه کردمو گریه کردم..
~و بعد اون کوک دیگه هیچی یادش نمیومد منظور از هیچی زندگیش بود ا/ت ..اون ا/ت رو فراموش کرده بود مغزش اونو یه گوشه گذاشته بود و امروز بعد این تصادف دوباره همه چی همه چی یادش اومده بود~
~ا/ت یکسال بعد بهوش اومد و هیچی از اتفاقات ۱۶ سال پیش یادش نبود~
~پدر های ا/ت و کوک تصمیم گرفتند اونا همو نبینن چون برای هردوشون بهتر بود~
~مدتی که گذشت وقتی پدراشون مطمئن شدن همو از یاد بردن وقتی ا/ت احتیاج به کار داشت پدر کوک گفت بیاد و بشه منشیه کوک چون تنها کسیه که بهش اعتماد داره ...و اینجوری شد که داستان به اینجا کشید~
~پایان فلش بک~
کوک ویو:
تقصیر منه!!!تقصیرر منههه !!!!!!*جیییغ میزدو میگفت تقصیر منه
پرستارا به سمتش اومدن و بهش ارامبخش تزریق کردن...
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جونگکوک
کوک ویو:
ا/ت الان ۱۵ سالشه و من ۱۹
یکساله باهمیم و خب مثل اینکه پدر مادرمون با این جریان مشکلی ندارن...نه تنها مشکلی ندارن مثل اینکه برای تجارت قرار بوده در اینده باهم ازدواج کنیم
امروز قرار بود با ا/ت بریم پیک نیک
ا/ت اومد و سوار ماشین شد
لباس خیلی زیبایی تنش بود
_ا/ت؟
+هووومم؟؟
_تو خیلیی خوش سلیقه ای میدونستی؟؟خوشگلم هستی دیگه هیچییی
+خوش سلیقه نبودم که تورو انتخاب نمیکردممم
_*خندیدم
اون که صد البتهه
~راه افتادیم به سمت خارج شهر توی جاده بودیم که~
+*پنجره رو داد پایین و نشست رو در باد موهاشو تکون میداد و اون میخندید*
_ا/تتت از اونحا بیا پاییین خطررر....
+*جیغ زد و دستش ول شد
_*پاشو گرفتم که پرت نشه کشیدمش تو ماشین ولی کنترل فرمونو از دست دادم*
~ماشین پرت شد توی دره چرخید و چرخید پایین و پایین تر رفت ~
~اروم میگفتم ا/ت؟صداش میزدم ولی هیچی فقط خون دیدم و بعد هیچی نفهمیدم~
~سه ماه بعد~
کوک ویو:
بیدار شدم ...طبق چیزایی که از پرستارا شنیدم توی کما بودم...جالبه...ولی چرا؟...یدفعه همه چی یادم اومد ا/ت همه چی
رفتم بالای سرش بالای تخت
حرف نمیزد هیچی نمیگفت مثل یه تیکه گوشت افتاده بود روی تخت هرچی صداش کردم ازش خواستم بیدار شه و باهم بریم خونه ولی انکار نه انگار
بعد یه مدت مامانش وارد اتاق شد
م/ا/ت: توووو اینجااا چههه غلطییی میکنییی؟؟؟
کمتت نبوددد؟؟؟کممم نبوددد دخترممم اینطوریی شدهه هاا؟؟؟
_و..ولی..خ..خانم..
م/ا/ت:ولیییی و اما ندارههه تقصیررر توعههه فقققطططط تووووو
_*اشک ریختم...گریه کردمو گریه کردم..
~و بعد اون کوک دیگه هیچی یادش نمیومد منظور از هیچی زندگیش بود ا/ت ..اون ا/ت رو فراموش کرده بود مغزش اونو یه گوشه گذاشته بود و امروز بعد این تصادف دوباره همه چی همه چی یادش اومده بود~
~ا/ت یکسال بعد بهوش اومد و هیچی از اتفاقات ۱۶ سال پیش یادش نبود~
~پدر های ا/ت و کوک تصمیم گرفتند اونا همو نبینن چون برای هردوشون بهتر بود~
~مدتی که گذشت وقتی پدراشون مطمئن شدن همو از یاد بردن وقتی ا/ت احتیاج به کار داشت پدر کوک گفت بیاد و بشه منشیه کوک چون تنها کسیه که بهش اعتماد داره ...و اینجوری شد که داستان به اینجا کشید~
~پایان فلش بک~
کوک ویو:
تقصیر منه!!!تقصیرر منههه !!!!!!*جیییغ میزدو میگفت تقصیر منه
پرستارا به سمتش اومدن و بهش ارامبخش تزریق کردن...
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جونگکوک
- ۱۲.۳k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط