فیک : بین راندها

پارت ۹

جمعه شب...

خانه‌ی مادربزرگ، مثل همیشه، پر از سر و صدا و خنده بود.

بوی غذا تمام حیاط را پر کرده بود و صدای خنده‌ی بچه‌ها از هر طرف شنیده می‌شد.

آنا همین که وارد حیاط شد، با ذوق گفت:

ـ «مامان‌بزرگ!»

پیرزن با لبخند آغوشش را باز کرد.

ـ «دختر قهرمانم اومد!»

آنا خودش را در آغوشش انداخت.

ـ «دلم برات تنگ شده بود.»

ـ «برای منم همین‌طور.»

چند ثانیه بعد...

کوک و تهیونگ هم وارد حیاط شدند.

مامان‌بزرگ با دیدن آن‌ها خندید.

ـ «بالاخره دو تا دردسرساز هم رسیدن.»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «من که همیشه بچه‌ی خوبیم.»

مامان‌بزرگ گوشش را کشید.

ـ «تو از همه شیطون‌تری.»

همه خندیدند.

...

داخل خانه...

فامیل یکی‌یکی سلام می‌کردند.

آنا تازه روی مبل نشسته بود که تهیونگ آرام کنارش نشست.

ـ «شرط یادت نره.»

ـ «کدوم؟»

ـ «هرکی بیشتر از مامان‌بزرگ تعریف بشنوه.»

آنا با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «از الان معلومه من می‌برم.»

ـ «ببینیم.»

...

چند دقیقه بعد، زنگ خانه به صدا درآمد.

مامان‌بزرگ گفت:

ـ «فکر کنم لیانا اومده.»

در باز شد.

لیانا با لبخند وارد شد.

لباس ساده اما شیکی پوشیده بود.

بعد از سلام کردن به همه، نگاهش خیلی زود روی کوک ثابت ماند.

ـ «سلام، کوک.»

کوک مودبانه لبخند زد.

ـ «سلام، لیانا.»

لیانا بدون معطلی کنار او ایستاد.

ـ «چند وقته ندیدمت.»

ـ «باشگاه شلوغ بود.»

ـ «امشب دیگه فرار نمی‌کنی، باید کلی حرف بزنیم.»

کوک فقط یک لبخند کوتاه زد.

نه تأیید کرد و نه رد.

...

وقت شام شد.

همه دور میز بزرگ نشستند.

آنا با خوشحالی خواست کنار کوک بنشیند.

اما درست همان لحظه...

لیانا سریع‌تر صندلی را کشید و نشست.

ـ «من اینجا می‌شینم.»

آنا چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد خیلی عادی رفت و کنار تهیونگ نشست.

تهیونگ خیلی آرام، طوری که فقط آنا بشنود، گفت:

ـ «جای کسی رو گرفت، نه؟»

آنا با اخم جواب داد:

ـ «به من چه؟»

ـ «من که چیزی نگفتم.»

ـ «اصلاً هرجا دوست داره بشینه.»

ـ «آها...»

تهیونگ لبخندش را پنهان کرد.

...

وسط شام...

لیانا ظرف غذایش را جلو آورد.

ـ «کوک، میشه اینو برام بکشی؟»

کوک ظرف را گرفت.

ـ «حتماً.»

چند دقیقه بعد...

ـ «کوک، اون نوشابه رو میدی؟»

ـ «بفرما.»

ـ «مرسی.»

آنا که مشغول غذا خوردن بود، زیر لب گفت:

ـ «دست خودش شکسته؟»

تهیونگ آبش پرید.

با سرفه خنده‌اش را قورت داد.

ـ «چی گفتی؟»

ـ «هیچی.»

ـ «نه، شنیدم.»

ـ «گفتم دستش شکسته که هی از کوک کمک می‌خواد؟»

تهیونگ لبش را گاز گرفت تا نخندد.

ـ «آنا...»

ـ «چیه؟»

ـ «به نظرم یه کم حرص خوردی.»

آنا فوراً گفت:

ـ «اصلاً!»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «صد درصد.»

ـ «باشه...»

...

بعد از شام، همه توی حیاط جمع شدند.

بزرگ‌ترها مشغول حرف زدن بودند.

بچه‌ها بازی می‌کردند.

کوک کنار پدرش ایستاده بود که لیانا دوباره کنارش رفت.

این بار حتی فاصله‌شان هم خیلی کم بود.

آنا بی‌اختیار نگاهش کرد.

چند ثانیه...

بعد نگاهش را برگرداند.

نمی‌دانست چرا، اما حس عجیبی داشت.

نه ناراحت بود...

نه عصبانی...

فقط دلش نمی‌خواست لیانا این‌قدر دوروبر کوک باشد.

تهیونگ که از آن طرف حیاط مراقب همه‌چیز بود، با خودش لبخند زد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «شروع شد...»


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۵)

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

پارت دهم

پارت ۲ | میز دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وا...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی بازیچه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط