{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_۲۷ #آخرین_تکه_قلبم

#پارت_۲۷ #آخرین_تکه_قلبم
_صحبتای اینا تموم نشد آرزو؟؟
برگشتیم دیدم نخیر !
امیر:دو تا سرویس کامل میخوایم!
_قلیون تا ساعت ۱ ظهر نداریم !
_صبحونه میخوریم خب!
برگشتیم و به دید زدن جاهای دیگه مشغول شدیم!
یه حوص بزرگ آبی خوشگل داشت.
_آرزو اینجا جون میده برا عکس گرفتن!
_دقیقا چه عکسهایی بشه!
_مسخرمون میکننا ، منو تو ندید بدیدیم دخترای دیگه بیس چاری همچین سفره خونه هایی ان!
_آره بخدا خدا میدونه اون دوتا چلغوز چقدر خندیدن به این ندید بدید بازی ما
برگشتیم که برین سمتشون ، دیدم دارن از پله ها میرن بالا و از سفره خونه دارن میرن بیرون !
_باع ، کجا میرن اینا؟
_یه ندا نمیدن منتفی شد !
_به خانه برمی گردیم!
دوباره راهی که اومده بودیمو برگشتیم تا رسیدیم به ماشین.
رو به آرزو کردمو گفتم :
_حالا اگه شانس ما باشه یه آشنا میبینمون الان !
آرزو ام به یه آقاهه ای اشاره کرد و گفت:
_فکرکن اون عموی من میشه الان یهو!
با خنده رفتیم سمت ماشین ونشستیم داخلش ، رو کردم به نیما:
_کجا داریم میریم نیما؟
_یه جای خوب!
خدا از رو زمین ورت نداره پسر..
رو به آرزو کردمو آروم گفتم:
_چه قدر اینا بدجنس میشن ، همو که میبینن!
_آره معلوم نیست کجا میخوان ببرنمون.
دیدگاه ها (۱)

#پارت_۲۶ #آخرین_تکه_قلبم ماشینو پارک کردن ، نیما در ماشینو ب...

#پارت_۲۴ #آخرین_تکه_قلبم سریع سوار ماشین شدیم، بعد از سلام د...

#پارت_۳۰ #آخرین_تکه_قلبم امیر :_اینجا بگو _پاشو میگم امیر کا...

#پارت_۵۵ #آخرین_تکه_قلبمبا شنیدن این که کسی از دستم درش بیار...

#پارت_۲۱۳ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز:_ناراحت هیچ...

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما:_تو که همیش...

#پارت_۲۰۱ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii چشممو باز کردم.....

#پارت_۷۷ #آخرین_تکه_قلبم #izeinabii #پارت_ #آخرین_تکه_قلبمنی...

#پارت_۲۱۶ #آخرین_تکه_قلبم به قلم izeinabii برگشتم سمتش. _آرا...

#پارت_۹۹ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii نیما:با دیدن سحر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط