چند پارتی عضو نهم
عنوان :وقتی توی کنسرت...
.
P5پارت آخر
.
.
.
ویو ا.ت : وسیله ی داخل جیبم رو در اووردم و فریاد زدم: خسته شدممممممم» ویو راوی : و... و همه ی استی ها جیغ کشیدن اما آخه.... آخه مگه چی دیده بودن؟... خدای من... ا.ت یک هفت تیر نظامی توی دستش بود و اون رو کنار شقیقه اش قرار داده بود. اعضا گیج و منگ به استی ها نگاه می کردن و هنوز به پشت سرشون نگاه نکرده بودن اما کم کم با دنبال کردن چشم استی ها برگشتن و با اون صحنه ی دردناک مواجه شدن همه از تعجب خشک شون زده بود اما... اما نباید هیچ حرکت هیجانی از خودشون بروز می دادن کوچک ترین حرکت اعضا یا... حتی استی ها و یا شایدم استف های پشت صحنه ا.ت رو برای کشیدن ماشه تحریک می کرد... لرزش خاصی توی تن تمام افراد داخل سالن افتاده بود.... ا.ت به پهنای صورت اشک می ریخت و این حس رو به تک تک اعضا، استی ها، استف ها،میکاپ آرتیست ها، عوامل پشت صحنه و... منتقل کرده بود. هان سرگیجه ی شدیدی گرفته بود، سونگمین هنوز این اتفاق رو هضم نکرده بود، رنگ از رخسار هیون پریده بود، دستای چان به ارزش افتاده بود، تن جونگین یخ زده بود، فیلیکس کنترلی روی اشک هاش نداشت، چانگبین کف و خون قاطی کرده بود«دور از جونش» و خون توی رگ های لینو خشک شده بود
«دور از جونش» همون لحظه بود که یکی از استی ها با ناراحتی فریاد زد : «یکیییی یه کاریییی کنههههه» اعضا قدم های مورچه ای به سمتت برمی داشتن چان شروع به صحبت کرد داشت سعی می کرد متقاعدت کنه از این کارت دست بکشی بغض داشت خفه اش می کرد و این حرف زدن رو براش صد برابر دشوار تر کرده بود هنوز حرفای چان تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید اما... اما ا.ت که ماشه رو نکشیده بود... پس... پس چی شد؟...
.
خواننده ی داستان : خب خب بعدش چی شد؟
نویسنده : نمی دونم
خواننده ی داستان : یعنی چی که نمی دونی؟
نویسنده : یعنی اینکه این داستان همین جا تموم میشه....
.
.
امیدوارم لذت برده باشید لایک و کامنت یادت نره گل گلی❣️❣️😍😍
.
P5پارت آخر
.
.
.
ویو ا.ت : وسیله ی داخل جیبم رو در اووردم و فریاد زدم: خسته شدممممممم» ویو راوی : و... و همه ی استی ها جیغ کشیدن اما آخه.... آخه مگه چی دیده بودن؟... خدای من... ا.ت یک هفت تیر نظامی توی دستش بود و اون رو کنار شقیقه اش قرار داده بود. اعضا گیج و منگ به استی ها نگاه می کردن و هنوز به پشت سرشون نگاه نکرده بودن اما کم کم با دنبال کردن چشم استی ها برگشتن و با اون صحنه ی دردناک مواجه شدن همه از تعجب خشک شون زده بود اما... اما نباید هیچ حرکت هیجانی از خودشون بروز می دادن کوچک ترین حرکت اعضا یا... حتی استی ها و یا شایدم استف های پشت صحنه ا.ت رو برای کشیدن ماشه تحریک می کرد... لرزش خاصی توی تن تمام افراد داخل سالن افتاده بود.... ا.ت به پهنای صورت اشک می ریخت و این حس رو به تک تک اعضا، استی ها، استف ها،میکاپ آرتیست ها، عوامل پشت صحنه و... منتقل کرده بود. هان سرگیجه ی شدیدی گرفته بود، سونگمین هنوز این اتفاق رو هضم نکرده بود، رنگ از رخسار هیون پریده بود، دستای چان به ارزش افتاده بود، تن جونگین یخ زده بود، فیلیکس کنترلی روی اشک هاش نداشت، چانگبین کف و خون قاطی کرده بود«دور از جونش» و خون توی رگ های لینو خشک شده بود
«دور از جونش» همون لحظه بود که یکی از استی ها با ناراحتی فریاد زد : «یکیییی یه کاریییی کنههههه» اعضا قدم های مورچه ای به سمتت برمی داشتن چان شروع به صحبت کرد داشت سعی می کرد متقاعدت کنه از این کارت دست بکشی بغض داشت خفه اش می کرد و این حرف زدن رو براش صد برابر دشوار تر کرده بود هنوز حرفای چان تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید اما... اما ا.ت که ماشه رو نکشیده بود... پس... پس چی شد؟...
.
خواننده ی داستان : خب خب بعدش چی شد؟
نویسنده : نمی دونم
خواننده ی داستان : یعنی چی که نمی دونی؟
نویسنده : یعنی اینکه این داستان همین جا تموم میشه....
.
.
امیدوارم لذت برده باشید لایک و کامنت یادت نره گل گلی❣️❣️😍😍
- ۱۶.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط