Part3
Part3
ویو لیانا
لیانا : این کیه
سرینا : ولش کن یه مزاحمه
لیانا : اومید وارم
گوشی رو خاموش کردم و روی میز بقلی گزاشتم و رفتم پیشه آبجیم سرینارو بغل کردم
سرینا : ایییی چندش
لیانا : چیه
سرینا : مگه بچه ایی
لیانا : چه ربطی داره بغلت کردم
سرینا: پیشتهه
لیانا : مگه گربم
سرینا : چی ارض کنم گربه که هیچ
لیانا : بغلم کن
سرینا : نمیخوام نچسب بهم
لیانا : خفه میشی یا با لبام خفت کنم
سرینا هیچی نگفت و بلند شد اون ور تخت نشست
لیانا : کجا رفتی
سرینا : این چه حرفی بود زدی
لیانا : خوب مزشو میخوام بچشم
سرینا : اصلا اونم با تو
لیانا : مگه چمه
سرینا : چت نی
ویو سرینا
بعد از کلی حرف زدم آبجیمو بغلش کردم و لبمو رو لبش قرار دادم و بوسه ای پر از عشق و عاشقانه ای زدم که کم کم خوابم برد
ویو صبح ساعت ۱۰
ویو لیانا
خورشید از پشت ابرهابا کلی بدبختی اومد بیرون و روشنایی خود را نمایش داد نور خورشید به چشمام تابید که موجب بیداریم شد از جام بلند شدم و رو تخت نشستم یه نگاهی به سرینا انداختم یه پاش بالای تخت بود اون یکی لنگش پایین تخت بود
رفتم طرفش که بیدارش کنم
لیانا : سرینا بلند شو
سرینا : .........
لیانا : سریناااااااا
سرینا : ترو به روح عمه هات بزار بخوابم
چیزی نگفتم پتو رو برداشتم و روش انداختم که صدای زنگ گوشیم اومد به طرف گوشیم رفتم
دوستم بود نادیا جواب دادم
شروع تماس
لیانا : الو
نادیا : سلام
لیانا : سلام چه طوری
نادیا: مرسی ممنون
نادیا : لیانا
لیانا : جونم
نادیا : امروز تولدم هست میخوام پارتی بگیرم با سرینا بیایید حتما
لیانا : عه تولد مبارک با سه عشقم میاییم
نادیا : خوب پی لوکیشن رو برات میفرستم
لیانا : باشه عزیزم خدافظ
نادیا: خدافظ
پایان تماس
لیانا : جیغغغغغغغ
ویو لیانا
لیانا : این کیه
سرینا : ولش کن یه مزاحمه
لیانا : اومید وارم
گوشی رو خاموش کردم و روی میز بقلی گزاشتم و رفتم پیشه آبجیم سرینارو بغل کردم
سرینا : ایییی چندش
لیانا : چیه
سرینا : مگه بچه ایی
لیانا : چه ربطی داره بغلت کردم
سرینا: پیشتهه
لیانا : مگه گربم
سرینا : چی ارض کنم گربه که هیچ
لیانا : بغلم کن
سرینا : نمیخوام نچسب بهم
لیانا : خفه میشی یا با لبام خفت کنم
سرینا هیچی نگفت و بلند شد اون ور تخت نشست
لیانا : کجا رفتی
سرینا : این چه حرفی بود زدی
لیانا : خوب مزشو میخوام بچشم
سرینا : اصلا اونم با تو
لیانا : مگه چمه
سرینا : چت نی
ویو سرینا
بعد از کلی حرف زدم آبجیمو بغلش کردم و لبمو رو لبش قرار دادم و بوسه ای پر از عشق و عاشقانه ای زدم که کم کم خوابم برد
ویو صبح ساعت ۱۰
ویو لیانا
خورشید از پشت ابرهابا کلی بدبختی اومد بیرون و روشنایی خود را نمایش داد نور خورشید به چشمام تابید که موجب بیداریم شد از جام بلند شدم و رو تخت نشستم یه نگاهی به سرینا انداختم یه پاش بالای تخت بود اون یکی لنگش پایین تخت بود
رفتم طرفش که بیدارش کنم
لیانا : سرینا بلند شو
سرینا : .........
لیانا : سریناااااااا
سرینا : ترو به روح عمه هات بزار بخوابم
چیزی نگفتم پتو رو برداشتم و روش انداختم که صدای زنگ گوشیم اومد به طرف گوشیم رفتم
دوستم بود نادیا جواب دادم
شروع تماس
لیانا : الو
نادیا : سلام
لیانا : سلام چه طوری
نادیا: مرسی ممنون
نادیا : لیانا
لیانا : جونم
نادیا : امروز تولدم هست میخوام پارتی بگیرم با سرینا بیایید حتما
لیانا : عه تولد مبارک با سه عشقم میاییم
نادیا : خوب پی لوکیشن رو برات میفرستم
لیانا : باشه عزیزم خدافظ
نادیا: خدافظ
پایان تماس
لیانا : جیغغغغغغغ
- ۴.۷k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط